دوستم:مادر شوهرم میگه به بچه ات رسیدگی نمیکنی!تعجب

من:این نشانهء بی شعوری و بی شخصیتیشه که زحمتای تو رو نمیبینه!متفکر

بچهء دوستم:مامان خاله ثماء آشگاله بی دب، مییه بی شوور...

(ترجمه به زبان قابل فهم:خاله سماء آشغاله بی ادب میگه بی شعور)

 

 

حتما" این آشغال رو هم بزرگتر دیگه ای بی هوا جلوش گفته!

خیلی از حرفایی که از نظر ما گفتنشون مشکلی نداره از زبون بچه ها شنیدنش خیلی اشکال داره چون اونا کاربردش رو نمیدونن و همینجوری تکرار میکنن!

از خودم خجالت کشیدم...اوه


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

لعنت به این موجودات نوشخوار کنندهء دو پا....

لعنت به آنها که ادعای اشرف بودنشان قمر را منشق میکند...

لعنت به هر آنکه نام انسان را به دوش میکشد و جرعه ای از انسانیت ننوشیده...

لعنت به لاشخورهای به ظاهر آدم...

لعنت به من...

لعنت به تو...

لعنت به برادر بی شرفم...

و لعنت به خواهر کثافتم...

لعنت به پدر بی ناموسم...

و لعنت به مادر لوندم...

لعنت به هوس من...

لعنت به هوس تو...

لعنت به حشریتی که مرا از آدمیتم دور میکند...

لعنت به فاحش...

لعنت به فاحشه...

من تو را پدر میخوانم و تو مرا طعمهء هوس هایت...

من تو را برادر میدانم و تو مرا هرزه ای برای کثافت کاری هایت...

من ناموست بودم و غافل از بی ناموسیه تو...

من تو را مادر میدانم و تو مرا مرد لوندیاتت...

من تو را خواهر میدانم و تو مرا معتمد هرزگی ات...

لعنت به تویه مادر و به تویه پدر...

لعنت به تویه برادر و تویه خواهر...

لعنت به تمام کلمات مقدسی که قداستشان تنمان را در زمانهای دور میلرزاند...

من پسر/برادر تو ام ...

من پدر تو ام...

و تو ای زن ، به قداست شرافت متزلزل شده ات قسم ات میدهم که بدانی من قبل از اینکه برادر و یا پدر تو شوم یک مردم...

پس تن عریانت را از من بپوشان که من مذکرم...

من دختر/خواهر تو ام...

من مادر تو ام...

و تو ای مرد ،به مردانگی کمرنگ شده ات قسم من یک زنم قبل ازینکه خواهر و یا مادر تو باشم...

پس تن عریانت را از من بپوشان که من مونثم...

لعنت به کلماتی که مرا محدود میکنند...

بدا به حال منی که تکیه گاهم مردی چون توست...

بدا به حال منی که ناموسم زنی چون توست...

                                _________________________

کانون گرم خانواده احترامی داشت....

قداستی داشت...

همه چی رو داریم به گند میکشونیم...

زمانی وقتی به هم میرسیدیم از هم میپرسیدیم نماز میخونی؟ تا میگفت نه میخندیدیم میگفتیم منم همینطور....

و حالا بهم که میرسیم میپرسیم تا حالا س.ک.س داشتی؟ میگه آره و ما میخندیم و میگیم منم همینطور...

تو منجلابی گیر کردیم که هر روز ما رو به اعماق میکشونه و ماهم لذت میبریم...

لعنت به مایی که تا خرخره تو کثافتیم و از بوی لجن مست میشیم...

لعنت به مایی که ادای روشن فکرا رو در میاریم و فرهنگ روشن فکری نداریم...

لعنت به مایی که هم بستری برامون شده مایهء تفاخر آن هم با محارممان...

لعنت به مایی که برای ارضا هوسمون به خانوادمون هم رحم نمیکنیم...

لعنت به مایی که ارزش ها برامون بی ارزش شده...

 

 شریعتی:

                 "شرافت" مرد همچون "بکارت" یک زن است ،

                  اگر یکبار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش

                   را نمیتواند بکند.

 

خودمانی نوشت:بابت حرفهای رکیکم عذر مرا بپذیرید...

بر این امر واقفم که خانواده های پاک وجود دارند من جمله خانوادهء خودم و برام قابل احترامن و ارزش زیادی دارند، در این نوشته کلی نگری نشده و تنها هدف بیان این معضل به ظاهر عادیست که متاسفانه در خانواده ها داره رشد پیدا میکنه.

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

1.تو کره جنوبی برای زوج های جوان یک مسابقه با عنوان طولانی ترین بوسه برگزار کرده بودن، سه تا زوج هم با شیکیه تمام وسط ایستاده بودن و یک داور هم تایم گرفته بود!خدای من... ببین واسه رفاه حال شهروندان چه میکنند بعد حالا مسابقات زوج های ما مرده رو میندازن تو یه اتاق تاریک خانومه هم بیرون میکروفن میگیره دستش میگه:چپ چپ برو، راست برو... بابا کی میخواین بفهمین اینا باید باهم تو اتاق تاریک باشن خب!اییییش...

2.گاهی وقتا یه مرضی میگیرم!اونم مرضی به این صورت که میشینم آهنگ میشنوم و هی یاد خاطراتم میفتم، حتی با شاد ترینشون!حرفهای بقیه رو میشنوم و هی یاد خاطراتم میفتم، حتی با بی ربط ترینشون! میرم بیرون و یاد خاطره هام میفتم ،حتی جاهای نو ساخته! به این میگن یه مریضی که فقط دلت میخواد دلت بگیره...

3.این آیلار هم مصلحتی شده!

وقتی کار داشته باشه میشم خاله ایه ناز نازی و وقتی کارش تموم میشه میشم سماهو!

4.وجدا" ، خدا وکیلی ، وجدانتون قاضی... این درسته هر روز دستامون رو مشت کنیم و بکوبیم تو دهن دشمن و به شعارهامون اضافه کنیم؟ مرگ بر آمریکا ، مرگ بر انگلیس ، مرگ بر اسرایئل... خب درود بر قدرت مطلق آن هم ایران زمین! این بهتر نیست؟ یک جور خلاصه در گفتار هم محسوب میشه...

5.دنیای این روزای من ، هم قد تن پوشم شده...

بی هدفی! این چیزیه که داره زندگیه این روزهامو بدجور تهدید میکنه...

6.حس میکنم دوستی یک مسئولیت خیلی سنگینیه که هر کسی از عهده اش بر نمیاد ولی ادعای به دوست بودن حرفیه که گفتنش از هر کسی بر میاد...ای خدا، آخه دوستی بلد نیستین خواهشا" ادعا نکنید چون این ادعاتون بدجور و بدجور و بدجور دل آدما رو میسوزونه!

7.یه ایده نوشت داشتم تو چندتا پست قبلی که آخر هر پست جدید میخوام نتیجه نوشت پست قبلی رو بذارم هنوزم سر حرفم هستم ولی این چندتا پست یه بحث کلی بوده که نتیجه اشون رو تو خودشون بیان کردم.

شاد باشید.                                     


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

کجا میری؟...

از کجا میای؟...

چرا میری؟...

چرا میای؟...

چی میخوری؟...

چرا نمیخوری؟...

چی میپوشی؟...

چرا اینو میپوشی؟...

چرا میخوابی؟...

چرا بیداری؟...

چرا؟...

چرا؟...

چرا؟...

اینها سوالاتیه که دایم از طرف پدر و مادر هامون دریافت میکنیم...

میشه اسمش رو چی گذاشت؟

نگرانی یا دخالت؟

نگرانی هایی که گاهی ما نیازمند اون هستیم،نگرانی هایی که ما رو زنده میکنه...

وقتی خودت رو تنها ببینی با کوچکترین حرف اونا که چرا تنها نشستی میتونی بفهمی اونا همیشه هستن و حمایتت میکنن در هر شرایطی و همیشه...

و حتی زمانی که به ظاهرت گیر بدن اینا تو رو زنده میکنه چون میفهمی همیشه آدمهایی وجود دارن که تو و کوچکترین جزئیات ظاهری و کوچکترین تغییرات باطنی تو براشون مهمه و ارزش داره و رفتار و طریقهء پوشش و رفت و آمدن هات رو کنترل میکنن چون براشون مهمی...

تا بعضی جاها که پیش میرن اونا حق دارن نگران باشن  در برابر انعطاف پذیری کودک دیروزشون که امروز وارد اجتماع شده و یا در برابر ترس هایی که در هر جامعه ای وجود داره و جوونها رو تهدید میکنه و یا شاید هم باور نکردن بزرگ شدن بچه شون و یا ترس از دست دادن فرزندشون یا....

احتمالات زیادی برای نگرانیه اونا میشه داد که اغلب به سمت ترس سوق پیدا میکنه و از حیطهء یک نگرانیه ساده خارج میشه و خروج از این حدو مرز گهگاهی اونا رو به حد دخالت میرسونه...

بله، دخالت...

دخالت در دنیای یک فرد مجزاو مستقل ، دخالتی که از اون فرد اجازهء ابراز وجود و یافتن استعدادهاش رو سلب میکنه...

دخالتی در پیدا کردن راهش و یافتن عقیده اش...

جهت دادن به مسیر زندگیش و علایق و سلایقش و جهت دادن به اهدافش...

دخالت هایی که وارد زندگیه تو میشن و میخوان طبق امیال خودشون زندگیه تو رو هدف گذاری کنند و مسیر بدهند...

جوانهای دیروز میخوان زندگیه  جوان امروز رو طبق ذهنیات دیروزیه خودشون جهت بدهند...

پدر و مادر امروز میخوان با جوان امروز رفتاره همان کودک دیروز را داشته باشند...

و اینجاست که نگرانی های یک مادر و یک پدر از حد و مرز نگرانی خارج شده و وارد دخالت در زندگیه شخصی مستقل با عنوان بچهء خودشان میشه...

منطبق کردن ذهنیت و طرز تفکر قدیمی بر زندگیه یک جوان نسل امروز، این یعنی سرکوب کردن نیاز و استعداد و تواناییه یک جوان نسل امروز...

و اما مادر و پدر ،

 عقلانیت من در حدی شکل گرفته  که میتونم راهم رو از بیراهه تشخیص بدم ولی این دخالت شماست که به من اجازهء حرکت نمیده...

من تربیت شدهء دست شما هستم و هیچوقت منکر نمیشم که جهت دهندهء ابتدایی در زندگیه من ، عقاید من  و هر ذهنیتی که از من، من را بوجود آورده شما بودید و تا عمر دارم شکر گذارتون هستم...

منه جوون به نگرانیها و توجهات شما نیاز دارم...

نیاز دارم وقتی که دیر به خونه میام شما نگران من باشید و در مقابل نیاز دارم وقتی بخوام با جمع دوستام برم بیرون شما به من اعتماد کنید چون تنها اعتماد کردن شما به من ، غیر ممکنه باعث سوءاستفادهء من ازین اعتماد بشه...

نیاز دارم وقتی تنها نشسته ام شما نگران من باشید و در مقابل گاهی به تنهاییه من احترام بذارید چون هر آدمی نیازمند تنهایی هست و این تنهایی هیچوقت نمیتونه منو افسرده کنه...

نیاز دارم وقتی به خرید میرم شما نظرتون رو دربارهء خرید من بهم بگید ولی در مقابل نیاز دارم که خرید خودم رو با سلیقهء شخصی خودم انجام بدم چون خودم بهتر از هرکسی میدونم چی به من و اندام من میاد...

نیاز دارم وقتی ایرادی در لباس پوشیدن من و آراستگیه من هست شما متذکر شوید ولی در مقابل نیاز دارم که خودم برای ظاهر خودم تصمیم بگیرم چون قطعا" من میدونم در چه جامعه ای و چه محیطی هستم و کدوم طریقه برای ظاهر من مناسبتره ...

نیاز دارم از درسام با خبر باشید و نگران درسهای من باشید ولی در مقابل گاهی در انتخاب رشته و یا مسیر تحصیلی نیاز دارم خودم راهم رو انتخاب کنم چون من بهتر از شما میتونم علاقهء خودم رو تشخیص بدم و قطعا" بهتر از شما میدونم درس خوندن برای من مفیده...

نیاز دارم در انتخاب دوستام کمکم کنید و دوستام رو بشناسید ولی در مقابل ممکنه سلیقهء من در انتخاب دوستم از روی اخلاق و باطن اون بهتر از شناخت ظاهریه شما ازون شخص باشه چون من بیشتر با اون در ارتباطم و میدونم مصاحبت با چه کسی میتونه بر من اثر مثبت و یا منفی بذاره...

پس به من اجازهء گزینش ، تجربه و ریسک کردن بدید تا مسیرم رو خودم انتخاب کنم.

و در آخر

 نیاز دارم نگران من باشید و بی توجهی شما منو اذییت میکنه...

نیاز دارم نگران من باشید و دخالته شما منو اذییت میکنه...

نگرانی هاتون رو قدر میدونم و باید و باید و باید برام محترم باشه ولی هر کدوم از دو مورد بی توجهی و دخالت از طرف شما باعث ایجاد عناد در من و از عمد رفتن به بیراههء من میشه چون من یک جوونم و آزادی هام باید و باید و باید برای شما قابل احترام باشه.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

گدایان خیابان های دهلی ، قایقرانان قصر بوکینگهام،

کارگران کارخانه های دیترویت ، و شما هر که می خواهید باشید،

سلول های همانند و جداناپذیر تن واحد بشریت هستید.

                                                                                                    " وین دایر"


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()