قدم در شهر میگذارم...

با کالج هایی آشنا به دیار و غریب از مردمانش...

در پیچ و خم کوچه هایش...

چشم هایه گرد از حدقه بیرون زده...

و دهانی نیمه باز از بهت تصاویر...

صدایه ویراژ می آید...

پسرک با تیپ مارکش سوار بر  لکسوز آخرین سیستمش  میتازد...

و رفتگر پشت سر آن،خاک هایه سر به هوا را به سمت خاک اندازش هدایت میکند...

به میدان میرسم...

در وسط میدان چیزی شبیه به "ما هستیم" نوشته و با اسپری متفاوت آنرا "یا حسین" کرده اند...

حسین را بازیچهء نوشته هایه دیواریشان ساختند...

به کیوسک مطبوعاتی میرسم...

تیتر روزنامهء ورزشی...

دربی جان پسرک اهوازی را گرفت...

شلوغی ها و جنجال هایه به پا شده بعد از برد قرمزها...

خرابی و دعواها بعد از باخت آبی ها...

و تیتر روزنامه هایه حوادث...

 تجاوز معلمی به دانش آموز خود ...

اختلاص در بانک هایه ایران...

تداول قتل هایه زنجیره ای در کشور...

کمی آنسوتر، دم مسجد محل...

زنیکه ای پاچه بالا زده تا سوختگیه رانش را نشان بدهد و رژ لبی جگر پاره رنگ به لبانش...

کاسهء گداییش را نشانهء الله اعلم کرده...

سر چهار راه...

دخترکی گل فروش به دستانم دخیل میبندد،میگوید نانش را مدیون عشاق است...

در آن سوی خیابان پسرکی فال فروش...

فالهایی را میفروشد که به سازت قر میدهند...

خوشبختی ات را ثانیه ای برایت رقم میزنند به قیمت 500تومانی که خوشبختی پسرک را رقم میزند...

نعشه ای کهنه به دست، نمیداند فینش را با کهنه بمالد یا شیشهء اتومبیل ماشین سواران را...

کمی آنسوتر...

شلوغ است...

مردم پرونده زیر بغل و بیدادشان فریاد را خنثی کرده...

سر درش نوشته دادگاه خانواده...

میروم...

کمی، فقط کمی بالاتر...

صدایه زنگ مدرسه شان میآید...

صوت خنده شان حیا را زیر گیوتین برده...

و پوششان محصل را به زیر علامت سوال...

موتورسوارها ویراژ میدهند و آن خامگان چشم و ابرو میآیند...

به مرکز خرید رسیده ام...

آشوبی به پاست...

مردی با عجله رد میشود و به شانه ام میزند...

همه در دل اظطراب دارند...

میگویند احتکار کرده اند...

من چنین شنیده ام ، کساد است...

ازین کلمات سر در نیاوردم ولی بر ویترین همهء مغازه ها حراج زده بودند...

سرسبزی اش جذبم میکند...

وارد میشوم...

در میان بوته هایش دخترکان و پسرکانی را میبینم به قول خودشان " لاو میترکانند " و به قول من "خاک را گل میکنند و بر سر هم میمالند"!!! ...

جوانکی هم زیر درخت ایستاده...

مشکوکیتش به دو عالم اثبات شده...

خدا داند چه چیز در کف دست هم قواره اش گذاشت و هم قواره در مقابل  پولی را به او داد...

آن طرفتر...

دخترکی کوله به دوش...

متلک پرانم میکند...

و با پسرها به خنده نشسته و آنها برایه قیمتش سقف تعیین میکنند...

بوستان است ولی بیشتر شبیه به گورستان است با این تفاوت که مردگانش متحرک اند...

به ناگاه صدایی میآید...

وای صدایی آمد...

مغز مبهوتم را عذاب میدهد...

صدایی که نازکیه پردهء گوشم را میخراشد...

صدایی بلند...

فریادی مهیب...

از آن سویه شهر...

آن سمتی که آفتاب از طرفشان طلوع میکند...

آن قسمتی که رنگین کمان_  بعد از سیلاب از آنشان است...

آنهایی که آب خوش از راه بلعومشان میلغزد...

آنهایی که بر سر محله شان میوه ها را خیرات میکنند...

و غذایه خودمانیشان اعیونی پلو با خورشت اشرافیست...

صدایشان میآید...

دستهایشان را مشت کرده اند و از آن ور شهر میآیند...

صدایشان نزدیک میشود...

"میکشم ، میکشم آن که برادرم کشت"

قدمهایشان به قدری قویست که مغزم را متلاشی میکنند...

از رویه همه رد میشوند...

سرشان رو به هواست و دم به ریه ها میدهند...

و بازدمشان را به شعارشان اضافه میکنند...

هیچکس را نمیبینند...

حتی خودشان را...

 

 

و من از آخرین خبرها میگویم:

خوانندگان محترم،طبق آخرین مستندات تاکنون قتلی گزارش نشده، زیرا آنها "خود"شان تا به این لحظه  "خود" را ندیده اند تا قاتل اصلی "برادران خود" را بیابند....!

 

خودمانی نوشت:من خوووووبم ممنونم بابت دلنگرانی هایه جانانه...


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

ساعت یازده ظهر، قراره بریم مهمونی، صدایه مامان و بابا میاد ، بابا داره میگه زود آماده شین، مامان اومد تو اتاقم،

از غر زدن بابا گلایه کرد،

.

گلایه کرد،

.

گلایه کرد،

.

ساعت 12شب، خیلی وقته از مهمونی برگشتیم، دیگه وقته خوابه،

مامان همچنان به خاطر گلایه کردن بابا غر میزد!

.

غر میزد،

.

غر میزد

.

.

 

برای مادر نوشت:عاشقتم مامان،کاش اینقدر بزرگ نمیشدم که بوسیدنت بشه مناسبتی!


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

ایستاده بودیم که ماشین بگیریم...

بعنوان مسافرکش ایستاد...

سوار شدیم...

و طبق معمول آینه رو تنظیم کرد و سوال پرسیدنش شروع شد...

از مقصد ، تا هوا سرده و از کجایی هستین تا اسمتون چیه و...

صدای آهنگ رو بلند کرد...

ویراژ داد...

بطری رو از لای پاهاش آورد بالا و سر کشید...

تو آینه نگاه میکرد و میخندید...

بوی گند دهنش ماشین رو پر کرده بود...

تو حال و هوایه خودش نبود...

زنگ زد یه جایی و زد رو پخش...

الو؟سلام...مامان ماشینم رو بردی کارواش؟؟؟

نگاه کرد و خندید...

سوالاتش رو تکرار کرد...

بار دیگه...

الو؟من تا چند دقیقه دیگه میام سمت املاکی...

چشماش تو آینه و میخندید...

به بهونهء گشتن دنبال کارت ، پولاش رو در آورد و پخش کرد روی صندلی...

و لبخند زد...

سوالاش رو تکرار کرد...

عصبانی شد...

از بی جواب موندن...

از اصرار به اینکه پیاده میشم...

خیلی سر سنگینی...

خود درگیری داری...

اخمات تو همه...

اینا حرفایی بود که میزد...

پیاده شدم...

پول رو گرفتم طرفش...

دستمو محکم زد...

خوردن دستش به دستم یه احساس عمیق داشت...

انگار یه زخم عمیق رو نمک زده باشن...

فهمیدم که...

جات خالیه...

جات توی دلم درست بین بطن چپ و راستم ، بین شک و دودلی هایه بودن و یا مردنت ،بین تپش هایه گاه و بیگاه منقطع قلبم خالیه...

جات تو تک تک لحظاتم خالیه...

حالم رو نمیفهمی...

وقتی نگاه شهوت به اندامم بیفته...

وقتی رذلی فکر کنه میتونه شرافت منو با پول بخره...

وقتی ترس تمام وجودم رو گرفته ولی محکم نشون بدم...

وقتی صدام بلرزه و بخوام پیاده شم و اون به سلامتیم بطری بالا ببره...

آه...

حالم رو نمیفهمی...

بی ارزش میشه برام...

بویه ادکلن...

مکاپ دخترونه...

موهایه آراسته...

لباس مناسب...

همش بی ارزش میشه...

مقابل نگاه های کثیف...

بی ارزش میشه...

دستی که دستش رو لمس کرد...

چشمهایی که به نگاهش تو آینه دوخته شده بود...

و لبهایه برجسته ای که نگاه کثیفش رو خمار کرده بود...

بی ارزش میشن برام...

تموم نگاهها...

تموم مردها...

تموم آدم ها...

و تو...

دردم رو نمیدونی...

آهم رو که جگر خودم را سوزونده نمیفهمی...

هیچوقت منو نمیفهمی...

دردم از نبودنته و از نداشتنت...

به کی بگم مرد؟

از کدوم مرد بویه تو بیرون میاد؟

و آه مردانگی...

کمرنگ شدی....

و یافتنت بین امروزیا به ذرهء اپسیلونی یا به کاهی در کاهدون شبیهه...

و امروز میفهمم...

بی مرد که باشی مردانی که برای ناموس خودشون مردونگی میکنن برات نامردی میکنن...

بی مرد که باشی میشی بیت المال...

بی مرد که باشی محکم بودنت رو بی حیایی میدونند...

بی مرد که باشی بغضی داری که هر لحظه به سرت کوبیده میشه...

فهمیدم...

هرکس بگه همشیره شیر خوردهء مشترکم نیست...

و هرکس بگه خواهر پیمان اخوتی با من نبسته...

هیچکس برادر نمیشه...

خوشا به غیرت مردی که رگ گردنش برای ناموس باد میکرد...

خوشا به مردی که ناموس همه براش ناموس بود...

خوشا به مردانگی...

کاش دردم رو بدونی وقتی از بچگی یادت بدن پسر عموت مثل برادرته و تو بهش تکیه کنی ولی  اون بهت بگه دوست داره!

کاش دردم رو بدونی وقتی پسرخالهء خواهر دارت وسط خیابون بعنوان شوخی روسریت رو از سرت بکشه و نگاه بقیه به تار موهات براش بی ارزش باشه!

کاش دردم رو بدونی وقتی دوست بابات از نبودش استفاده میکنه برای همصحبتی باهات!

واااای...

کاش دردم رو میفهمیدی...

 دستم برگشت سمت خودم ولی پول رو پرت کردم تو صورتش...

پول رو از پنجره انداخت بیرون و داد و بیداد راه انداخت که من ازونجا دور شده بودم....

 

دل درد نوشت:این نوشته برای خودم...خیلی درد داشت...

ایراد نگارشی را نادیده بگیرید!(شاید بازنویسی شود)

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

آن مرد آمد...

به او میگویند مرد مقدس ،مرد پاک ، آری ، به او میگویند روحانی...

آن مرد داس دارد...

با داسش سر میبرد گاهی نهال درختی ، نهال هایی تازه رشد ،نهال های نسل جدید ، آری او داس دارد...

آن مرد با.فو.ر در دست دارد...

با.فو.رش برای او کافور است، کافورش را به پیشانی اش هم زده است ، او میگوید جای مهر است ولی من او را دیده ام ، بافورش را کافوری کرد برای اینکه شیرهء حاصل را به سر خدا بمالد...

آن مرد عبا دارد...

میگویند عبایش پردهء بکارتش است ، ولی من او را دیده ام ، عبایش را که کنار میزند عور عورتش پیدا میشود...

آن مرد گیوه میپوشد...

گیوه هایش فقط مسیر راست را میشناسند ولی من دیده ام ، که او راه راست را به سمت خودش کج میکند...

آن مرد بر منبر مینشیند...

منبرش محل سخن رانی های اوست ولی من دیده ام ، محل یاوه پرانی اوست...

از وقتی  که آن مرد را دیده ام به حرفای پدرم شک کرده ام...

پدرم میگوید وضو برای پاکیست و نماز برای راز و نیاز با معبودت...

ولی آن مرد وضو را مانند نقابی بر صورتش میکشد و نماز را برای عوام فریبی میخواند...

خدایا!

دردهایم عمیق شده اند...

نفسهایم بالا و پایین نمیشود...

طبیبان نه جوابم میکنند و نه نسخه میپیچند...

گویا لاعلاجم ، ولی آنرا فقط به بزرگان گفته اند...

میخواهند دم رفتن ، دردم کمتر باشد...

میگویند علاجت به یک راه است:

آن هم

لالی زبان سرخت...

شکستن سر سبزت...

و راضی شدن به سرنوشت گندت!

خدایا!

مسجدت را این نقاب پوشان به پایکوبی بالماسکه مبدل کرده اند...

معجزه میکنی؟

نقاب ها را بلدی بر بداری؟

یا خودم دست به کار شوم؟

خدایا!

اسمت را خدا نهادند چون خود آ هستی ، پدر نداری وقت بی ادبی گوشت را بگیرد و در دهانت بزند و یا وقتی کسی بهت بی احترامی کند در دهانش بزند...

ولی تو که پدر اینانی ، دارند دهن کجی میکنند...

گوششان را نمیگیری؟

در دهانشان نمیزنی؟

خب برای ما پدری کن ، دارند به ما بی احترامی میکنند...

خدایا!

دهان من دیگر از دو ور منشق شده و زبانم ، این بی استخوان ، دری وری گفتن برایش چو آبی برای خوردن شده...

یا دهانم را با پارگی هایش بدوز یا از همان عرش کبریایی ات پارگی حاصل از منبر نشینی اینان را منشقتر کن...

دیروز آن مرد را دیدم...

نگاه پاک برادر گونه اش را در نگاه بی شرم من انداخت و

گفت:

استغفر الله...

خواهرم ، حجابت را به خوبیهایت اضافه کن.

و امروز من به او میگویم:

لا اله الا الله...

مرد مقدس ، خدا را به ایمانت اضافه کن.

 

محض شفاف سازی:

آخ----> آوایی که به هنگام درد و عذاب از اعماق وجود آدم خارج میشود.

هوند----> به گویش بندرعباسی به معنای آمد میباشد.

آخ هوند----> بانی درد و در بسیاری از مواقع خود درد (!) ، آمد!


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

اومدم تو پارکینگ...

صدای جارو زدن میومد...

به پیر مرد نگاه کردم...

-خسته نباشید!

با اخم...

-سلامت باشی!

حتی سرشو بالا نکرد...

 

 

 

فهمیدم...

"خسته نباشید" را هم نباید به زبان آورد در قبال آدمهایی که ،

خستگی زندگیشان را پوشانده!

به راستی از پس کلماتم چه بویی را استنشاق کرد(!؟!):

بوی گند به سخره گرفتن خستگی هایش!

و یا  ،

بوی تعفن ترحم برای خستگی هایش!

من تسلیم میشوم

کلمات من قصد مخدوش کردن عزت نفست را نداشت!

 

دل درد نوشت:آب دهن به تو ای چرخ گردون ، برای من چه چرخی خواهی زد؟!


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

داشتم میز تحریرم رو مرتب میکردم (!) ، کشو رو باز کردم...

همیشه از خاطرات و جمع کردن اونا تنفر داشتم...

هیچوقت دفتر خاطراتی نداشتم...

دوست دارم همیشه تو ذهنم نگه دارم...

ولی یه چیزایی تو این کشو جمع شدن که ناخواسته شدن خاطره!

یه صدف که روش تاریخ 13/5/88 خورده،  منو و خواهرم و دختر خالم رفتیم لب دریا و این صدف رو پیدا کردیم، اونروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم رو شن ها عکس یه قلب بزرگ کشیدیم و توش نوشتیم empty  ولی الان اون قلبا خالی نیست دختر خالم عید بله برونشه و خواهرم هم درگیر درس و دانشگاشه...افسوس

یه کش باف صورتی روش عکس یه خرگوش نازه اینو هم دختر خالم فکر کنم حدودا" 5سال پیش واسم سوغاتی آورد ولی هیچوقت ازش استفاده نکردم که خراب نشه...لبخند

دوتا تب سنج که ماله هر دو باریه که رفتم بیمارستان...نگران

یه کارت روش نوشته از 100تا 100تا قبولت دارم اینو یکی از دوستای خیلی خوبم وقتی دفعهء اول  مریض شدم روی یه شاخه گل چسبونده بود و واسم آورده بود...ابله

یه الاغ کوچولویه پلاستیکی ،پارسال مامان و بابام برای تولدم یه کیک خریدن این الاغه روش بود...نیشخند

سه تا کتاب جیبی...

یکیش از فریدون مشیری ،یکی از جبران خلیل جبران و یکی هم از سهیل محمودی...

کتاب سهیل محمودی رو باز کردم...

تو صفحهء اول نوشته بود:

برای تو بهترین!

از طرف یک دوست باور نکردنی!

بعد ته صفحه یه امضا زده بود و نوشته بود:

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

او عاشق تر است.

فاطی کاکا (چون عاشق کاکا بازیکن برزیلیه بهش میگیم فاطی کاکا)

 

وای چقدر دلم برای دوستام تنگ شده...ناراحت

بهش sms دادم نوشتن:

برای تو بهترین!

از طرف یک دوست باور نکردنی!

15/9/1389

یادت توی خاطرم زنده شد!

 

تقویمم اونورتر بود یادم اومد فاطی متولد بهمن ماهه...

(همیشه پایه تخته مینوشت آدما دو دسته ان اونایی که متولد بهمن ماهن اونایی که دوست دارن متولد بهمن ماه باشن!یادش به خیر...)

دیدم دقیقا" یک بهمن تولدشه!تعجب

از دلم کلی تشکر کردم که آبروی ذهن پیرم رو خرید...از خود راضی

دلم به موقع برای فاطی تنگ شده بود...تشویق

اونم کلی ذوق کرد که تولدش یادم مونده بود...زبان

و کلی گلگی کرد که بهش زنگ نمیزنم و چندباری زنگ زده گوشیم خاموش بوده...خجالت

فردا هم دعوتم کرد خونشون برای آش رشته نذری دارن...چشمک

تنبلی نوشت:خواهرم منو بعد از مدت ها پشت میز تحریرم دید اومد دستامو محکم گرفت گفت:سماء تو رو خدا خودتو نکش،این آخرین راه حل نیست!

همین کارا رو میکنن من درس نمیخونم!نیشخند

دل درد نوشت:خیلی دلم برای دوستام تنگ شده ،برای همونایی که بوی سادگی و آدمیت میدن!من و دوستام همیشه جمع خندون و درسخونی بودیم ، روزهای خوش مدرسه مثل پتک کوبیده میشه تو این روزهایه تنهاییم!...افسوس

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()