صدایش میآید...

صدایه ترقه و دانبول و دیمبو میآید...

صدایه زردی من از تو سرخی تو از من میآید...

صدایه از آتش پریدن میآید...

صدایه خنده و شادی میآید...

صدایه آتش بازی و فشفشه هایه رنگی میآید...

صدایه انفجار میآید...

صدایه شلیک میآید...

صدایه توپ و تانک میآید...

صدایه آجیر خطر میآید...

صدایش میآید...

صدایه چهارشنبهء آخر سال میآید...

 

پ.ن:این شب از نظر پدر و مادرم (و قطعا" هر کسی که سختی هایه جنگ رو با تمام اعضا و جوارحش چشیده) منفور ترین شب سال به حساب میاد...به حرمت زخمهایه پدر و مادرم یک روز هم به نظارهء آتش بازی آخر سال نرفتم!

بعضی از شبهایی که برایه خیلی ها قشنگترین شبه چقدر برایه بعضی هایه دیگه دردناکه...

پدرم در این شب به خاطر صداهایی که میاد(بدلیل اینکه خونهء ما نزدیک به دریاست و معمولا" بوستان هایه لب دریا همیشه محل برگزاری این مراسم بودند صدا به وضوح تو خونمون قابل شنیدنه) شدیدا" عصبی میشه و تماما" خاطرات اون دوران براش زنده میشه و این شب تنها شبیه که ولوم تلوزیون بلندتر از شبهایه دیگست...

چقدر یه آتیش کوچیک روشن کردن و پریدن از روش طبق همون رسوم قدیمی بیشتر مزه میداد تا ایجاد این صداها و...

مطمینم برایه خیلی ها خیلی لذت بخشه و اون بعضی ها برام محترمن ولی احساس پدر و مادرم و احترامی که براشون قایلم برام خیلی ارزشمندتره...

شاد باشید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

دقیقا" راس ساعت 5 در هر صبح صدایه موتورش در محله میپیچد.

حدودا" 5دقیقه طول میکشد تا موتور را روشن کند.

و حدودا" در این 5دقیقه روشن کردن موتور 5 دقیقه خواب اهل محل بهم میریزد.

و اما دیروز...

روشن کردن موتور 15 دقیقه طول کشید...

کسی از پنجره سرش را بیرون میآورد و بد و بیراه میگوید...

کسی از این شانه به آن شانه میشود و در دلش نفرین میکند...

و کسی فقط گردن کج میکند...

شخصی که راس ساعت 5 از خانه  به قصد محل کار بیرون میآید قاعدتا" محل کارش دور است...

موتور روشن نشد...

تا سر خیابان رفت تا ماشین گیرش بیاید...

به محل کارش با تاخیر رسید...

وسیلهء نقلیه اش از کار افتاده و دیر به محل کارش رسیده و در برگشت هم احتمالا" به مشکل بر میخورد و تا این وسیله تعمیر شود حدودا" یک هفته ای این مشکلات را دارد...

تمام روزش خراب شد...

و اما خواب اهل محله

 تنها و تنها و تنها 15 دقیقه بیشتر از مابقی صبح ها خراب شد!


برچسب‌ها:
+ تاريخ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

خاله:آیلی آدامست رو بنداز تو سطل آشغال

آیلی:خاله اینا چقدر خوبن تو خیابون سطل گذاشتن که ما مثل تو خونمون آشغال تو سطل بریزیم

 

 

و آیلار خاله ای ای کاش ما هم مثل تو، سطل آشغالها رو میدیدیم ،نه آشغالها رو...

و ای کاش بعد از این که آشغال ها رو میدیدیم راحت از کنارشون رد نمیشدیم

 و یا اینکه ساکت بشیم و بگیم:

 یک دست صدا ندارد!

 

توجه،توجه،توجه...

بعدا" نوشت و جهت شفاف سازی نوشت:

منظور از آشغال شیء نیست بلکه شخصه!!!!!!!!!!!!!!


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

1.گوشیم سوخت!دو برابر قیمت اصلیش پول تعمیرشه...افسوس

میگن باید بندازمش دور ولی اینهمه خاطره ازین گوشی رو چیکار کنم؟!متفکر

2.نزدیک خونمون عروسیه...

مردم تو این گرونی چه حوصله ای دارنآ...آخ

3.به بابام میگم:بیا بخور،میگه:نمیخوام، میگم: دست پخت منه بیا امتحان کن، میگه:دقیقا" به همین دلیل نمیخوام!نیشخند

4.ازین که وقتی با شخصی در حال تبادل نظر باشم و اون شخص به جای اینکه نظر واقعیش رو بیان کنه فقط و فقط تمام حواسش به اینه که یه سوهان بگیره دستش و شخصیتش رو طبق عقاید و افکار من سوهان بکشه و آخر تمام حرفات بگه:من دقیقا" همین جوری هستم!.....متنفرم!سبز

5.بعضی موجم را سبز میبینند و بعضی سفید و گاها" سیاه ولی من بی رنگم!

آدم خنثی و بی طرف و خفه...ندیدید تا حالا؟!(رای ندادم)

6.گاهی وقتا اشک تو چشم سنگینی میکنه دوست داری بریزیش بیرون، بعد بین مشتی اشک و فین فین کردن به خودت میای و دوست داری دلیل گریه ات رو بفهمی...بعد یهو میزنی زیر خنده از بی دلیل بودن گریه هات!

7.لوکا تونی ، عشق من به ایران میآید!هورا

البته این خبر رو بابام چند ساعت پیش با این لحن که:سمااااااااااااااااء بدو بیا دامادمون داره میاد! بهم داد.از خود راضی

8.میرم بازار دلم آب میفته نه از دیدن جنس از دیدن زوج ...

همچین دست تو دست میان خرید ،به فکر مجردا نیستن!قهر

والا...

9.از همه معذرت میخوام به خاطر کم پیدا بودنم، کمی مشغولم، باز هم پر رنگ میشم...چشمک


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

خانه ام را میخواهند ویران کنند...

سقف خانه ام را میخواهند بر سرم بریزند...

آه خانه ام...

تو سقفم بودی و سر پناهم...

تو مأمنم بودی و خوابگاهم...

با آجر به آجر دیوارهایت قصه ها دارم و اکنون غصه هایش را ...

آه خانه ام...

چه بی تفاوتند همگی...

آهاااای هم محله ای ها...

صدایم را میشنوید؟...

خانه ام را از چنگم درآوردند...

خانهء پدری ام را...

خانهء کودکی ام را...

آه خانه ام...

خانه ای که پدرم آجرش را روی هم گذاشت...

خانه ای که پدرم برایش گلوله خورد...

تیر شلیک کرد...

بر مین پا نهاد...

خانه ای که مادرم برای ساخت دیوارهایش دعا کرد...

خانه ای که مادرم برایش بی خانمان شد...

بی شناسنامه شد...

جنگ زده شد...

آه خانه ام...

میخواهند تو را که برای هر آجرت زخمی در دل است را با یک  لگد ویران کنند...

میخواهند تو را از ملک شخصی من در بیاورند...

بر در و دیوارت رنگ و لعاب دورویی بزنند...

پنجره هایت را حصار آهنی بزنند...

درت را برای همیشه قفل کتابی بزنند...

و آه خانه ام...

تو را از من گرفته اند و خوشا به مرام و زورشان..

.

.

.

و آه ویرانه ام...

چه دل فراخ بودم ، زمانی که مشت میکوبیدم در دهان دشمن و بزرگ مردان حقیرت برایم مقدس بودند...

و چه خوش خیال بود پدرم ، زمانی که برایت میجنگید و خمپاره به جان میخرید...

و چه دریا دل بود مادرم ، زمانی که برای آزادیت دست به دعا شد و به خدایش رو انداخت...

و امروز از ملک شخصی من در آمدی...

تنها تحمیل شده ام به زادگاهی که در آن زیسته بودم و اکنون در آن معلق میزنم...

گه گاهی دلم برایت میتپد و میتنگد...

دل است دیگر، گاهی کششی به سمتت دارد ولی...

ولی پشت دستش را داغ کرده ام که برایت کمی هم نلرزد...

و آه ویرانه ام...

امروز به انگ اسلام اجباری ات به جمهورت اضافه شدم تا تکلیف از قبل معین شده ات را تعیین کنم...

و دردم تازه گشت...

ای کاش همانگونه بی طرف میماندم و مرا مجبور به زدن نقاب و گذاشتن دو گوش مخملی بر سرم نمیکردند...

و آه ویرانه ام...

مهر اول را به قداست الله وسط پرچمت به سجلم وارد میکنم...

و ای کاش بی طرف میماندم...

برگه را خالی یا پر در مسیر از قبل جهت دهی شده ات میاندازم...

بگذار غیور مردان خود به نام هر که صلاحیتش به صلاح مسیر میسر شده شان است نام نوشته شده در برگه ام را سوق دهند...

باور کن پشت دست دلم را داغ کرده ام که نگویم ولی...

ولی زبانم استخوان ندارد...

چقدر حریمت برایم مقدس بود ای خانهء به فروش رفته ام...


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

پدرم قاب به دیوار میزند...

هنوز برایه قاب زدن ذوق و شوق دارد...

مادرم از دور ایستاده و جایه قاب را تعیین میکند...

هنوز برایه دکوراسیون خانه حساسیت به خرج میدهد...

خواهرم از رنگ سال میگوید...

هنوز دنیایه مد مطرح است...

عید بعله بران خاله زاده ام است...

از شور و شعف دلم که بگذریم هنوز هم نکاح سنت پیامبر است...

هنوز نکاح میکنیم...

عید میهمان داریم...

میخواهند برایه زیارت ما از ناکجا آباد اینهمه مسافت را بیایند...

هنوز هم برایه دیدن همدیگر ارزش قایلیم...

برایه عید شیرینی میخریم...

هنوز شیرین شدن دهانمان مهم است...

لباس نو میخریم...

هنوز نو نوار بودنمان مهم است...

میخریم...

میخرید...

میخرند...

هنوز هم میشود خرید...

هنوز بهانه هایی برایه شادی هست...

 

مشغله نوشت:اگر در طول سال تنها یک روز از هفته(جهنم و ضرر یک روز در ماه) رو به تمیز کاری اساسی خونه بپردازید یک ماه مانده به سال نو کمر خود و اهل خانه را به فنا نمیدید...!اوه


برچسب‌ها:
+ تاريخ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()