ساعت از نیمه های شب گذشته.....

همه جا تاریک و آروم....

و گاهی هم صدای سگی ولگرد سکوت گوش خراش شب رو میشکنه....

خانه های کنار هم ، با خانواده هایی گرم و به ظاهر صمیمی....

صدای کوبیدن دسته ی در به گوش میرسه.....

زن همسایه ست ، اومده تا اجازه ی دوست صمیمیش رو از مادرش بگیره ، گویا شوهرش طبق معمول همیشگی شب کاره و اون از تنهایی در شب میترسه......

مادر صحرا" جواب کلیشه ای معمول " : بله 100% میاد، مگه شما جز ما کسی رو دارین همسایه باید به درد همسایه اش بخوره و و و ....

صحرا هم با اشتیاق همیشگی ، چادر به سر با دوستش رفت ، معمولا شب هایی که شوهر اون شب کار بود صحرا میرفت پیشش و تا صبح با هم از هر دری میگفتن ، تو محدوده ی سنی هم بودن و راحت و صمیمی، از دوران بچه گی هم محله ای بودن و قابل اعتماد.....

روزها گذشت و  صمیمیت دو دوست بچه گی بیشتر و بیشتر شد...

و همینطور شبهای نبودن شوهر اون و رفتن صحرا خونشون برای گذروندن شب...

و بار دیگر و شب دیگر و همیبنطور تکرار و تکرار.....

از اون نیمه شب 1 ماه گذشت....

2ماه....

.

.

.

7ماه

و 9ماه.....

و نیمه شبی دیگر....

در آن زمان ها معمولا خونه ها کوچیک بود و جمعیت زیاد، کسی  متوجه بود و نبود و رفت و آمد و تغییر و تحولات درونی و ظاهری دومی در خانه نمیشد....

صدای جیغ و داد صحرا از اتاق بلند شد ، همه با سرعت به سمت اتاقی  که جثه ی  ریز نقش صحرا رو که در آن روزهای اخیر به گفته ی خواهر و برادرش کمی پرخور شده بود رو روی زمین دیدن....

صحرا دل درد شدیدی داشت و فقط جیغ میزد و ناله میکرد....

به صورت اورژانسی اون رو به خیال مسمومیت به بیمارستان رسوندن....

همه ی اهل خونه نگران و مضطرب پشت در اتاق منتظر دکتر بخش که از حال صحرا با خبرشون کنه....

3 ساعت بعد....

بلاخره دکتر از اتاق اومد بیرون....

مبارک باشه.پسره.......

مادر و پدر صحرا در حالت بهت و ناباوری:

دکتر اشتباه شده.....!!!!؟

دکتر مریض ما اسمش صحراست....

دکتر فقط 15سال داره.....

دکتر اون باکره ست و ازدواج نکرده....

دکتر ، دکتر ....!!!!

ولی زمانه نه گوش به حرف دکتر داد نه پدر و مادر صحرا.....

بعدها از زبون صحرا متوجه شدن شبی که زن همسایه میاد دنبال صحرا برای گذروندن شب و ترس از تنهایی ، شوهرش هم خونه بود ، اون زن با شوهرش معامله کرده بوددر صورتی که بتونه صحرا رو بیاره خونه برای گذروندن یک شب با شوهرش، شوهرش در مقابل براش النگوی طلا بخره.....

صحرا اولین شب که رفت (شاید و شاید) به خواست قلبیش نبوده و اولین تجربه ی شیرینش با تلخی و اجبار قرین بود  ولی شب های بعدی با اطلاع ازقوانین کثیف این بازی بازهم بازی رو تکرار کرد.....

بعد ازینکه دکتر بخش از ناآگاهی خانواده ی صحرا نسبت به بارداریش خبردار شد، به نیروی انتظامی اطلاع داد.

بعد از اون جریان صحرا  و اون مرد رو به 6 ماه زندان محکوم کردن در صورتی که اون زوج منکر این قضیه شده بودن ولی باز هم آزمایشات عکس این ادعا رو ثابت کرد .....

و اون بچه سر از یتیم خونه در آورد....

بعد از 6ماه پدر و مادر صحرا به اندازه ی کسیکه 100 سال ازین زندگی  را گذرانده ، کهن تر شده بودن....

بعدها یکی از زن های فامیل به قصد کار خیر و فداکاری  پسرش رو قانع میکنه که صحرا رو نجات بده و آبروی رفته اش رو هرچند غیر ممکن ، ولی بر گردونه و باهاش ازدواج کنه.....

الان صحرا یک زن 50 ساله است ولی اون لکه ی  ننگ برای همیشه روی پیشینوش موندگار شده....

حال فرزند ارشد صحرا از شوهر فعلیش 28 سال داره  ولی گذشته ی ننگین مادرش و انگشت نما بودن برای همیشه کمرشو خم نگه داشته....

و برادر یتیم خانه اییش الان حدودا باید 35 سال رو داشته باشه....

صحرا الان داره با زندگیه سختش دست و پنجه نرم میکنه ، از شوهر علیلش نگهداری میکنه و با حقوق بهزیستی چرخ زندگی خودش و 5 فرزند ش که کوچیکترینشون 19 سالشه رو می چرخونه.....

اون مرد هم بعد از گذروندن 6 ماه حبس با خیال راحت به زندگیش با یک روال طبیعی کنار زنش ادامه میده....

آیا سختی زندگی فعلی اش تقاص همان اشتباه بچگانه است؟

آیا میتوان اسم آن را اشتباه گذاشت یا آنرا حماقت نامید؟

آیا تقاص این اشتباه را فقط صحرا باید بپردازد و آن مرد زندگی آرام و خوشش را ادامه دهد؟

آیا بچه های صحرا باید به خاطر گذشته ی مادرشان دائم محکوم باشند؟

و هزارتا آیای دیگه که بعد از خوندن این داستان به ذهن هر خواننده ای خطور میکننه......

من این داستان رو برای قضاوت نقل نمیکنم ، من نه درمورد صحرا و نه اون مرد و نه درمورد زنش قضاوتی میکنم ، قضاوت بر عهدهء قاضی.

 من از زندگیه صحرا خبر دارم اون بعد از گذشت سالها بازهم از اتفاق گذشته درس نگرفت و باز هم به صورت مکرر اشتباهش رو با ظواهری متفاوت تکرار کرد.

اشتباه زمانی اشتباه به حساب میاد که برای یک بار انجام  بشه  نه بیشتر، تکرارش به صورت آگاهانه  دیگه اشتباه به حساب نمیاد از اون گذشته وقتی کاری رو با علم به اشتباه بودنش تکرار میکنیم نه فقط خودمون بلکه بقیه رو هم میندازیم تو مخمصه. تو این جریان یک بچه هست که برای همیشه باید حسرت چشیدن طعم پدر و مادر تو دلش بمونه ، پدر و مادری هستن که انگ بی شرافتیه دخترشون برای همیشه دامن گیرشونه و دختر و پسر دم بختی که با گذشته ی مادرشون بهترین مورد ها از سر راهشون برداشته میشه و و و....

من برای قضاوت ننوشتم....

قضاوت بر قاضی......

 

 

  دکتر علی شریعتی:

                       انسان نقطه ایست بین دو بی نهایت ،

                         بی نهایت فرشته و بی نهایت لجن ،

                              بنگر به طرف کدام یک میروی.

شاد باشید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

   «تبعیض نژادی»

   بدبختی زمانی است که به تو یاد می دهند

   هندوانه را دوست نداشته باشی ، اما تو دوست داری

   بدبختی زمانی است که بچه ی همسایه دیوار به دیوارت یک مهمانی دارد

   و همه بچه های محل را دعوت میکند جز تو.

   بدبختی زمانی است که هیچ کس به تو نگفته است

مأمور امنیتی فروشگاه

   اجازه نمیدهد که تو شانزده بار از پله برقی بالا و پایین بروی

   وقتی که مادرت سرگرم خرید است.

   بدبختی زمانی است که تا شروع به بازی می کنی

   یکی شروع میکند به شمردن:

   یک و دو و سه و چهار

   کاکا سیا به کنار

   بدبختی زمانی است که تو میتوانی

همه ی بچه های دیگر را در تاریکی ببینی

   اما آنها می گویند که نمی توانند تو را ببینند

بدبختی زمانی است که در می یابی

بهترین دوستت اجازه دارد در استخر شنا کند

اما تو اجازه نداری.

بدبختی زمانی است که تاکسی ، برای مادرت توقف نمی کند

و او هم شروع می کند به بد و بیراه گفتن

بدبختی زمانی است که برای اولین بار درک می کنی

در خیلی از اصطلاحات بد کلمه ی سیاه به کار رفته است

مثل  "گربه سیاه" ، "هنرهای سیاه" ، "مهره ی سیاه"

بدبختی زمانی است که تو می خواهی

پیرزنی سفید پوست را

برای عبور از خیابان کمک کنی

و او فکر می کند می خواهی کیفش را بزنی

بدبختی زمانی است که تو قبل از آغاز سال نو

به فروشگاه می روی و می بینی که بابا نوئل سفید پوست است...

                          «لنگسون هیوز ، شاعر فقید سیاهپوست آمریکایی»

 

 

قابل توجه بعضی از شهرستان های استان هرمزگان که هنوز خان و خانزاده بر غلامیون و سیاه پوستها امر و نهی می کنند و هنوز که هنوزه غلامیون حق ازدواج با خانزاده را ندارند ، و باید برای سفید پوستها یا به قول خودشون خانزاده ها نوکری کنند ،

متاسفانه. . .

دوست داشتم اینجا فقط درد دلم رو بنویسم ولی گاهی درد همنوعمون درد دل خودمونم میشه ، متأسف برای اونایی که فکر میکنن آدمیت به این چیزاست به جون خودم شعار نمیدم ولی آخه عذاب آوره وقتی میشنوی به سیاه پوست اصلا نمیگن سیاه کاشکی میگفتن سیاه ؛ میگن غلام،میگن عبید. . .

 

پ.ن:

کاندیدای شعر برگزیده سال2005

 

وقتی به دنیا میام،سیاهم / وقتی بزرگ میشم،سیاهم / وقتی میرم زیر آفتاب،سیاهم / وقتی می ترسم،سیاهم / وقتی مریض میشم، سیاهم / وقتی می میرم،هنوزم سیاهم / و تو، آدم سفید /وقتی به دنیا میای،صورتی ای / وقتی بزرگ میشی،سفیدی / وقتی میری زیر آفتاب،قرمزی / وقتی سردت میشه،آبی ای / وقتی می ترسی،زردی / وقتی مریض میشی،سبزی / وقتی می میری،خاکستری ای / و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟؟!!!!

این شعر توسط یک بچهء آفریقایی نوشته شده.

 

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

ساعت 4 صبح....

با هزارتا زور و زحمت و صدتا فکر قشنگ و ده تا برنامه ریزی واسه روز بعد!!!خوابم برد....

درررررررررررررررررررررررررررررررررینگ (کسی بیدار نشد)

درررررررررررررررررررررررررررررررررینگ (هم اتاقیم که خواهر محترمه باشه بیدار شد)

درررررررررررررررررررررررررررررررررینگ (مادر نازنین از تو اتاقشون: بیدار شو دیگه)

درررررررررررررررررررررررررررررررررینگ (بیدار شدم!!!!!)خمیازهخمیازهخمیازه

چشم غره ی اهل خانه بعد از زنده شدنم از مرگ موقتی ، بخاطر بد خواب کردنشون حسابی سر حالم کرد....از خود راضی

ساعت 8 قاعدتا باید بیدار شم  چون یه قرار مهم دارم با دوسته محترمه و چندتا کاری که باید باهم انجام بدیم....

ساعت 9باید آماده میشدم و طبق عادت همیشگی 1ساعت قبل از بیرون رفتن باید دست به کار شم برای آماده شدن در آخر هم سر تایم حاضر نمیشم....ابرو

خلاصه  8:45 بازم زور مذکوره در بالا را برای جدا شدن از رختخواب زدم و بلاخره بیدار شدم،هووووووووووووراااااااااااااااااااا....هورادلقک

مشتی ضد آفتاب ، که در هوای ملس و آفتاب خوش طعم جنوب اثری برابر با خنثی داره رو حروم خودم کردم!!!...

خلاصه،

رفتیم بیرون...

(در این قسمت از به کار بردن اصل حرفها به دلیل ادای احترام به خواننده معذوریم)

در قدم اول ، بوق بوق بوق...!

سماء اخم و تو دلش: آخه من همسن بچه ی تو ام پاتال

در قدم دوم ، بفرمایید خانوم....

سماء در حالت اخم و تو دلش : لعنت به بابایی که زیر پای توی فنچ ماشین انداخت

در قدم سوم ، بهتر از منو سراغ داری سوار نمیشی

سماء همچنان اخم و تو دلش : از جلوی چشام خفه شو صلواتی

در قدم چهارم ، شماره بدم؟...

سماء در حالت خلسه و اخم ، همراه با چاشنی عصبانیت و تو دلش : مرگ بر سایپا و ایران خودرو

در قدم آخر، ....

سماء هنوز اخمه و دیگه تو دلش به هیشکی بد و بیراه نمیگه جز به خودش و اجداد ما بعد و ما قبلش....

(پایان منطقه ی محدودیت کلامی )

میدونم ، این موضوع به نظر خیلی ها مطرح کردنش بچگونه ست ولی من قراره اینجا و تو این صفحه ای که در اختیارمه موضوع هایی رو بنویسم که ناراحتم میکنه و موضوع هایی رو بنویسم که شادم میکنه  و این یعنی دلنوشته پس نظر هرکسی که میاد تو این آلونک برام محترمه ولللللللللللللللللللللللللی به خداوندیه خدا من دارم از همین موضوع بچگونه عذاب میکشم...

الهی من قربون امنیت این مرز و بوم برم...

میدونم؛ حتما میخواین بگین این معضل هر اجتماعیه ولی به جون خودم که میخوام دنیا نباشه اون هر اجتماع ادعاهای مارو ندارن....

چیه حتما با خودت فکر کردی که تیپ من غیر اخلاقی بوده پس باید رفتار های غیر اخلاقی ببینم ، نخیر به عشقه برادران و خواهران محترم و زحمت کش ارشاد مگه کسی میتونه لباس استغفر اللهیی بپوشه...

من این پوششی که سرمه هر چند با اجبار باشه براش احترام قائلم پس غیر ممکنه به واژه ی محترم حجاب بی احترامی کنم هر چقدر هم که تحت فشار باشم....

                                              . . . . . . . . . . .        

رفتی سینما اونم سانس 6تا8 که نیمه مثبت ها میرن جلو چشمت به جا فیلم  ، فیلم هایه جذاب تر و قشنگتر در تاریکیه دلپذیر سینما میبینی....

در بازارهای شلوغ و حراجی های دلچسب و عامه پسند باید بی خیال شرافتت بشی...

توی پاساژهای (به اصطلاح) محترم و وضع توپ پسند ،که مثلا آ دمایی که اونجان محترم ترن راه به راه پیشنهاد به قول خودشون محترمانه ی دوستی میدن...

جواب بدی میگن چه دختر لوده و سبکیه ، جواب ندی میشن موی دماغ و بی آبروییش بیشتره و من به فدای ایرانی جماعت که نافش رو با پشتکار بریدن....

تا ساعت 8 و اوجش 9 اگر با کسی هستی که همانند تو مونث میباشد باید خونه باشی و اگر تنهایی ساعت7 خودتو تحت هر شرایطی شده میرسونی خونه....

با بابات رفتی بیرون باباهه میره مغازه یه لحظه تنها میمونی آروم آروم و سلانه سلانه نزدیک میشه بابات که اومد بیرون به خودش میاد و میره..

 با این اوضاع دانشگاهم جدا کنید اونوقت وقتی دختر و پسر همدیگرو میبینیم اگه الان فقط پارس میکنیم اونوقت پاچه میگیریم....

برای ماشین می ایستی یکی بسیار محترمانه می ایسته و مسیر و میپرسه و دبرو که رفتیم اول سر بحثو باز میکنه که کجا میخواین برین و از کدوم قسمته و شماله یا جنوبه شهره و چه منطقه اییه و.... دقیقا همون کسی که وقتی مسیر رو بهش گفتی گفت بفرمایید ، و بعد هوای پشت خوبه؟ ،باد میاد؟ و تو با اخم بله!  شاید از رو بره ، و بعد صدتا حرف و حدیث و در آخر که پول میدی کارت میگیره سمتت و میگه من مسافرکش نیستم ، اینجاست که آدم خرد میشه ، اینجاست که میفهمه بی امنیتی یعنی چی ، اینجاست که میفهمی کشوری که پشت وندش مینویسن جمهوری اسلامی نه جمهورش طبق اسلامش رفتار میکنن و نه اسلامش با جمهورش مطابقت داره.....

خدای من...

من حتم دارم که مقصرم ، باید پوششم اسلامی باشه و تحت همون پوشش گندمو بزنم(من فقط دارم خودم رو میگم قصد توهین به هیچ احدی رو ندارم) ، باید تو گرما تو صف تاکسی و خط واحد بایستم تا بوی گند عرقم صد نفر و قطع نخاع کنه ، شاید فرجی بشه و تاکسیی پیدا کنم که برادر بغلی به بهونه در آوردن پول از جیبه مبارکش خودشو از عقده تخلیه نکنه. و اگر هم همراه پدرم رفتم بیرون باید و باید دقیقا پشت سرش راه برم تا همه بفهمن  که مردی همرامه ، سر ساعت 8 هم باید خونه باشم اصلا چه معنی داره دختر بیشتر ازون بیرون باشه، اصلا بیشتر ازون دیگه خوش نمیگذره....

من معذرت میخوام.

زنده باد زندگی ایمن....

 

 دکتر علی شریعتی:

                         خداوندا مگذار آنچه را که حق میدانم

                          به خاطر آنچه بد میدانند کتمان کنم.


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

                بار پروردگارا

                             دل مرا روشن و تابناک قدم های مرا ثابت و استوار

                             گردان و گردن مرا کشیده و راست دیدگان مرا بینا و

                             پر نور و بدن مرا سالم و قوی نگاهدار تا این همه را

                             در راه کمک به خلق و بهبود جامعه ای که در میان

                              آن زندگی میکنم بکار ببرم.

                                                       از سخنان گوهربار مولای متقیان علی(ع)

 

این ماه رمضونی هم با تمام شبهای قشنگ و عرفانیش گذشت...

عید مبارک...

وقتی بی تفاوتی رو تو نگاه مردم میبینم اذیت میشم،خیلی زیاد اذیت میشم ولی این واژه ی لا مذهب همرنگی داره خودم رو هم روز به روز بی تفاوت میکنه گرچه اطمینان دارم که رسوایی در همرنگیه نه بی رنگی....

گذشت،اینبار هم گذشت و تنها امیدوارم رمضان آتی اهمیتش پیش خودم و مابقیی که  تغییر رو دوست دارن بیشتر بشه ولییییییییییییییییییییییییییییی تنها فقط و فقط امیدوارم و بیشتر از امیدواری نه تلاشی و نه فکری به سمت بهتر شدن دارم...

این بار هم هرچی که 1سال تو دلم تلنبارشده بود وسنگینی میکرد و رو بهت گفتم و تو هم  مثل همیشه آرووم شنیدی و منم مثل همیشه کلی بهت قول دادم و میدونم و باز هم میدونم که میدونی همشون رو میشکنم و مطمئینم تو در قبالشون هرچی ازت خواستم رو بهم دادی و میدی....

جریان چیه؟نمیدونم!شاید دلت میخواد شرمندم کنی...

به امید روزی که دیگه شرمنده نباشم و بدونم هرچی که بهم دادی در قبالش گرفتی البته غیر ممکنه، ولی من دوست دارم همیشه از غیر ممکن ها حرف بزنم و امیدوار باشم

و هم  به شدن غیر ممکن ها ایمان دارم و هم به معجزه اعتقاد دارم....

و امیدوارم که، روزی برسه که تو اون روز  روزه بگیرم و زبونم رو ساکت کنم نه شکمم رو،نماز بخونم نه برای انجام وظیفه برای ادای احترام و روسری سر کنم نه برای پوشوندن دوتا تار مو برای حفظ حجب و حیام و .................

و در آخر این ها رو انجام بدم نه به اجبار مادرم و پدرم و یا مملکتم به قوای ایمانم....

من همیشه از غیر ممکن ها حرف میزنم....چشمک

در کل عید بر روزه دار و بی روزه ممممممممممممممبارک....هورادلقکهورا


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

ساعت 11شبه....

گوشیه همیشه سایلنت اااااااوه ببخشید بی صدام رو چک کردم..........

وااااای پیامک رسیده.....

ذوق و شوق همیشگی واسه باز کردن پیامک....

کی میتونه باشه،کلی ذوق کردم........

(سماء!حالم بده،دارن افغانیا رو میفرستن مرز افغانستان،زنهایی که تو بازار کار میکردن رو بازداشت کردن،پدرمو بیکار کردن،از مدرسه و دانشگاهم خبری نیست،آخر شب ریختن سرمون و..........)

نه میخوام سیاسی فکر کنم نه بشر دوستانه

فقط و فقط میخوام به دوستم فکر کنم...

دوم دبیرستان بودم که شناختمش همیشه تنها و ساکت، چشمای بادومی و لهجه ی قشنگش کاملا رازشو فاش کرده بود...

از همه قائم میشد و متقابلا همه ازش فرار میکردن......

صمیمی شدیم صمیمیه صمیمی اونقدر که تمام خانوادش منو میشناسن و دوسم دارن و همچنین خانواده ی من.....

با رسیدن smsاش واقعا ناراحت شدم....

اولین باره کسی بهم مشکلش رو میگه و راه حلی براش نداشتم اونم کی؟کسی که فقط به من اعتماد داره......

خدای من،دارن بیرونشون میکنن،یعنی چی آخه،بی اختیار اشکام ریخت، به مامانم اینا گفتم ناراحت شدن ولی من ناراحتیشون رو نمیخواستم من راه حل میخواستم اون منتظر جواب منه منتظر دلداریه منه،واااای چیکار کنم...

فقط گریه کردم...

نمیتونم منکر ترحم بشم،یکمی هم قاطیه احساسم بود...

ولی آخه من دوسش دارم،اون دوسته منه،،،

کسیه که ناراحتیم رو از تو چشام میفهمید،

کسیکه بهم یاد داد به کارگر و گدا و کفاش نگم افغانی بگم: کارگر،گدا،کفاش...

کسیکه بهم یاد داد دوستی نه به اصالته نه به شهر و کشور دوستی به آدمیت آدماست...

گریه کردم...

بخاطر دوستی که با رتبه ی 82000 که واسه ی رشته ریاضی عالیه،حق دانشگاه رفتن نداره...

گریه کردم....

واسه دوستی که تو آزمون زبان مدرسه اول شد ولی اسمش رو پنجم رد کردن...

گریه کردم...

واسه دوستی که تو آزمون علمی تو برگه اول شد و به ظاهر سوم...

گریه کردم...

واسه دوستیکه معلم ورزش سر کلاس بی توجه به وجودش میگه لباس ورزشی بیارید تا مثل افغانیا بو گند ندین...

گریه کردم...

واسه دوستیکه به پلیمر و فیزیک علاقه داره ولی اتباع خارجی حق تحصیل در این رشته ها رو ندارن.....

گریه کردم واسه رفیق افغانیه خودم!....

      تنها جوابی که به ذهنم رسید:

                                   به خدا توکل کن عزیزم

 

 

 

آخر شب که با خودم خلوت کردم خدا رو شکر کردم و به خدا گفتم خدا جون ممنونم که تو یک کشور مسلمان و پارسی زبان زندگی میکنم.........

(خودمونیم خدا هم بهم گفت سر خودت شیره بمال!!!)


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

کلمه الله هی العلیا

سلام

این اولین نوشتمه...

خوشحالم که بلاخره یه جایی پیدا شد که همیشه دلنوشته هامو قبول کنه...

 یه کمی هم نگرانم که اندازه ی این مسئولیت نباشم.................

من سعیمو میکنم........

اول از همه یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم که برام وب رو ساختی-میدونم اگه قراره چیزی تو این صفحه نوشته بشه تو اولین کسی هستی که میخونیش.........

بهتر از این بلد نیستم تشکر کنم خودت میدونی خیلی خوشحالم کردی...لبخند

 




برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

سلام...

اینو هدیه میزارم چون می‌دونم خوشحال میشی‌،بعد از این دیگه کار خودته...


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()