1.مادر 40 ساله چشمای ضعیفش نگران کننده شده وقتی میره دکتر میگن تنها راه درمانش یک عمله و اون هم عملی با 50% احتمال نابینایی ابدی ولی وقتی میره یه دکتر دیگه در کمال خونسردی بهش عینک میده!

2.تازه عروس 25 ساله میگه یه غده ای به اندازهء نخود توی رحمم بود که میگفتن مانع از بچه داریت میشه و فقط داروهای شیمیایی میدادن بعد از یه سال نه تنها غدهء به اندازهء نخود خوب نشد بلکه اندازهء پرتقال شد ولی اون با مراجعه به یک دکتر دیگه الان بچهء دو ساله اش تاتی میره و با زبون شیرینش مامانشو صدا میزنه!

3.دختر 20 ساله بخاطر تیروئید کم کارش دایم قرصها و آمپولهای خداتومنی مصرف میکرد به امید بهبود و الان در کمال نا باوری همون داروهای بهبود غدهء تیروئیدش رو به کلی از بین بردن و مادام العمر باید و باید قرصها و داروهایی رو مصرف کنه که کار همون غده رو انجام بدن!

4.پیرمرد 60 ساله ،از پله ها میفته و پاش میشکنه!یه اتفاقی ما فوق عادی، ولی من متاسفم اون مرد!چرا؟ چونکه از اتاق عمل ترسیده و از ترس سکته کرده....خیلی شرمنده ولی ما آدمیم الاغ نیستیم که باور کنیم از یکی از کارکنا خیلی راحت میشه فهمید که تزریق آمپول اشتباه جان پیرمرد را گرفت!  

و اما موردی که براش امروز این صفحه رو سیاه کردم این بود:

متولد 1369، عید فطر یعنی چیزی حدود سه ماه پیش عروسیش بود ،و الان دو هفته ست که رو تخت بیمارستان قرنطینه شده ،دکترا میگن از مریضیش یه سال گذشته و کهنه شده و درمان قطعی پیدا کردن برای اون کار خداست...

امید هر بار سرفه میکرد و دستمال پر خون رو میدید حرف دکترا به اینکه اون یک زخم معدهء معمولیه بهش آرامش میداد و الان باید به امید خدا و داروهایی که هر روز تن نحیفش رو بیشتر از بین میبرن روی اون تخت بخوابه...

با دو ماه ازدواج قطعا" طبق روال مسری بودن این بیماری ، عشقش هم این مریضی رو گرفته...

هر چند که اون هر بار امید زندگیش رو روی تخت بیمارستان میبینه از حال میره و طاقت دیدین اون رو نداره...

سل ، آیا اشتباه این پزشک رو باید بخشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشتباه پزشکی که برای دکترای ایران (نمیتونم بگم مخصوص ایرانه و قاطعیت بدم ولی فعلا" تو این خراب شده زیاد پیش میاد) شده یک تفریح سالم ، میفهمن که این بازی ، بازی با جون آدماست!!!!!!!!!!!!!؟!!!!!!!!!!!!!!

میفهمن که امید تنها 21 سالشه و تازه داماده....؟

اشتباه پزشکی فقط تو ایران به یک امر معمولی تبدیل شده....؟

نمیتونم بگم دکترامون همه عوضی شدن چون اگه اینجا یک دکتر اشتباه تشخیص داده در عوض دکتری بوده که با وجود اون اشتباه اولی رو تشخیص دادیم ولی به خداوندیه خدا جون آدما و فرصت یک بار زندگی کردن تو این دنیا اونقدر محدوده که وقت برای اشتباهات این جامعهء امی نداریم ،

ما میخوایم زندگی کنیم نه فقط زنده باشیم....

باهم برای امید دعا کنیم...

پ.ن:و اما خودم که دو سال عمرم رفت پای یک مریضی مزخرف و اشتباه یک دکتر!

پ.ن:ببخشید پستم ناراحت کننده بود این خبر امروز به گوشم رسید و حسابی به همم ریخت...

شاد ببینمتون هر چند سخت بگذره!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

بین هیاهو و ویترین های رنگارنگ غرق شده بودم که صدای داد و بیداد آقایی ازون پشت به گوشم رسید....

یه جوونکی با قد کوتاه و بدن لاغر ، یه کت پوشیده بود و یه کیف مهندسی هم گرفته بود دستش و موهاشو از پشت بسته بود...

پشت سرش یه دخترخانومی بود که یه چادر بندری سرش بود...

بچه بغل پشت سر آقاهه راه افتاده بود!

 آقاهه وسط بازار و بین شلوغی جمعیت، گرفته بودتش به باد فحش و بد و بیراه و هی صداشو بلند میکرد، از لابه لای حرفاشون اینا رو فهمیدم،

 چرا با این لباسا اومدی جلوی دوستام و تو محل کارم،آبروی منو بردی....

با خودم فکر کردم.

 آدمیت یک آدم چقدر باید بیاد پایین که از اصالت خودش عارش بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیخواد خیلی به خودمون فشار بیاریم و منطقی باشیم ،

یا اینکه خیلی زور بزنیم و آدم حسابی باشیم،

فقط یه اپسیلون فکر کنیم به خود واقعیمون، اصلا کار سختی نیست!

یه اپسیلون فکر کنیم که کت و موی بلند واسه کسی شخصیت آورده که واسه من بیاره، تا جایی که لباس محلیم باعث بی آبروییم بشه!

یه اپسیلون فکر کنیم که اگه محل تولدم جنوبه یا شماله یا شرق و غربه هر جا که میخواد باشه هر چقدر هم که اسمش بد در رفته باشه من، و دقیقا" خود من اولینشون باشم، اولین آدمی که بین آدمای بد اون شهر خوب هستم...

یه اپسیلون فکر کنیم که اگه کسی محل تولدم رو نمیشناسه واسه فرار از گفتن محل تولدم نگم کسی اونجا رو نمیشناسه سرم رو بالا بگیرم و اون رو با افتخار بگم و اولین معرفش خودم باشم...

فقط یک اپسیلون!

 

سرمون رو بالا بگیریم و بگیم کجایی هستیم،چی هستیم و از کجا اومدیم ،شناسنامه مون رو بگیریم دستمون و افتخار کنیم به پدرمون به مادرمون به اصالتمون...

بدون ترس ، بدون خجالت

فقط یه ذره آدمیت سنجی لازمه...

نه شهر مهمه نه کشور اگه آدمیت نداشته باشیم متولد بهترین کشور و بهترین شهر هم که باشیم اولین نفری که ما رو میبینه اسم همون بهترین رو به لیست بدترین ها میکشونیم........!

من همین حالا سرم رو بالا میگیرم و با افتخار میگم من یک آدم با آدمیت هستم...

سرتو بالا بگیر و بگو:

من آدمیت دارم...


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

تو مدتی که بیمارستان بودم و مریض بودم خیلی چیزا یاد گرفتم.

وقتی بعضی از آدما  و رفتارشون رو میبینی نا خود آگاه حس میکنی که خیلی بهت نزدیکن...

باهاشون صمیمی میشی ،

اونقدر باهاشون قاطی میشی که حس میکنی تو هیچ شرایطی تنهات نمیذارن و همیشه کنارتن حتی اگر شاد باشی حتی اگر غمگین باشی و حتی اگر رو تخت بیمارستان باشی...

حس میکنی دوسشون داری و نگفته از تو چشمات نیازت رو میفهمن...

حس میکنی آخر رفاقتن و بودن باهاشون آخر رفیق بازیه...

حس میکنی بودن باهاشون دلچسبه، و وقتی باهاشونی از زمین و آسمون میگی از کوچکترین تا بزرگترین دغدغهء دلت....

اونقدر راحتی که حرفات رو بدون لفافه و سبک و سنگین کردن میگی...

حس میکنی براش مثل آینه ای و مشکلش رو باید بگی و زیباییش رو تحسین کنی...

حس میکنی نیمهء دوم شخصیت تویه و میتونه برات تا همیشه یک رفیق بمونه...

و اینجاست که توقع هات ساخته میشه و رشد میکنه...

توقع ها میره بالا و بالا....

رشد میکنه میره بالاااااااااااااااااااااااااااااا...

دوست داری وقتی تنهایی کنارت باشه ،

وقتی کسی درکت نمیکنه اون درکت کنه ،

وقتی داری اشتباه میکنی بیدارت کنه،

و دوست داری در هر شرایطی باهات باشه و رفاقتش رو بکوبه تو سرت،

حتی وقتی رو تخت بیمارستانی، منتظری که حالت رو بپرسه....

ولی...

اینجاست که میبینی،

نیست!

وجودش ناملموس تر از همیشه ست تو زندگیت!

و دید 100% مثبتت به دوستی و رفاقت و رفیق  بازی میاد پایین،

میاد پایین،میاد و میاد ومیاد،

و به 50% میرسه....

اینجا 50% کسر شده و تو هنوز به خودت دلداری میدی که حتما یک دلیل قانع کننده داره.

تا اینکه اون بعد از مدت زمان طولانی زنگ میزنه ،

دقت کن!بعد از مدت زمان طولانی و در شرایط ایجاد شده برای تو اون تازه زنگ میزنه!

خوشحال میشی و امید داری که اون 50% جبران بشه و اون بهت میگه:

ببخشید

مهمون داشتیم و درس داشتم و  نمیدونستم مریض بودی و و و!!!!

ببخشید.

افت درصدی به 0 و خنثی میرسه!

اینجا یک حالت خنثی ست و تو داری با خودت و افکار خودت کلنجار میری نمیدونی باید باور کنی یا نه ، منفی بافی های روابط دوستانهء قبل تو ذهنت رژه میرن که ممکنه اینم بهونه بیاره و یا دروغ بگه و یا.....

ولی همشون رو که بذاری کنار میرسی به اینکه:

آه گراهام بل....

تلفن!

مهمون داری! تلفن.

درس داری! تلفن.

مریضی!تلفن.

گاهی وقتا هیچ بهونه ای قانع کننده نیست.

و دوباره با خودت فکر میکنی و فکر میکنی،

گفت ببخشید!

اصلا شاید من پر توقع باشم.......!

خب مردم کار و زتدگی دارن نمیتونن که دربست زندگی رو تعطیل کنن بشینن واسه خانوم کمپوت بیارن.....!

ولی بازم فکر میکنی و یه لگد بیدارت میکنه.

آهاااااااااااااااااااااااااااااای دختر بیدار شو...!

کسی که بهت گفته تو بهترین دوست منی و حرفهایی زده که تو رو رفاقتش حسابها باز کنی یه تلفن زدن ازش اصلا توقع بیجا و زیادی نیست.....

بیدار شو دارن کلاه سرت میذارن....

بیدار شو که بازم به آدمی اعتماد کردی که نباید اعتماد میکردی....

بیدار شو که تو رو واسه وقت کار میخواد نه رفاقت....

بیدار شو که اون اولین بارش نیست میگه ببخشید.....

بیدار شو که.....

و اینجاست که تفکر تو تا جایی بهم میریزه که به 100%-(منفی صد درصد) میرسی....!

ولی باز هم باید جلوش نیشت رو باز کنی و بگی ممنون که به یادمی چون اصلا دلنگرانی تو رو درک نمیکنه.........!

و میفهمی که هیشکی نمیتونه اونجور که باید تو رو از چشمات بفهمه.

و

و

و

من در صفر و در حالت خنثی همچنان معلق میزنم.

پ.ن:چقدر معذرت خواهی آسون شده!ببخشید...

کاشکی همه چیز با یه ببخشید راحت حل میشد!

حتی تنهایی هایی که من تو شب بیمارستان کشیدم!

شاد باشید


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

از ساعت 00:00 شب ممنوعیت غذایی شروع شد...

خودم رو برای عمل آماده کردم...

صبح ساعت 6 بیدار شدم و بیشتر از هر روز دیگه ای به خوم رسیدم...

آمادهء آماده شدم و راهی بیمارستان شدیم...

بیمارستان دقیقا کنار امامزاده سید مظفر است به امامزاده سلام کردم مثل همیشه ، خییییییلی عادی...

وارد بیمارستان شدیم دیدن مریضی مردم اصلا برام جالب نبود یا بهتر بگم یه جورایی مریضی خودم از یادم رفت...

بگذریم.

بیمارستان به این بزرگی یه اتاق خصوصی واسه من خالی نداشت کلی اعصابم خرد و خمیر شد ولی بعدا که هم اتاقی مهربون و بی آزارم رو دیدم فهمیدم چه خوب شد که باهاش آشنا شدم چون هم همزبونم بود هم اینکه خیلی چیزا از بودنش یاد گرفتم....

آزمایش خون گرفتن...

لباسای اتاق عمل رو پوشیدم و آماده شدم...

وقتی رفتم مامان خیلی نگران بود ولی نگاش کردم و با اعتماد به نفس کامل خندیدم و گفتم: من پوست کلفت تر ازین حرفام، و رفتم تو اتاق عمل...

اومدن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن و رفتن...

تنها بودیم...

تنهای تنها...

فقط خودم و خدای خودم...

یک خلوت دو نفره...

شاید بهترین خلوتی که تو تمام عمرم داشتم...

کلی باهاش حرف زدم...

بهش گفتم: خدایی؟ هر چی مصلحتمه همون رو انجام بده تو کارت دخالت نمیکنم فقط بهم صبر بده که درد رو تحمل کنم...

و....

دیگه هیچی نفهمیدم...

اسمت چیه؟سماء

متولد؟71

حالم خوب بود ، درد نداشتم ولی شدیدا نفس تنگی گرفته بودم...

سرم تو دستم بود و مدام بهم مسکن میدادن...

درد رو احساس نمیکردم...

شب صدای ناله ء مریضا میومد واقعا" واسم ناراحت کننده بود...

هم اتاقیم یه خانوم حدودا 35-40 ساله بود که گویا رحمش رو در آورده بودن...

بیچاره اصلا آروم و قرار نداشت ، کلی مسکن بهش دادن ولی مدام ناله میکرد و درد میکشید، دو ملیون و پونصد شده بود هزینهء دو شب بیمارستان و عملش ، شوهرش یه جوشکار ساده بود و مثل اینکه از پس مخارج بیمارستان بر نمیومد با اینهمه دردش غصهء پول بیمارستان رو هم میخورد...

شب همش از تو راهروی بیمارستان صدای جیغ یه خانومی میومد همه میگفتن عمل زیبایی سینه انجام داده و خیلی درد داره...

ولی من باتمام دردم تمام طول شب ساکت و آروم روی تخت خوابیده بودم....

چون میدونستم ناله کردنم نه حالم رو خوب میکنه و نه دردم رو کم میکنه این اطمینان رو داشتم که اون تخت برام امن ترین جای ممکنه چون من برای بهبودی اونجا بودم...

خدا رو شکر کردم...

با تمام وجودم بهش گفتم خدایا ممنونتم...

ممنونم که نه عضوی از وجودم رو در آوردن و نه از خلقتم ناراضی ام...

من مطمئنم در هر وضعیت و شرایطی باشم اون بهترین حالت ممکن برای منه....

همیشه یه بدتری هست که من تا اون خیلی فاصله دارم و خدا منو گذاشته تو قسمت بهترینها و شرایطی مناسب با میزان تحمل و صبرم ....

خدایا واقعا شکرت.

دکتر شریعتی:

                   خدایا راهی نمیبینم و آینده پنهان است،

                   اما مهم نیست،

                   همین کافی است که راه را تو میبینی

                   و من تو  را...


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()