زمانی که کودکی دست کوچک خود را در دست شما می فشارد،ممکن است دستش آغشته به بستنی یا یخ در بهشت باشد.حتی ممکن است زیر انگشتش چرک و یا اینکه نوار چسبی دور انگشت شصتش باشد. اینها مهم نیست، مهم آن است که این دست کوچک که در میان دست شما قرار گرفته ، دستی است که به آینده تعلق دارد.

ممکن است روزی کتاب آسمانی و یا طپانچه ای به دست گیرد ،ارگ کلیسایی بنوازد  و یا گردونهء قماری را بچرخاند ،به نرمی و مهربانی زخمی را پانسمان کند و یا لرزان و ترسان سرنگ مواد مخدری را چنگ زند.

این دست در همین لحظه در دست شماست .این دست نماینگر شخصیت تمام عیار او در مقیاس بسیار کوچکتر است. شخصیتی که به مثابه یک فرد منحصر به فرد  قابل احترام است و رشد و بالندگی آن تا دوران بزرگسالی وظیفهء شماست.

 

یادمه چند سال پیش از دوتا از بچه های کم سن و سال فامیل پرسیدم بزرگ شدین میخواین چیکاره شین؟

یکیشون گفت مثل عمه میخوام مهندس بشم و دومی گفت مثل مامان میخوام شوهرداری کنم!!!

گاهی از پدر و مادر امی فزرند وکیل و یا مهندس و یا دکتر رشد پیدا میکنه ، منظور من اینجا فقط و فقط طریقهء رشد افکار کودکانیه که اطراف ما هستن و میدونیم از ما الگو سازی میکنن و ما مسئول هدف سازیه افکار بچه گانهء اونا هستیم...

نمیدونم اطرافیان اون بچه با خودشون چه فکری میکردن که اون از بچگی تو مغز خودش شیرینییه شوهر داری رو گنجونده و یا اطرافیان اون یکی چطوری رفتار کردن که اون در مغز بچگونش هدف مهندسی رو میپرورونه...

 ما مسئول نگاههای کنجکاوانهء بچه های اطرافمان هستیم چون با معصومیت تمام دوست دارن هر کاری رو میکنیم تکرار کنن بدون قدرت ادراک صحیح و یا غلط بودن آن....

من حدس میزنم که اطرافیان،

یا بچه رو رها میکنن به رشد طبیعی (که حس میکنم این عده اعتقاد دارن که اول و آخر خودش بزرگ میشه بابا راهشو پیدا میکنه!گاهی هم بد دهنی میکنن و میگن بابا اول و آخر بزرگ میشه یاد میگیره)

و یا از بچگی میکنن تو مغزشون که باید یه کاره شی(که اوصولا" در این جور گروهها معمولا" بچه از همون بچگی از هرچی درس و مشق و پیشرفته زده میشه)

 و یا....

 عده ای هم ، گور بابای الگو سازیه مثبت!

قربان تعادل رفتاری برم........


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

در آخرین شمارهء منتشر شده از مجلهء ...، صاحب امتیاز و مدیر مسوول مجله آقای الف.ح در سر مقالهء خود از شخصی به نام استاد ح. ق شخصی که به او روزنامه نگاری و تیتر زنی رو یاد دادن تشکر کرده.

در حالی که آقای ح.ق در بستر بیماری هستند و دچار مریضی آلزایمر شده...

جناب آقای الف.ح ، مرد موفق ایران زمین ، بنیانگذار تکنولوژی موفقیت در ایران و خاورمیانه...!

این رسمشه واقعا"؟...

آیا باید زمانی از زحمات بقیه تشکر کنیم و یا یادشون کنیم که سلامتیشون رو از دست دادن؟...

شخص مورد نظر آلزایمر گرفته دیگه تو رو یادش نمیاد آقای مرد موفق ایران زمین پس تشکر شما به هیچ دردی نمیخوره...

کاشکی قدر اطرافیانمون رو تا هستند بدونیم!

واقعا" این تشکره یا ترحم؟؟؟؟

پ.ن:منم وقتی بیمارستان بودم خیلیا که میدونستم اصلا" از من خوششون نمیاد اومدن عیادتم...شایدم ته دلشون میگفتن بمیر و راحتمون کن!


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

تنهایی:احساسی که پدیدار شدن آن در وجودت به دلیل احساس کمبود نیرو برای شنیدن حرفایت نیست بلکه نیاز به بودن شخصی که قادر به ادراک و فهمیدن احساسات ماورای ظاهری تو میباشد.

گاهی اوقات "تنها بودن" با همین مفهوم عمیق و انکار نا پذیرش بیشترین احساسیه که بهت فشار میاره...

فشار میاره و فشار میاره تاجایی که حس میکنی داره به نخاعت میرسه و میخواد،

 ذهنت رو فلج کنه...

احساست رو حجیم و حجیم تر کنه...

قلبت رو سوهان بکشه...

تشنه میشی،

حس میکنی عطش داری، یه عطشی که وجود اطرافیانت نمیتونه سیرابت کنه...

چشمات بسته شدن...

دوست  داری اونا رو باز کنی...

ولی هرچی تقلا میکنی نمیتونی...

یه نیرویی هست که اونا رو بسته نگه داشته...

 باز شون میکنی...

ولی همه جا رو تار میبینی...

 رو عقل فلج شده ات پا میذاری و قلب خونی ات رو میگیری دستت و نگای اطرافت میکنی ،

تو چشمای تک تک اطرافیانت نگاه میکنی میبینی که نگاه هیچکدومشون نمیتونه خون سرازیر شده رو بند بیاره...

عقلت فلج شده و هیچ فرمانی نمیده اینجا فقط احساست پادشاهی میکنه  و به فکر رفع تشنگی روحت و درمان قلب سوهان کشیده ات هستی...

میگردی

میگردی

میگردی

یهو از جلوی آیینه رد میشی...

یه آشنا میبینی...

یکی که خیلی وقته میشناسیش...

مثل گمشده ای که پیداش کرده باشی...

دیدنش آرومت میکنه...

دستشو محکم میگیری تو دستت...

گرمای دستشو حس میکنی...

با همین حرکت خون قلبت بند میاد...

دستت رو میذاری رو گونه هاش و اشکاش رو پاک میکنی...

موهاشو ناز میکنی و میای نزدیک

میای نزدیک...

 ا ا ا ببین...

خودشم داره میاد نزدیک...

میخوای بوسش کنی...

اونم میخواد بوست کنه!

ببین!

اونم دوست داشته کنارت باشه وقتی تو تنهایی...

دوست داشته حرفاتو بشنوه و نوازشت کنه...

اون خیلی خوب درکت میکنه...

بوسش میکنی و سرگیجه میگیری...

یه سردرد قشنگ همراه با یه شوک...

آها...

ببین عقلت زنده شد...

احساست تازه شد...

چشمات روشن شد...

دیگه تنها نیستی ، تو خودت رو برای همیشه داری...

گوشاتو برای شنیدن حرفات داری...

دستاتو برای نوازش موهات داری...

و این نیاز نمیتونه به تو فشار بیاره...

این تنهایی احساسیست که با خودش یک نیاز رو همراه داره نیازی که ممکنه چشمامون رو کور کنه و عقلمون رو فلج ،مواظب باشیم تحت فشار ، احساسمون رو به بی لیاقت ها تقدیم نکنیم چون اون آدما قلبمون رو خونی تر میکنن و از تالاپ تولوپ کردن میندازنش،اول خودمون رو بشناسیم و برای رفع نیازمون سراغ کسی نریم...

این نیاز هیچوقت نمیتونه ما رو مجبور به اشتباه کنه...

مواظب باشیم که نیازمون رو با چه کسی تامین میکنیم...

این نیاز یک نیاز اساسی و مهمیه که برای تامینش خیلی تلاش میکنیم حتی اگه بارها طعم تلخ شکست رو تجربه کنیم باز هم در تلاشیم که دوباره و چند باره امتحان کنیم تا بلاخره تیرمون به هدف بخوره...

تامین این نیاز نیازمند چاشنی عقل و قلب و احساسی میباشد.


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

آهای تویی که همیشه با منی و مطمئنم تا آخرش میمونی...

عاشقانه قبولت دارم...

تو همیشه سعی کردی بهترین باشی

و

شکر خدا سربلندی...

 

زاد روزم

                       مبارک!...


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 وقتی نگاش میکنم...

غرق میشم تو

چین و چروک صورتش...

لرزش دستاش...

موهای خاکستری رنگش...

کم سویی چشماش...

کم شنوایی گوشاش...

ناواضح بودن حرفاش...

اینا همه بخاطر کهولت سن و مشکلات اونه...

غرق میشم...

تو دنیایی که برای خودش ساخته...

تو آرزوهایی که محدود شدن و کوچیک ،

 به کوچیکی بزرگ شدن نوه هاش جلوی چشمش...

به چشم انتظاری بچه هاش وقتی به دیدنش میان...

یا به خوشی شون وقتی دور همن...

به برق چشماش وقتی تاتی کردن نوهء نو پاش رو میبینه و رخت دامادی تن نوهء تازه دامادش...

فکر میکنم...

به همهء این حالتاش نگاه میکنم و فکر میکنم...

با تمام پیریش و اینکه خیلی داره بخاطر مریضیای مختلف که دلیلشون بالا رفتن سنشه اذیت میشه ولی هنوز اصرار داره که زنده بمونه...

 چطور ممکنه یه آدم با تمام مریضی و کهولت سن هنوز به زنده بودن امیدوار باشه و نفس کشیدن رو هرچند سخت ، دوست داشته باشه...

برام خیلی جالبه...

این اصرار ، تلاشی برای موندنه یا ترس از رفتن؟...

چشمامو میبندم و یه لحظه پیری خودم رو تصور میکنم...

حس میکنم اوج ناامیدی و بد عاقبتیه...

با خودم فکر میکنم یعنی ممکنه کلهء پر باد من  ، روزی اینقدر آرزوهاش محدود بشن...

 وقتی یه کاری انجام بدم و بهم بگن پیر شی دختر! غم میفته تو دلم که آخه این چه آرزوییه...؟؟؟

 من نمیخوام پیر شم...

 زمانی که نه مادرم باشه نه پدرم...

زمانی که آرزوهام محدود بشن...

زمانی که وقتی برای زندگی کردن نداشته باشم و فقط زنده باشم...

زمانی که فرصتهای عمرم به شمارش معکوس بیفته...!

غم دنیا میفته تو دلم ولی،

 وقتی بی بی (=مادربزرگ) رو میبینم که هنوز برای زنده موندن خودش در تلاشه میفهمم که نبود پدر و مادر تحملش آسون میشه وقتی بچه ها و نوه هات رو ببینی،

فهمیدم که آرزوهای یک آدم محدود نمیشن فقط تغییر پیدا میکنن...

فهمیدم دیدن آدمای اطرافت برات بهترین نوع زندگی کردن میشه...

اون امیدواره، به لحظه لحظهء زندگیش امیدواره و برای تک تک دقایقش سپاسگذاره، برخلاف تصورات من از پیری خودم...

این تلاش برای زندگی کردن منو شدیدا" میندازه تو فکر...

بی بی میگه: وقتی به سن پیری نرسیدی و اونو با دیدگاه یه جوون نگاه میکنی فکر میکنی پیری اوج نا امیدیه ولی غافلی که هر سنی شیرینی ها و امیدهای خودش رو داره و که برای تداومش دلگرمت میکنه...

به امیدی که همه تا زنده ایم سرزنده باشیم و تا سرزنده ایم زنده...

امیدوارم سایهء مامان بزرگا و بابابزرگا بالا سر هممون باشه تا وقتی که عمرشون با عزت همراه باشه نه با ذلت...

و

شاد باشید.

پی نوشت:بعضی وقتا زمانی که مطمئنم به غیر از مامانم کسی تو خونه نیست و منم خوابم صداشو میشنوم که داره با صدای بلند با خودش حرف میزنه!!!اونروز ازش پرسیدم: چرا بلند بلند حرف میزنی با خودت؟نشانه های پیریه ها؟. بهم میگه:وا ننه ات پیره!من از همون بچگی با صدای بلند فکر میکردم!!!(انگار همه از پیری میترسن و بدشون میاد همونجور که بچه های تو سن بلوغ از بچه بودن بدشون میاد)البته مامان من پیر نیستآآآآ گفته باشم!

ایده نوشت:تصمیم گرفتم آخر هر پست برای پست قبلی و کامنتا و بحثای ایجاد شده یک نتیجه گیری کلی بنویسم و بنویسم که از بحث ایجاد شده چی فهمیدم و چی یاد گرفتم...

نتیجه نوشت:حسینی شدن بیش از هرچیز نیازمند شناخت عمیق و دقیق حسین و هدف حسین از ایجاد عاشورا است،حسین (ع) نه نیازمند اشکهایی است برای مشکلات شخصی،نذوراتی برای شکم های سیر،و هیآت ها و تکیه هایی برای تجمع الواتها و ... ست بلکه حسین (ع) خواستار امتی ست که راهش را ادامه دهد نه اینکه به فساد بکشد.

نیاز نوشت:به خوندن چندتا کتاب نیاز دارم دربارهء امام حسین(ع) فکر میکنم همه فهمیدین چه چیزی رو میخوام دریافت کنم از خوندن کتابا،اگه کتابی مد نظرتونه ممنون میشم معرفی کنید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

دکتر شریعتی:

     حسین (ع) بیش از آنکه تشنه آب باشد ، تشنه لبیک بود.

     افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشان دادند

     و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آنرا دزدیده باشد.

برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسا یه اش در دزدی مهارت دارد.

مثل یک دزد راه میرود،

مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند،پچ پچ میکند...

آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد.

لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد ،زنش آنرا جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،

حرف میزند و رفتار میکند.

رسول اکرم (ص):

         دزد زده آنقدر کسانی را که از دزدی بی خبرند                          تهمت میزند که گناه او از دزد بیشتر می شود.

 

 

دوست داشتم عین همین نوشته رو اینجا بنویسم چونکه وقتی نوشته رو خوندم واقعا" رفتم تو فکر.....

من خیلی ازین کارا رو ناخواسته انجام دادم!!!!!!!!!!!!!!!

با خودم که تعارف ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا" چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ناخواسته وقتی یه اتفاقی برامون میفته به همه مشکوک میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاد باشید...

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()