دم در ایستاده بود...

گوشی دستش بود...

جلو دهنش رو گرفته بود که کسی صداش رو نشنوه...

ولی صداش به گوشم رسید...

خفه شو،

دفعه آخرت باشه منو تهدید میکنی،

میخوای بیای اینجا آبرو ریزی کنی که چی بشه...

دور شدم...

ولی صداش بلندتر شد...

آخه من نیام سر کار تو مردش هستی تمام قرضاتو بدی....

و من خیلی دور شدم...

برگشتم...

تلفن رو قطع کرده بود...

مقنعه اش رو درست کرد...

موهاشو جلو صورتش آورد و لباشو به هم مالید که از رژ روی اونا مطمین بشه...

لبخند زد...

بفرمایید خانوم از کدوم یکی خوشتون اومده؟


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

آیلار گه گاهی یادش میره بگه خاله چندبار که اسمم رو صدا میزنه و بی جواب میمونه خودش میفهمه صداش رو باریکتر میکنه و یه خالهء با ناز و عشوه میاره اول اسمم...

هر روز روبروی آینه میشینه و با موهاش ور میره ، هر کی بپرسه چیکار میکنی میگه میخوام مثل خاله سماء بشم...

وقتی میاد خونمون وقت ناهار و شام رو میز غذاخوری فورا" میره جای من میشینه...

رو تختم خوابیده بودم تا اومد تو اتاق صورتمو پوشوندم که فکر کنه خوابم و اذیتم نکنه اونم گفت چته اومدم بوست کنم و برم...

وقتی براش عکس میگرفتیم اصرار داشت با شال براش عکس بگیریم هر چه سریعتر دوست داره بزرگ بشه...

رفته بودیم پارک و میخواست صورتش رو نقاشی کنه چشماشو محکم بسته بود و لباشو غنچه کرده بود ،تا آخر شب هم چیزی نخورد چون میترسید رژ لبش پاک بشه...

اینا رو همه گفتم که بگم همین موجود کوچولوی دوپا،

انرژی مثبت دنیای این روزهای منه...

این یعنی:

دنیام خیلی قشنگه...

 

برای خدای خودم: ممنون که خدایی میکنی...

دوست داشتم عکس آیلار رو بذارم ولی یه مشکلی پیش اومد اگه حل شد میذارم....

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

1.یک قانون ذاتی تو وجود خودم هست که میگه:

اگر نسبت به عزیزترین و نزدیکترین اشخاص زندگیت احساس غریبگی کنی،

با تمام مردم دنیا غریبه ای....

 

 

2.گوشیم تعمییر شد!

هیچی ازش پاک نشده بود....

گفتم محض خاطر نگرانتون!چشمک

 

 

3.اون یارو هست که پول رو پرت کردم تو صورتش و....

امروز تو پاساژ دوباره دیدمش!

از لحن صداش شناختمش،

وقتی نگاش کردم سرمو انداختم پایین وقتی سرمو بالا کردم بیرون از پاساژ بودم!استرس

 

 

4.بر نارفیقان شرم باد....

 

 

5. خاله:استغفرالله پاشم نماز بخونم...

من:بعد اینکه کلی پشت سر مردم حرف زدین میخواین نماز بخونین!؟؟متفکر

خاله:تا 7 ساعت بعد از غیبت میشه مغفرت خواست!!!تعجب

در 7 ساعت عمرا" خونه ای با غیبتها ویرانه نشده باشه!

در گناه کردن هم تبصره هست...

 

 

6.با دوستامون رفته بودیم بیرون، دختره اولین بار بود منو میدید دوست داشتیم شخصیت همدیگرو بیشتر بشناسیم رفتیم کنار یه حوض بزرگ، کنار حوض رو یه تابلو نوشته بود :

"در این حوض شنا کردن ممنوع میباشد"

بعد دختره خندید بهم گفت: یه مدت رو کلمهء "شنا" اسپری رنگ زده بودن!

بعد نگام کرد که واکنش منو ببینه که یعنی کدوم طرفیم اهل شوخی و ازین حرفا هستم یا نه...

من یه لبخند عاقل اندر سفیه انداختم گفتم:یعنی ممکنه کسی اینجا شنا کنه آخه!!!!!!!!!؟ابله

وقتی رسیدیم خونه تازه فهمیدم کجا چه خبره!!!!نیشخند

 

 

7.بابابزرگ:آیلار شکمت کار میکنه؟

آیلار:نه باباتی ، من بابام کار میکنه نه شکمم!نیشخند

 

 

8.هزارمین مقصد ایران گردی ات به شهر امام زاده سید مظفر گول باران باد....

بمال بر سر دوست دارانت!

سر در شهر به مناسبت ورودش نوشتن: جملهء "ما میتوانیم" به " ما  توانسته ایم" مبدل گشته....

یکی نیست بگه بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!

 

 

9.حکایت این پرسپولیس ما با داماش شده همچون جن و بسم الله...

تا میگن داماش ،پرسپولیسیا یاد خرابکاریاشون میفتن،اون از دسته گل نصرتی و شیث(که خودمونیم رسانه نمیگفت کسی نمیفهمید!) اینم از توپ تانک فشفشه فرستادن تو نوامیس داور...

سبویی بشکند،ماستی بریزد،جهان باشد به کام کاسه لیسان(کمیته انضباطی)...

 

 

خندون باشید...


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

این مثنوی حکایت پریشانی من است،

بشنو که سوگنامهء پشیمانی من است،

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد،

به چشم باز فرصت دیدن نمیدهد،

وقتی نقاب نماد یکرنگ بودن است،

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است،

دیگر چه جایه عاشق بودن است؟،

کدامین احمق از این عشق راضی است؟،

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام ،

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام،

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام،

بیزارم از تمامی این رفیقان نارفیق،

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق،

من را به ابتذال نبودن کشانده اند،

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند،

تا این رفیقان ریاکار زنده اند،

یعقوب درد میکشد و کور میشود،

یوسف همیشه وصلهء ناجور میشود،

اینجا کسی برای کسی،کس نمیشود.

حتی عقاب درخور کرکس نمیشود،

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است،

هرکه بماند مخیر است،

ما میرویم،

گرچه از الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است،

ما میرویم مقصدمان نامشخص است،

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است،

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم،

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است،

(مسعود فردمنش)


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

 روز اول

یک عدد دانشجوی کامپیوتر:یه جزوه دارم سوالای امتحان میان ترم فیزیکمونه،خریدمشون از استاد دادم یکی از همکلاسیام حلشون کرد ولی مطمین نیستم یه نگاه بهشون میندازی؟

یک عدد دیپلمهء ریاضی:بیار!

روز دوم

یک عدد دانشجوی کامپیوتر:دستت درد نکنه!نگاشون کردی مثلا"؟اینا که کلی اشتباه داشت؟

یک عدد دیپلمهء ریاضی:از کجا فهمیدی؟

یک عدد دانشجوی کامپیوتر:وقتی داشتم حفظشون میکردم یه جاهایی اشتباه داشت!

یک عدد دیپلمهء ریاضی:اونا رو رد گم کنی گذاشتم ببینم میفهمی خودت!

 

محض شفاف سازی:

1.یک عدد دیپلمهء ریاضی قطعا" خودمم!

2.جزوه رو از تو کاورش هم در نیوردم!

3.لقمه آماده تر از این غیر ممکن بود به دهنش مزه بده!

4.وقتی اینجور آدمایی میرن دانشگاه قطعا" همچون منی باید اندر خانه پشت سد کنکور منتظر بمانیم!


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

گاهی دلم بهانه گیر میشود...

حرفهای کوچک آن را میرنجاند...

گاهی هم بهانه میگیرد تا کمی خودش را لوس کند...

کمی فقط بهانه میگیرد...

باید تحملش کنم...

کمی اعتنا میخواهد...

باید روی پاهای خودش بایستد...

هر بار بیفتد قویتر سراپا میشود...

نفس عمیق کشیده...

باز هم به خودش اعتماد کرده...

فقط خودش...

دلم بهانه گیر میشود گاهی...

ناز میکند و خریدار میخواهد گاهی...

من ناز دلم را میخرم...

تنها من...

تنگ هم میشود گاهی...

اما فقط برای من...

دلم تنگ و رنجور و بهانه گیر میشود گاهی...

تنها برای من...

دلم میتپد و میلرزد...

فقط برای من...

قول میگیرد دلم...

قول تا ابد ماندن کنار خودش...

اما فقط از من قول همیشه ماندن میگیرد...

دلم باور میکند...

اما فقط حرفهای من...

دلم دل خودم است و فقط برای من...

تنها برای من...

 

 

برای شما نوشت:تو ایام عید دوست داشتم بیشتر کنار خانواده ام باشم به همین دلیل غایب بودم!


برچسب‌ها:
+ تاريخ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

من معذرت میخوام زمانی که پست قبل رو نوشتم و تهش خودمانی نوشت رو نوشتم خیلی ها رو خودمانی فرض کردم ولی باز هم شخصا" و رسما" ازین تریبون عذر خواهی خودم رو اعلام میکنم که خودمانی نوشتم بالاتر از میزان ظرفیت خیلی ها بود...

من واقعا" متاسفم...

خیلی ناراحت شدم...


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

یه سلام پر از انرژی!

رفیقم...

میدونم خوبی...

من هم با خوبی تو خوبم...

سال نو...

برات یه سال پر از حادثه هدفمندم...

یه سالی که توش هم خوبی ها رو بچشی و هم بدی ها رو...

ولی یه لحظه هم طعم بی تفاوتی و روزمرگی توش نباشه...

میدونم تو هم مثل من مشغولی و میدونم مشغولیت منو پای بی معرفتی نمیذاری...

به یادم باش...

شادی تو منو شاد میکنه...

محیطت رو بی خیال باش و وجودت رو شاد کن...

بخند...

بخند...

بخند...

مراقب خوبیات باش...

بی ویرایش،بی تعارف،بی کلیشه،با حوصله و با انرژی برات نوشتم...

با انرژی بخون و فقط و فقط و فقط بغلت رو باز کن و انرژی مثبت منو بگیر...

مخاطب خاص نوشته------->(مراجعه به عنوان)

نوکر محبت تک تک شما.

برای خودمانی ها نوشت:

حذف شد!


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()