مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

دم در مغازه ایستاده بودم...

اونور خیابون...

دوتا دختر داشتن راه میرفتن...

یه 206 همپاشون میرفت...

یکی از دخترا دست دومی رو گرفته بود و یه قدم جلوترش راه میرفت و اونو میکشید...

با خودم گفتم:تا دوتا دختر تو خیابون میبینن مگه آرامش میذارن واسه آدم باید بیرون رفتن رو زهرمار کنن!

دختره که عقب تر بود...

دور زد سمت ماشینه یه چیزی بهشون گفت و با صدای بلند خندید...

بعد دوستشم نگای دوتا پسرا کرد و بازم یه چیزی گفت و خندید...

با خودم گفتم:یه پسر تا چراغ سبز نبینه پیله نمیشه،حتما" میدونه امیدی هست که اینقدر گیر داده!

یه ذره که جلوتر رفتن...

من دور زدم سمت در مغازه...

وقتی نگاه کردم دیدم در ماشین بسته شد و دوتا دخترا نبودن...

با خودم گفتم:....

من هیچی نداشتم که با خودم بگم....

 

از حواشی قضیه نوشت:

+اینکه من بیرون از مغازه منتظر مامانم بودم ماست بخره و بیاد برای یه لحظه خیلی خوشحالم کرد!

+با دیدن این صحنه خیلی مبهوت بودم این اتفاق یک اتفاق خیلی عادی بود ولی از عادی شدنش بیشتر ناراحت شدم!

+من حق قضاوت دربارهء مردم رو ندارم!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

میگه بهم پیامک داده...

مهندسه...

خیلی خوشگل و خوشتیپه...

قرار بوده طرح خونمون رو انجام بده...

ولی کارمون با اون انجام نشد...

الان بعد از این همه مدت بهم پیامک داده...

تبریک سال جدید رو بهونه کرده برای پیام دادن...

منم جوابش دادم...

حالمو پرسید...

گفت حال فرهاد چطوره...

گفت کوچولوت رو ببوس...

و منم جوابش دادم...

حالشو پرسیدم...

دوباره پیام داد...

بهش گفتم دیگه پیام نده...

گوشی رو قایم کردم

که فرهاد نبینه!

اینجوری نیگام نکن...

من فرهاد رو دوست دارم...

 

آهای...

اون فرهاد رو دوست داره...

آهای مردم اون فرهاد رو دوست داره...

 ولی

خوش حالی ته دلش رو اصلا" نمیشه انکار کرد...

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

بهم میگه قبلا" این دارو رو مصرف میکردی ولی تا الان خوب نشدی ،

ازین به بعد بذار اینو امتحان کنیم ببینیم جواب میده یا ...!!!!

این اوج خباثت تویه که با مریضت مثل یک موش رفتار کنی...

 

+یکبار یکی بهم گفت اگه میخوای مریضیت خوب بشه همیشه برای بقیه مریضها دعا کن.

اللهم شافی کل مریض.


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

+میخوای ازدواج کنی؟

-آره...

+با کی؟

-با یه دختر با دین و ایمون و آفتاب و مهتاب ندیده...

+راستی برات مهمه زن آینده ات تا حالا صکث نداشته باشه؟

-صد در صد مهمه،باید دست اول باشه...

+ولی تو با صد نفر بودی!فکر نمیکنی در حقش اجحاف میشه؟

-واااااااا خب زندگیه یه عمره ها...

+ولی تو دست اول نیستی چطور توقع داری دست اول گیرت بیاد؟؟؟؟

-این چه حرفیه میزنی؟بعد به این فکر کردی اگه زنه دوباره برگرده به کاراش مرد اینجا چیکار میخواد بکنه؟؟؟

+نه بهش فکر نکردم ، من فقط به برعکسش فکر کردم...

 

 

من هیچی برای گفتن ندارم و اما تو...

اگر مثل من نداری!

فقط لب خند بزن....


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()