مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

پسر جوان همسایه جان سپرده...

مادرش بی پناه شده...

جوانکش جلوی چشمانش پر پر شده...

همسایه ها میگویند:پسرک قرص خورده و شبانه جان داده!

پسر نوجوان همسایهء دیگر قصد داشته نصف دینش را در سن کمش کامل کند...

بخت برگشته زن گرفته...

والدینش هم ازین اتفاق مسروراند...

همسایه ها میگویند:حتما" پسر و دختر را در خانه باهم گرفته اند و آنها را به اجبار به عقد هم در آورده اند!

دختر همسایه پدرش به لقاء الله پیوسته و بی پناه شده...

حالا بعد از پنج سال از فوت پدرش...

حق دارد آزادانه برود...

آزادانه بیاید...

همسایه ها میگویند:این دختر افسارش گسیخته و دارد هرزگی میکند!

از خانهء تازه داماد کمی صدای هوار میآید...

کمی هم جیغ...

خب خودمانیم ، فقط  کمی...

همسایه ها میگویند:میخواهند از هم جدا شوند!

........

پسر عمویم میآید دم در خانه و من تنهایم...

تعارف میکنم که داخل بیاید و مرد همسایه را میبینم...

خب در را باز میگذارم...

و به تمام خانواده آمدنش در وقت نبودشان را اطلاع میدهم!

پسر خاله ام با ماشین دنبالم میآید...

همهء همسایه ها بیرونن اند...

و من...

خب مجبورم...

در صندلی عقب مینشینم!

میخواهم به بالکن خانه مان بروم...

دلم میخواهد هوا بخورم...

خب ملک شخصیمان است...

حریم خودمان...

روسری به سر ندارم!

من که هیچوقت روسری سر نمیکنم...

خب این اجبار از کجا آمده؟

ولی حرف هم سایه را چه کنم؟

دلم میخواهد این سایه ای که ما را به هم پیوند زده از بیخ آتش بزنم...

(مگر سایه بیخ دارد؟!!!)

مگر میشود بیخیال حرفشان شد؟

من میانشان زندگی میکنم...

ناخواسته زبانشان به جانم تازیانه میزند...

به جانم...

به آب رویم...

به اعتبار پدرم...

چقدر بدم میآید از همسایگی این فوضولان مهربان گوش دراز...

راستی،

همسایه ها همیشه باهم مهربانند،

ولی...

وقتی پشتت را به آنها میدهی،

شمشیر زبانشان را عجیب احساس میکنی!

 

+من خوبم...ممنون بابت نظرای خصوصی...کامپیوترم خراب شده بود و...!خجالت


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

1.نام پرسپولیس برای این تیم سرخ پوش در فیفا ثبت شد!

یعنی جفت پا رفتن تو حلق دهندهء تز شاهنشاهی بودن نام پرسپولیس...

و من عاشق حناق گرفتن تز دهندگانم...از خود راضی

 

2.وقتی عزیزترین اشخاص پیشت نیستن چقدر دلت براشون تنگ میشه حتی برای اذیت کردناشون...

دلم تنگ شده واسه وقتی که اذیتم میکنی و مجبورم در اتاقم رو قفل کنم...

واسه خاله گفتنت ، یه ذره شده دله خاله انرژی زندگیم...افسوس

 

3.بعضی وقتا با خودم فکر میکنم ممکنه اگه بچه دار بشم اندازهء آیلار بچه ام رو دوست داشته باشم!!؟حس میکنم آیلار رو بی نهایت دوست دارم...خیال باطل

 

4.از وقتی این این وبلاگ رو مالک شدم خیلی دوست پیدا کردم...

چقدر این دنیای مجازی برام دل نشینه...

خدایا بابت این همه دوست حقیقی ازت ممنونم...لبخند


5.یه بار یه شخصی که خیلی دوستش دارم بهم گفت:

تو با این طرز تفکرت اگه تا سی سالگی هم مجرد بمونی مشکلی نیست و هنوز جا داری...

نمیدونم جادار بودن از نظر اون یعنی چی؟!

خب من یکی از طرفدارای فکر مادر مجرد بودن هستم!خیلی دنبال اجرا شدن این طرح هستم...

ولی خب اونقدرا که اون فکر میکنه هم جادار نیستم...ابله

(محض جلوگیری از سوء برداشت:برای مادری کردن حتما" قرار نیست اون بچه از شکمم در بیاد!)


6.روز جهانی خلیج همیشه پارس کل شهر رو پر از تابلوهای بزرگ کردن که توی هرکدوم یه شعاری نوشته بودن...

الان همون تابلوهای دفاع از خلیج مثلا" همیشه پارس  رو انداختن گوشهء خیابون...

(میدونم با خودت میگی نکته انحرافیش کجا بود...نکته اش اونجا بود که ازون روز تا الان از کنار خیابون ورشون نداشتن!)

این است دفاع از محیط زیست!آخ


7.داشت مهر رو بر میداشت...

-دایی پاشو نماز بخون اذان گفته.

+خنثی

دور زد سمت جمع...

-راستی فهمیدی فلانی قراره زنش رو طلاق بده میگن زن درستی نیست...

خدایه این دایی چقدر خوبه ، هم غیبت رو براش حلال میدونه هم نماز رو براش واجب...

به نظرم این جور آدما فقط نماز میخونن که تو جمع بگه دایی پاشو نمازت رو بخون...

جمع براشون مهمه ، فقط جمع...


8.این میپسندم اون پایین یعنی چی؟

هیچوقت موفق به فهمش نشدم ، کمک لطفا"...متفکر


9.چرا اصرار داریم بعضی از رفاقت ها رو به زور دنبال خودمون بکشونیم؟

یاد گرفتم وقتی از همون اول از رفیق مورد رفاقت بوی گند بلند شد دیگه نکشونمش دنبالم...

(خصوصی نوشت برای کسی که اینجا رو نمیخونه ولی محض خنکی دلم نوشت:یادته بهت گفتم من و تو این رفاقت رو به زور کشوندیم به دوسال...الان دیگه بوی گند رفاقتت پیچیده...)سبز


10.توی یکی از شبکه های ماه واره ای داشت درباره وضعیت هوای ایران میگفت که خیلی از جاها وحشتناک گرد و خاک شده...

بعد گفت: پس کجان مسیولینی که به مردم وعدهء هوای پاک دادن؟!

آخه بابات خوب، مردم یه دوتا حرف ازت شنیدن هر وقتی گفتی فلان روز برو راه پیمایی اونا هم سریع پارچه سبز بستن به جونشون و چشم بسته ریختن تو خیابون ولی دیگه کار خدا رو نچسبون به سیاست...ابرو

 

زندگی به کام...مژه


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

از پنجرهء اتاقم نگای تک تک خونه ها میکنم...

خونهء اول:

یه مرد جوون داره پنجره رو پاک میکنه،

 کنارش یه خانوم با یه پیراهن کوتاه داره کمکش میکنه،

 باهم شوخی میکنن و میخندن...

خونهء دوم:

یه حجله دم در گذاشتن و یه پردهء سیاه نوشته فوت جوان ناکام...

تنها 19سالش بود...

خونهء سوم:

پدرم جدول حل میکنه...

مادرم سریال مورد علاقه اش رو تماشا میکنه...

خواهرم درس میخونه...

من...

 

 

زندگی مسیر همیشگی اش را میرود...

گاهی سخت و گاهی آسان...

گاهی از بعضی ها امید برای زندگی گرفته میشود،

 و گاهی به بعضی ها داده میشود...

زندگی را باید در لحظه زندگی کرد...

 

 

پس:

خدایا ممنونم بایت لحظه ای که پدرم به زور منو از جام بلند میکنه تا اسم بازیگر تو جدول رو بهش بگم...

خدایا ممنونم بابت لحظه ای که غر زدنای مادرم به خاطر شخصیتهای فیلم نمیذاره متوجه فیلم بشیم...

خدایا ممنونم بابت لحظه ای که خواهرم تمام مبلهای جلوی تلوزیون رو با کتاباش اشغال میکنه...

خدایا ممنونم بابت ملموس بودنت تو لحظه لحظهء زندگیم...

 

داشتن این خانواده انرژی مثبت این روزهای منه!

 

 

+یک صلوات برای شادی روح آن مرحوم.سپاس

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()