مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

توصیه های آخر یک پشتیبان و گرمایی که بوی خوش را به مهلکه  میبرد...

نگاهی به در ورودی و نگاهی به ساعت مچی...

رأس ساعت 7:30...

مقواهای کوچک چسبانده شده بر روی در داخلی که وظیفهء اطلاع رسانی را انجام میدهند!!!

در خیل جمعیت و ضعف چشمانم!

بلاخره پیدا شد ، کلاس 113 طبقهء همکف ، شمارهء 12000047 ، مستقر میشوم...

مراقبی ک تنها وظیفه اش گذاشتن سوزن ته گرد بر روی صندلی هاست!

کسی پارچهء سبز بر دستانش بسته و کسی قرآن میخواند...

کسی چشمانش را بسته و کسی نفس عمیق میکشد...

و کسی هم با اعتماد به نفس بر روی صندلی اش لم داده و اطرافیان  را زیر نظر میگیرد و با خودش میگوید:

چرا در دلم نشانی از اضطراب نمی یابم؟!

سوال اول نظر سنجی:

محیط آزمون را چگونه میبینید؟! و جواب:بسیار ضعیف!

این گزینه را زدم تا بعدها از انتخابم نادم نباشم...

ساعت8...

شروع آزمون...آزمونی که حضار آینده شان را گرو آن میدانند...

چقدر تأسف بار است آینده ای که در چند ورق خلاصه شود!

و پیامی این چنین بر ابتدای دفترچهء سوالات:

"اگر دانشگاه اصلاح شود ، مملکت اصلاح میشود."

و من در حالت خنثی... بر این جمله تامل میکنم...

و خیلی زود در صفحهء بعد جوابم را می یابم:

"بزرگان ما و شیطان با وعده های دروغ سبب گمراهی ما شدند."

خانه ها را پر میکنم و با خود میاندیشم،واقعا" رمز این خانه های سیاه چیست؟!

یعنی تابع الگوی خاصی هستند؟!

ای خانه های بیچاره!مانند خانه های دلمان تابع الگویند و عاقبت مسیرشان سیاهی ست!

از خانه ها متنفر میشوم...

بر میگردم و باز ورق میزنم...

چراغی ک هی خاموش و روشن میشود و کولری که سرمایش را کرده در وجودمان و کم نمیآورد...

نه به انبساط بیرون و نه به انقباض درون! بی شک در آخر دچار ترک خواهم شد...

+چوکو کولرو خاموش أکونم؟!

نژاد پرستانه تر از این ناممکن است!حتی راضی نیست پارسی صحبت کند و حق شهرستانی های جمع را ادا کند...

میکرفون و صدای یک زن:

رابطان محترم اجرای بند...

دیییییییییییییید دیییییییییییییییییییید دییییییییییییید...

2دقیقه ای میشود که گوشی همراه این ناقص العقل کنار میکرفون است و نظم این جلسات بی نظم را از هم پاشیده...

مدرنیته شدن زندگی این دوپایان عمرا" اگر وجودشان را مدرن سازد ، این پیشرفت ها ناشیانه دارد ما را به سمت بی فرهنگیه هر چه تمام تر سوق میدهد...

ای وای مغز مرا ببین ، چگونه مصر است بر همه چیز دقت کند و از هر اتفاقی داستانی بسازد...

با ولعی بی نظیر آب را مینوشم و با تمام وجودم مزه مزه اش میکنم و طعم لجنش را حس میکنم و حال میکنم!

چشمان گیرا و عطر خوش مردک ناظر...

مدهوش میشوم و سرم را به دیوار تکیه میدهم...چشمانم را میبندم و غرق میشوم...عادتی قدیمیست از بر کردن بوی عطر آدمها...

همیشه عاشق بوهای تلخ بوده ام!

دفترچه های دوم را باز کنید...

وه چه خوب!

اینها جا برای محاسبات دارند یعنی به راحتی میتوانم افکارم را زیر هر برگه خالی کنم...

-لعنتی،حق تو بیشتر از اینهاست...لگد میزدی و نوشخوار میکردی...حال تحویل بگیر نفرین های مرا...شکم روش امانت را خواهد برید...

لاندا در چشمانم لامبادا میرقصد...

معادله های چند مجهولی که از هیچ راهی فهمشان میسر نیست...

محلول هایی که مانند دشنام ناموسی میمانند...

و پله ای بزرگ برای تعویض چراغ آن هم یک ساعت به اتمام وقت آزمون...

مرد بی چاره در ارتفاع میلرزید و رنگ به رخسار نداشت و تنها صدای قهقهه ها بود که به گوش میرسید...

چقدر چشمان زاغ و موهای بلوند این زن آشناست...فکر کن،فکر کن،به یاد بیاور...

آهان این همان پشتیبانی ست که بیرون از حوزه به بچه ها قوت قلب میداد...این پشتیبان ، مراقب جلسات هم هست...

چقدر خوش وظیفه ست این زن تا اینجا دارد قوت قلب میدهد!!!...

+تموم کردی؟!

-اوهوم...

+آفرین!

در دلم میگویم : زنیکهء خوش خیال!من بی پشتیبان به انتها رسیده ام...

غرق در افکار و به یاد آنان که دیدمشان...

وقت تمام...

صدایشان از ته کلاس میآید...

نظر سنجی مارا پس دهید...نظرسنجی مارا پس دهید...

و در دلم میخندم...بلند بلند میخندم ، به این ابلهانی که هنوز قانون جایشان را نمیدانند...من به هیچ وجه کاری نمیکنم که بعدتر پشیمان شوم...

خانواده هایی نگران و منی که در تاریکی محض آمدم...

و بیتی که از میان تست ها در یادم ماند:

قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم / تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده سماء نظرات ()

1.از اون طرف خیابون منو دیده ، با ذوق و شوق چشماش رو تنگ کرد و نیشش باز شد،

-سماء تویی؟! کجایی تو؟!دلم برات تنگ بود.اینجا چیکار میکنی؟!

+خوبی عزیزم؟! با خواهرم اومدم ،این خواهرمه(اسمش رو گفتم) و اینم.......!

حالا مگه یادم میومدم!لعنتی بیا تو ذهنم دیگه!هرچی این پا و اون پا شدم!فکر کردم!نفسم بند اومد!فایده نداشت!

-النازم از زمان مدرسه ها اسممو فراموش میکرد!

2.ایرانی جماعت یعنی کسی که شماره میده و وقتی قبول میکنی ازت میپرسه از چند نفر قبل من شماره گرفتی؟!

یه همچین موجوداتی هستیم ما!

3. -ببین میخوام مال خودم بشی، حس میکنم تو همونی هستی که خیلی وقت پیشا دنبالش بودم ،نیمهء دوم خودم!

+متاسفم!

چند روز بعد

-من حس میکنم اون نیمهء دومم بود!کسی که خیلی وقت پیشا دنبالش بودم!ولی از دستم رفت!

+متاسفم!

لامصب بگو ببینم چندتا نیمه داری؟!اون کاروانی که دنبالش میگردی چند نفره ست!؟

4.یه کتاب داستان واسه آیلار خریدم توش این جمله رو نوشته:

بچه های نازنین وقتی که چراغ راهنما قرمز است نباید از خیابان رد شویم!

ومن تنها خدا رو شکر میکنم که آیلار هنوز سواد خوندن نداره!

5. (کنعان-مانی حقیقی)

مرتضی(محمدرضا فروتن): قرارمون بود، مینا قول دادی تو.

مینا (ترانه علیدوستی): قرار چیه، وضع عوض شده مرتضی.

مرتضی: قرار اون چیزیه که اگه وضع هم عوض شد پاش وایسی.

6.آدما امروز دو جنسن: یا نامردن یا که زن!

7.رای با اکثریت بود! ولی عجیــــــــــب همیشه بی مخاطبترین اما پر زورترین رای می آورد!

دموکراسی خونمون رو میگم! همیشه باید حرف بابام به کرسی بشینه!

عجیب اما واقعی

8.صادق هدایت:گاه انسان در بیست سالگی میمیرد اما در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود.

9.یارو تو نماز جمعهء تهران(مثلا" کسی نفهمید کی رو میگم):

مردم ما جنگ دادن ، کشته کردن!

آدم چقدر باید خراب باشه که تو کردن و دادن هم اشتباه کنه!

10.عشق یکطرفه  ناشیانه ترین تجارتیه که یه آدم با قلبش انجام میده.

11.+پشیمون شدم مدل موهامو عوض کردم!مدل قبلی بیشتر بهم میومد.

-ازین کارای ضد انقلابی دست بردار!

12.و اما انگشت لایک به این روزهای یکنواخت!کنکور نزدیک است!بی تعریف ترین مقولهء روزگارم تلاش 4سال تو 4ساعت واقعا" قیاس بی نظیریه!


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده سماء نظرات ()