اول راهنمایی بودم بین هیاهو و حساسیت های سن بلوغ بعنوان صمیمی ترین دوست انتخابش کردم...

3 سال برای هم بهترین دوست و همراه و همدم بودیم و دوستی میکردیم...

قرار بود بریم اول دبیرستان ولی به طور ناگهانی مدرسه اش رو عوض کرد ولی باز هم باهم در ارتباط بودیم تا اینکه کم کم من بهش زنگ میزدم خانوادش میگفتن نیست حتی در مواقعی که مطمئن بودم خونه است.همه چی روز به روز کمرنگتر شد و هرکدوممون رفت پی زندگیش...

سوم دبیرستان بودم، چون دوتامون رشته مون ریاضی بود حوزهء امتحانیمون یه جا افتاد و دیدمش...

دیدمش ولی نمیدیدمش!

یعنی اینکه بعد از دو سال بی معرفتی اونم از صمیمی ترین دوست، الان واسم مثل بقیه شده بود دیدم بهش مثل دیدم به خیلی از آدمای اطرافم شده بود سرد و بی تفاوت نه نگاه آشنا و نه نگاه قهر....

تا اینکه امتحان آخری بود اومد گفت:بی محلیات اذیتم میکنه باید باهم حرف بزنیم...

باهم حرف زدیم....

و...

و اینجا بود که دوست داشتم دلیل قطع شدن این دوستی همون بی معرفتی میموند...

دوست داشتم تو همون ذهنیت می موندم که محیا دوست صمیمیم به خاطر بی معرفتی و مشغلهء زیاد فراموشم کرده...

بهم گفت جریان از همون سه سال پیش شروع شد زمانی که تو اومدی مدرسه بهم گفتی دیشب یکی افتاده بود دنبالت و کلی با هم مسخره اش کردیم...

ای خدا تو عالم بچگی چه کارایی میکردیم...!

خنده ام گرفت یاده همون سه سال پیش افتادم یادش بخیر پیش خونمون یه فروشگاه بزرگ بود با خواهرم رفته بودیم خرید یه پسری افتاد دنبالمون و طبق معمول میخواست شماره بده تازه بدبخت یه ذره محترم بود چون داشت شماره رو میگفت میدونست تو برگه بنویسه عمرا کسی برداره،از هر طرف میرفت ما راهمون رو کج میکردیم ،یادمه داشتیم آبمیوه میخوردیم وقتی به تهش رسید نزدیک سطل آشغال بودیم خواستم برم بندازم دوید رفت پیش سطل آشغال ایستاد منم از ترسم از دور پاکت رو پرت کردم سمت آشغالا!...

فردا روزشم اومدم واسه محیا دوست صمیمیم تعریف کردم...

دوست صمیمی!هه!با این واژه الان دیگه خیلی غریب شدم...

خلاصه از داستانمون دور نشیم...

گفت که همون موقع که علی(وقتی شمارش رو گفت اسمشم گفت) بهت شماره داده بود مامانم اینا دیده بودنت...

میگفتن سماء نگاه پسره میکرد و میخندید،از خیابون رد میشد نگاش میکرد بهش میگفت بیا تو کوچه بیا تو کوچه!...

از پسره یه کارت گرفت...

 واقعا خندم میگیره...

گفت منم بعد از اینکه فهمیدم واقعا یکی افتاده بود دنبالت رفتم بهشون گفتم که پسر فامیلاشون بوده!...

گفتم این پسر عموشه و همدیگرو دوست دارن ولی الان دیگه همه چی بینشون تموم شده...

وااااااای...

حالا علی پسری بود که شماره داده بود و رفته بود من مونده بودم با دروغای محیا...

گفت اینبار مامانم اینا گفتن اشکال نداره بچگی کرده ولی زیاد باهاش صمیمی نشو تا اینکه یه روز دامادتون زنگ زد به گوشیم...

از قضا بندهء حقیر وقتی مزاحم داشته باشم شمارشو میدم به داماد محترمه و محیا خانم در اون روزها با یه شماره اذیتم میکرد و وقتی داماد مذکور به گوشیش زنگ زد ایشون گوشی رو داده بودن به بابای محترم و خداشناسشون!!!!!!! و وقتی باباش فهمیده بود که این آقا، داماد خانوادهء ماست بهش گفته بود دیگه حق نداری با این ... دوست باشی ببین گند کاریاش!!!! به کجا رسیده که خانوادش دارن شماره های تو گوشیش رو چک میکنن...!!!!!! (وااااااای خدای من!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!)

آب سردی بود که رو سرم میریختن...

و بدتر از اون این بود که مادرش هر جا میرفت مینشست بدی من و خانوادم رو میگفت...

یادمه همون موقع ها شب قدر بود تو مسجد محله بودم با خواهرم بعد مامانش رو دیدم سلام و علیک کردم و دقیقا یادمه به خواهرم گفتم چرا مامان محیا اینقدر سرسنگین باهام رفتار کرد بعد گفتم شاید حواسش نبود ولی بعدها از زبون محیا فهمیدم که گفته بود این دخترهء نجس تو مسجد بود اومده شب قدری آب توبه رو سرش بریزه خوشم نیومد تو مسجد بمونم...

واااای آخه مسجد خونهء خداست آدم ناحسابی...

من هیچی نمیگفتن فقط به حرفاش گوش میدادم...

گفت و گفت و گفت...

فحشای پدر و مادرش رو دقیقا ، چشم تو چشم من میگفت و دنبالهء حرفاش میگفت میدونستم دارن اشتباه میکنن ولی پدر و مادرمن...

میدونستم تو پاکی ولی اونا دیده بودنت...

میدونستم تو تقصیر کار نیستی ولی اونا نگران من بودن...

داشتم دیوونه میشدم،زبونم قفل کرده بود و هیچی به ذهنم نمیرسید...

مثل روانیا فقط سرمو میکوبیدم به دیوار که حرفاش از گوشم بیاد بیرون...

من به مادرش میگفتم خاله،نون و نمک هم رو خورده بودیم...

خانوادهء من بهشون اعتماد داشتن میذاشتن برم خونشون.

دوستام میومدن باهام روبوسی میکردن یا بغلم میکردن بهم میگفت چرا اینکار میکنی میخوای بگی دوستای صمیمی داری که دوست دارن واقعا از حرفاش خنده ام میگرفت من اصلا نمیدیدمش که حالا با کارام بخوام لجشو در بیارم...

وااای این حرفش تا الان تو گوشمه گفت 3سال پیش پدر و مادرم نگران آیندهء من بودن که تو انتخاب دوست راهنماییم میکردن ولی الان خودم دوستامو انتخاب میکنم و الان که اخلاق تو رو میبینم که هنوز مثل سه سال پیش غد و مغروری خوشحالم که خانوادم برام این تصمیم رو گرفتن چون من محیای اونموقع نیستم...

میبینم که خانوادم حق داشتن مسیرمو ازت جدا کنن...

من هیچی نمیگفتم...

چون نمیدونستم چی بگم...

نمیدونستم کدوم ذهنیت خراب رو درست کنم...

بگم من اینکار نکردم خانوادت فقط خواستن منو تو چشت خراب کنن...

آخه چی میگفتم...

فقط گفتم : اگه اتفاقی در آینده برای پدر و مادرت بیفته حرفایی که پشت سر من زدن رو یادشون بیار بگو اینا تقاص بازی کردن با آبروی منه...

گفت: پدر و مادرم رو میبخشی؟ گفتم: چرا باید آدمایی که با آبروم بازی کردن رو ببخشم؟

سرتون رو درد نیارم...

پیش خونشون پرده دیدم از مکه اومدن ، یهو یاد این جریان افتادم...

اونا از من حلالیت نطلبیدن!

من نمیبخشمشون!

هرکی در حقم بدی کرده جوابشو گرفته و خودمم هر بدیی کردم جواب گرفتم به جز این جریان هنوز منتظرم که افتادنشون رو ببینم...


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()