سما بودن و سما موندن برای من سختترین کار تو این زندگیه...

در ادامهء مطلب کمی از سما تقدیم نگاه آنکه لایق شناختن است شده...

 

پیش از خوندن ممنون از اینکه حوصله میکنید و با تامل و بسیاری تفکر مرا میخوانید.

 

+ هشدار1 : ادامهء مطلب طولانیست در صورت عدم داشتن حوصله لطفا به ادامه نروید.

+ هشدار 2 : ادامهء مطلب بسیاری از خصوصیات قلمدان وادی میباشد پس اگر محب وادی نیستید سعی کنید وارد نشوید.

+ هشدار 3 : اگر مایل به نظر گذاشتن بودید لطفا" در کلمات جانب احترام و احتیاط را رعایت کنید زیرا این نوشته دربارهء هرآنچه من است بوده.

با تشکر. عهد رفاقتم روشنگر روزگارتان.


گاهی وقتا به خودت که میای میبینی غرق چند خط نوشتهء فلسفی و شاید ادبی شدی...

و شاید هم خیلی وقتا غرق دو دوتایی که دیگه هیچوقت چهارتا نیستن و قانونهای نیوتنی که سیب حوا مغزش رو منقلب کرد...

مشکل در هیچ کدوم ازینا نیست

مشکل غرق شدنه...

اینکه دور بشی از خودت...

خیلی دور...

و یا شاید بری تو خودت...

خیلی عمیق...

نمیدونم چی شده ک هوس یه نوشتنه خودمونی کردم...

شاید هیچ وقت تو این وبلاگ سما از خودش و زندگیه شخصیش نگفته ، فقط نوشته هایی رو بالا آورده که انعکاسی از واژهء درد بدون هیچ مالکیتی بودن...

اما گاهی دلم میخواد خوده خودم باشم ، نه دور و نه خیلی عمیق...

گاهی دلم میخواد پر باشم از افکار دخترونه...پر از افکار 22ساله...پر از آدم بزرگا...

از بوی گند 30یاست و Dن خلاص بشم...

از نوشته هایی که انگ شعر و ادبی خوردن خلاص شم...

از قلمی که توی هم آغوشی بوی دین به مشامش میخوره و توی ارضا شدن بوی سیاست...

از شک و تردید...گاهی وقتها شدیدا نیاز دارم باور کنم...حتی دروغ رو...

گاهی نیاز دارم دادی که تو گلوم بوده از تمام مسافر کشایی که ازم بیشتر از حقشون کرایه گرفتن

از تمام پله هایی که ازشون لیز خوردم

از تمام اونایی که بی احساس دونستنم

از تمام غذاهای شیرین

از تمام نگاه هایی که برای یه شب جنس خوبی دونستنم

از تمام پسر فامیلهایی که باید تاکید کنی ارزش برادر بودن هم ندارن

از تمام اسمهای عربی مثل نامم

از تمام اونایی که عاشقانه پیشنهاد تجربه شدن میدن

و هزارتا از.... دیگه !

باید این داد رو گاهی بزنم ، به جای اینکه نفس بکشم...

رکم . مغرورم . خود خواهم . جدی ام  . کسی رو وارد زندگیم نمیکنم . متفاوت و خاص نیستم . بیشتر از سنم نمیفهمم . مهربون نیستم . بامعرفت نیستم . از محدودیت جز در برخورد با آدمها بیزارم . خیلی وقتها از اهدافم دور میشم اما از خودم بودن نه . حرفایی ک عمل نمیکنم زیاد میزنم . از دین و فلسفه و سیاست و روانشناسی بیزارم اما به کنکاش کشیدن مغزم با این علوم رو میستایم . به هنر و هندسه و هرچی که از کنکاش در میاره مغزم رو نیاز دارم.

مهندسی عمران رو عاشق هستم هم برای مهندس شدن هم برای عمران اما از هرچی خوندنیه بیزارم.

به اعضای خانوادم احترام میذارم اما از احساس های ذاتی بیزارم.

بچه ها و حیوانات موجودات پاکی ان اما از حماقت بیزارم.

ترجیح میدم برای دیدن زندگی چشمای ضعیفی داشته باشم اما چهار چشمه نباشم.

ترجیح میدم از سکوتم حوصلهء همه سر بره اما سر کسی رو نخورم.

ترجیح میدم قبل ازینکه ناقد باشم موقعیت سنج باشم.

ترجیح میدم به جای افزایش فهم و علم به فکر افزایش درک و شعورم باشم.

ترجیح میدم دل بسته باشم اما وابسته نباشم.

ترجیح میدم پرسپولیسی باشم و عاشق رنگ نارنجی اما سورمه ای بپوشم.

ترجیح میدم تابع فوتبال باشم و بدمینتن باز باشم و برای همیشه از تماشای ژیمناستیک لذت ببرم.

ترجیح میدم آدمای دی ماهی اطرافم نباشن ! (مایلید ناراحت بشید)

ترجیح میدم پیکی و پوکی باشم اما تن سالم به گور نبرم .

ترجیح میدم با اصفهانی ها کمتر رابطه داشته باشم . (مایلید ناراحت بشید)

ترجیح میدم قضاوت نکنم تا قضاوت نشم.

و اما گاهی...

گاهی دوست دارم به همونایی که بهشون عشق میورزم به جای عزیزم بگم شما...تا بدونن برام محترمن!

گاهی بغل میکنم آدمها رو و بهشون میگم چقدر بودنشون خوبه !

گاهی از همه میپرسم از ده تا چندتا دوسم دارن.

گاهی به دوستام میگم چقدر لاغر و زیبا شدن.

گاهی میخوابم رو پای مادرم و دستشو میبوسم.

گاهی میایستم کنار پدرم و میگم باید مرد آیندم مثل تو مرد باشه.

گاهی با خواهرم غیبت خانوادهء همسرشو میکنیم.

همیشه با خواهرم  مسابقهء بلندترین جیغ رو میذاریم.

همیشه با دخترخالم مسابقهء فحش رکیک میذاریم.

همیشه با دوستام به لهجهء خاص حرف میزنیم.

همیشه بهم میگن دیوونه و دیوونگی رو عاشق بودم.

همیشه الو گفتنام مسخره میشه.

هیچوقت برنج نپختم.

هیچوقت برادری غیر از زاییده مادرم رو نخواستم.

هیچوقت به کسی بیشرف نگفتم.

هیچوقت به کسی مطلقا اعتماد نمیکنم.

هیچوقت دین رو قبول نداشتم.

خیلی کم از گذشته ام حرف میزنم.

خیلی کم میرم رو منبر.(مثل الان)

خیلی کم همدردی میکنم.

خیلی کم حرف میزنم اما با بعضیا وقت کم میارم.(برای حرف زدن)

خیلی کم دوست صمیمی دارم اما اونایی که هستن بهترینن.

تازگیا دوست اجتماعی رو قبول ندارم.

تازگیا به موی مشکی علاقه پیدا کردم.

تازگیا از تلوزیون تماشا کردم بدم میاد.

تازگیا به هیچ پسری جزوه نمیدم.

و خیلی هیچوقتها و تازگیای زیاده دیگه....که شاید بعدها یادم بیاد و ناراحت بشم از ننوشتنشون و شاید بعدها اینجا رو بخونم و پشیمون بشم از نوشتنشون...

اما مهمتر از همه کمی از بدی های خودم رو گفتن بود و کمی خوبیهام رو گفتن ، کمی تحسین و کمی تحقیر...

مهمتر از همه مهم شدن سما برای خودم بود...

شاید سمایی  که در گذشته بودم رو دوست نداشتم اما به هرچی که امروز هستم میبالم و عاشق اونچه در آینده میشم ، هستم.

این سماست شاید پر از تناقض و شاید پر از تردید اما همیشه سماست !...


برچسب‌ها: حرافی هردمبیل
+ تاريخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()