و باز هم توپ بهانه شد !

در ادامه باز هم قلم بهانه یافت برای قی کردن عقده هایش...

تقدیم به نگاه آنکه می فهمد...


 

 

من به تشویش هایم در شبهای آخر معتقدم و نه به آخر شب ها چرا که این زندگی از تاریکی به سمت تاریکی ای بیش تر است...

و به نام پدرت !

دست به دعایم در درگاهی که "بی کسی " به انتظارم نشسته است...

و سرطانی بد خیم در عمق خاک سرزمینمان در حال رشد است...

شادی برای بیماریمان ضرر دارد و ما هر روز به بهونه هایی از پیش تعیین شده شادی خود را مصلوب میبینیم و هیچ نتوانیم گفت...

و لب بتکان به اعتراض در شهری که آسمانش آبیست و حق کبوترهایش بیش از هموطنان توست...

دانه بپاش برای تک تک کبوترها به یاد تک تک انسانهای در بند این خاک...

تو را چه شده است که مرا به بی تفاوتی میکشانی؟!

مگر حایز اهمیت تر از گذران زندگی هم مسیله ای هست که آن هم دارد با همان شدت بی تفاوتی میگذرد...

و ما به نظارهء اتمام شن های این ساعت نشسته ایم...

در کنفرانسی که ضد عقاید من است برایم کف میزنند... آری نگاه ، ما محکوم به از خود گریختن هستیم!

ما محکوم به نشان دادن آنچه نیستیم ، هستیم...

بخند و نقابت را رنگ و لعاب ده که خارج تر از این وادی ندانند درد این همه من را...

روزهای اولی که چشمم به جهان کثیف باز شد از لکه هایش مینالیدم...

اما امروز دیگر مسیلهء مهم ،

 پول نفت نیست ، به عقب افتادن قاعدگی زن همسایه است...

تورم و گرانی نیست ، خالی نشدن انبار غذای خانه است...

فحشا نیست ، تمام شدن ماتیک قرمز رنگ من است...

تعویق ازدواج نیست ، ترویج  خود ار ضا یی است...

آری ، درست فهمیدی ، میخواهم بگویم عادت کرده ایم ، یا جان خودمان را به عادتی کثیف و سخت  تسلیم کرده ایم ، میخواهم بگویم بیخیال این هم میگذرد... درست فهمیدی میخواهم بگویم پوستمان مثل گردن حاکمان و خونمان مثل هوای پایتخت و دلمان.... آه از دلمان رفیق...

کودک 5ساله با جراتی تمام میگوید : حاجی محله همان که هر روز در گذرگاه جولان میداد ، مرد!

مرد ! و ازین واژه تعریفی واضح و مشخص دارد...ما هم بر کودکانمان سرمایه گذاری کرده ایم... قلبشان را به سنگی این روزگار تربیت کرده ایم...

و رفیق هایمان همه در محوری مواج اما به مرور از دست هایمان رفتند...افعالمان جمع است ، بی چارگیمان مشترک ، دلهایمان بطور خیلی متفاهمی تنهایند ...

و باز هم تکرار آنچه مرا از یک سلول انفرادی به لبهء پرتگاهی برای اوج میکشاند...

خزان زاده هم که باشم...

و درد همانیست که همیشه مد است...

نه عادی میشود و نه تمام ، به پاس گودی چشم دردمندان فقط یک دقیقه تامل...

مگذار هوای آزادی ، تو را به منبر شعار بکشاند...

ما همه اسیر شعار بدون آرمانیم ، ما اسیریم که خیال پرداز شده ایم تو به فکر رویاهایت باش....

و درد و درد و درد...

 و به نام پدرت !

و به نام رفیقم !

و به نام هم خاک !

و به نام بلاجبار محدود شدن نگاه هایمان برای تداوم این خفقان تا پروازی به سمت هیچ شدنی نهایی...

و به نام پوچ شدنمان...

فقط یک دقیقه تامل...

و آه از دلمان رفیق...


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()