بگو کات تا اکران شود به سخره گرفتنمان !


به پاس_

 زنی آغشته به درد... و دردی منحصر به فرد.... و مفردی در فصل سرد... و سردی در نگاه مرد... و مردی از جنس درد... و دردی به نام زن... و زنی آغشته به درد...

کمی تامل ، در چشمانم...

شعله را کم کن لعنتی ،

سر رفته ام در چرخه ای که در آن واجب الوجود شده ای...

و من نابود گشته ام در حرارت آنها که یخبندانم کرده اند...

نگاهت برای نفس کشیدن ، برای آبی شدن آسمان ، برای گرم شدن این فصل ، حتی برای ارضا شدن....کافیست !

درد تو بیش از درد من است ، می دانم ! اما در دردمند بودن مشترکیم...

ای کاش این کلمات کمی از من را خالی میکرد...

تمایلی به فهمیدن نداری...

نه ، تمایلی به نفس هم ندارم....

از همه پنهان است ، از تو هم پنهان بماند توفیری در این هوای عجیب یکنفره ندارد !

تکانم بده ، شاید از این خواب مسخرهء زندگی نام بیدار شوم...

شاید باور کنم در بن بستی ابدی در حال جولان هستم...

هیچ از درد نخواهیم فهمید...

ناله هم دیگر کار به جایی نمی برد...

و من پر از هیچم...

دودم کن ، شاید که خاکستر شوم در میان لبهایت...

به آغوش بگیرم شاید که جاودانی شوم میان بازوانت...

و آه ای زندگی...

فروغ به نام این همه "من" پوچی اش را لبریز از تو خواند...

جا زدم...

این تمام آنچه از زندگی آموختم...

مرا جا گذاشت...

پس باز هم ، جا خواهم زد...

ای خدای آدمهای رانده شده...

دمیدنت به روح من را پس بگیر...

شاید که سجده کنم برایت !

 

حوصله ادامه دادن هیچ خطی را ندارم......................

 

 


برچسب‌ها: حرافی هردمبیل
+ تاريخ یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()