شاید که آرامشی بیاید....

 می نویسم !


یه قدیمی بی تفاوت از کنارم گذاشت...

چون من بی تفاوت نگاهش کردم !

 

این خلاصهء تمام روابط این روزهای منه...

بی تفاوت !

 

و من ساعت ها و شاید روز ها بعد یاد لحظه ای بیفتم که بی تفاوت گذشتم...

 

تو خودمم !

من عجیب "این" روزها تو خودمم !

"این" روزهایی که دارند کم کم همیشگی میشوند...

 

توی یه خواب بچگی گمم...

یه تصویری میاد تو ذهنم و درگیرش میکنه و محو میشه...

 

غرقم تو اندام یه قدیسهء مو بلوند تو آغوش یه مرد گندمی و خوش بازو و تاس !

 

تمام نبضم یک هو میاد زیر چشمم جایی که حس میکنم داره کبود و گودتر میشه...

 

کاش میشد سردر نگاه تمام آدمها نوشت : قضاوتم نکنید !

 

رفیق نمانید ، شفیق نباشید ، اما زخم هم نشوید !

نمک نپاشید لعنتی ها...

 

اوج هم که بگیرم باز غرق در یک کابوس میشوم...

یا شاید کابوس یک رویای شیرینم !؟

 

از حال دل هیچ کس نمیدانم...از حال دل هیچ کس نمیپرسم...

تا از حال دلم نپرسند چون نمیخواهند و نمیتوانند بدانند !

 

پشتمان به هم گرم است گاهی...

کمی رفیق مانده آن هم از نوع دهان باز نکرده ، "فهمیدمت" !

چقدر طعم کام آن مرد گندمی خوش بازو را میدهند ، اصیل و ناب !

 

اما گاهی...

 

چقدر دل تنگم...

دل تنگه آدمهای روزهای خوبم...

 

آدمهایی که نیستند...

حتی اگر هستند هم ، نیستند...

 

نگاهم غم گین نیست ،

فقط شور نگاهم را ربودند...

 

ای کاش آدمها را زبان سخن نبود...

اکتفا میکردیم به نگاه هایی که "هیچ گاه" نمیتوانند دروغ بگویند!

 

از حال دل هیچ کس نمیدانم....

پس از حال دلم نپرسید!....

 

- جسمم در جا میزند وقتی روحم به باتلاق میرسد و این هماهنگی برای به انتها رسیدن ، عالیست !


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()