تو مدتی که بیمارستان بودم و مریض بودم خیلی چیزا یاد گرفتم.

وقتی بعضی از آدما  و رفتارشون رو میبینی نا خود آگاه حس میکنی که خیلی بهت نزدیکن...

باهاشون صمیمی میشی ،

اونقدر باهاشون قاطی میشی که حس میکنی تو هیچ شرایطی تنهات نمیذارن و همیشه کنارتن حتی اگر شاد باشی حتی اگر غمگین باشی و حتی اگر رو تخت بیمارستان باشی...

حس میکنی دوسشون داری و نگفته از تو چشمات نیازت رو میفهمن...

حس میکنی آخر رفاقتن و بودن باهاشون آخر رفیق بازیه...

حس میکنی بودن باهاشون دلچسبه، و وقتی باهاشونی از زمین و آسمون میگی از کوچکترین تا بزرگترین دغدغهء دلت....

اونقدر راحتی که حرفات رو بدون لفافه و سبک و سنگین کردن میگی...

حس میکنی براش مثل آینه ای و مشکلش رو باید بگی و زیباییش رو تحسین کنی...

حس میکنی نیمهء دوم شخصیت تویه و میتونه برات تا همیشه یک رفیق بمونه...

و اینجاست که توقع هات ساخته میشه و رشد میکنه...

توقع ها میره بالا و بالا....

رشد میکنه میره بالاااااااااااااااااااااااااااااا...

دوست داری وقتی تنهایی کنارت باشه ،

وقتی کسی درکت نمیکنه اون درکت کنه ،

وقتی داری اشتباه میکنی بیدارت کنه،

و دوست داری در هر شرایطی باهات باشه و رفاقتش رو بکوبه تو سرت،

حتی وقتی رو تخت بیمارستانی، منتظری که حالت رو بپرسه....

ولی...

اینجاست که میبینی،

نیست!

وجودش ناملموس تر از همیشه ست تو زندگیت!

و دید 100% مثبتت به دوستی و رفاقت و رفیق  بازی میاد پایین،

میاد پایین،میاد و میاد ومیاد،

و به 50% میرسه....

اینجا 50% کسر شده و تو هنوز به خودت دلداری میدی که حتما یک دلیل قانع کننده داره.

تا اینکه اون بعد از مدت زمان طولانی زنگ میزنه ،

دقت کن!بعد از مدت زمان طولانی و در شرایط ایجاد شده برای تو اون تازه زنگ میزنه!

خوشحال میشی و امید داری که اون 50% جبران بشه و اون بهت میگه:

ببخشید

مهمون داشتیم و درس داشتم و  نمیدونستم مریض بودی و و و!!!!

ببخشید.

افت درصدی به 0 و خنثی میرسه!

اینجا یک حالت خنثی ست و تو داری با خودت و افکار خودت کلنجار میری نمیدونی باید باور کنی یا نه ، منفی بافی های روابط دوستانهء قبل تو ذهنت رژه میرن که ممکنه اینم بهونه بیاره و یا دروغ بگه و یا.....

ولی همشون رو که بذاری کنار میرسی به اینکه:

آه گراهام بل....

تلفن!

مهمون داری! تلفن.

درس داری! تلفن.

مریضی!تلفن.

گاهی وقتا هیچ بهونه ای قانع کننده نیست.

و دوباره با خودت فکر میکنی و فکر میکنی،

گفت ببخشید!

اصلا شاید من پر توقع باشم.......!

خب مردم کار و زتدگی دارن نمیتونن که دربست زندگی رو تعطیل کنن بشینن واسه خانوم کمپوت بیارن.....!

ولی بازم فکر میکنی و یه لگد بیدارت میکنه.

آهاااااااااااااااااااااااااااااای دختر بیدار شو...!

کسی که بهت گفته تو بهترین دوست منی و حرفهایی زده که تو رو رفاقتش حسابها باز کنی یه تلفن زدن ازش اصلا توقع بیجا و زیادی نیست.....

بیدار شو دارن کلاه سرت میذارن....

بیدار شو که بازم به آدمی اعتماد کردی که نباید اعتماد میکردی....

بیدار شو که تو رو واسه وقت کار میخواد نه رفاقت....

بیدار شو که اون اولین بارش نیست میگه ببخشید.....

بیدار شو که.....

و اینجاست که تفکر تو تا جایی بهم میریزه که به 100%-(منفی صد درصد) میرسی....!

ولی باز هم باید جلوش نیشت رو باز کنی و بگی ممنون که به یادمی چون اصلا دلنگرانی تو رو درک نمیکنه.........!

و میفهمی که هیشکی نمیتونه اونجور که باید تو رو از چشمات بفهمه.

و

و

و

من در صفر و در حالت خنثی همچنان معلق میزنم.

پ.ن:چقدر معذرت خواهی آسون شده!ببخشید...

کاشکی همه چیز با یه ببخشید راحت حل میشد!

حتی تنهایی هایی که من تو شب بیمارستان کشیدم!

شاد باشید


برچسب‌ها:
+ تاريخ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()