وقتی نگاش میکنم...

غرق میشم تو

چین و چروک صورتش...

لرزش دستاش...

موهای خاکستری رنگش...

کم سویی چشماش...

کم شنوایی گوشاش...

ناواضح بودن حرفاش...

اینا همه بخاطر کهولت سن و مشکلات اونه...

غرق میشم...

تو دنیایی که برای خودش ساخته...

تو آرزوهایی که محدود شدن و کوچیک ،

 به کوچیکی بزرگ شدن نوه هاش جلوی چشمش...

به چشم انتظاری بچه هاش وقتی به دیدنش میان...

یا به خوشی شون وقتی دور همن...

به برق چشماش وقتی تاتی کردن نوهء نو پاش رو میبینه و رخت دامادی تن نوهء تازه دامادش...

فکر میکنم...

به همهء این حالتاش نگاه میکنم و فکر میکنم...

با تمام پیریش و اینکه خیلی داره بخاطر مریضیای مختلف که دلیلشون بالا رفتن سنشه اذیت میشه ولی هنوز اصرار داره که زنده بمونه...

 چطور ممکنه یه آدم با تمام مریضی و کهولت سن هنوز به زنده بودن امیدوار باشه و نفس کشیدن رو هرچند سخت ، دوست داشته باشه...

برام خیلی جالبه...

این اصرار ، تلاشی برای موندنه یا ترس از رفتن؟...

چشمامو میبندم و یه لحظه پیری خودم رو تصور میکنم...

حس میکنم اوج ناامیدی و بد عاقبتیه...

با خودم فکر میکنم یعنی ممکنه کلهء پر باد من  ، روزی اینقدر آرزوهاش محدود بشن...

 وقتی یه کاری انجام بدم و بهم بگن پیر شی دختر! غم میفته تو دلم که آخه این چه آرزوییه...؟؟؟

 من نمیخوام پیر شم...

 زمانی که نه مادرم باشه نه پدرم...

زمانی که آرزوهام محدود بشن...

زمانی که وقتی برای زندگی کردن نداشته باشم و فقط زنده باشم...

زمانی که فرصتهای عمرم به شمارش معکوس بیفته...!

غم دنیا میفته تو دلم ولی،

 وقتی بی بی (=مادربزرگ) رو میبینم که هنوز برای زنده موندن خودش در تلاشه میفهمم که نبود پدر و مادر تحملش آسون میشه وقتی بچه ها و نوه هات رو ببینی،

فهمیدم که آرزوهای یک آدم محدود نمیشن فقط تغییر پیدا میکنن...

فهمیدم دیدن آدمای اطرافت برات بهترین نوع زندگی کردن میشه...

اون امیدواره، به لحظه لحظهء زندگیش امیدواره و برای تک تک دقایقش سپاسگذاره، برخلاف تصورات من از پیری خودم...

این تلاش برای زندگی کردن منو شدیدا" میندازه تو فکر...

بی بی میگه: وقتی به سن پیری نرسیدی و اونو با دیدگاه یه جوون نگاه میکنی فکر میکنی پیری اوج نا امیدیه ولی غافلی که هر سنی شیرینی ها و امیدهای خودش رو داره و که برای تداومش دلگرمت میکنه...

به امیدی که همه تا زنده ایم سرزنده باشیم و تا سرزنده ایم زنده...

امیدوارم سایهء مامان بزرگا و بابابزرگا بالا سر هممون باشه تا وقتی که عمرشون با عزت همراه باشه نه با ذلت...

و

شاد باشید.

پی نوشت:بعضی وقتا زمانی که مطمئنم به غیر از مامانم کسی تو خونه نیست و منم خوابم صداشو میشنوم که داره با صدای بلند با خودش حرف میزنه!!!اونروز ازش پرسیدم: چرا بلند بلند حرف میزنی با خودت؟نشانه های پیریه ها؟. بهم میگه:وا ننه ات پیره!من از همون بچگی با صدای بلند فکر میکردم!!!(انگار همه از پیری میترسن و بدشون میاد همونجور که بچه های تو سن بلوغ از بچه بودن بدشون میاد)البته مامان من پیر نیستآآآآ گفته باشم!

ایده نوشت:تصمیم گرفتم آخر هر پست برای پست قبلی و کامنتا و بحثای ایجاد شده یک نتیجه گیری کلی بنویسم و بنویسم که از بحث ایجاد شده چی فهمیدم و چی یاد گرفتم...

نتیجه نوشت:حسینی شدن بیش از هرچیز نیازمند شناخت عمیق و دقیق حسین و هدف حسین از ایجاد عاشورا است،حسین (ع) نه نیازمند اشکهایی است برای مشکلات شخصی،نذوراتی برای شکم های سیر،و هیآت ها و تکیه هایی برای تجمع الواتها و ... ست بلکه حسین (ع) خواستار امتی ست که راهش را ادامه دهد نه اینکه به فساد بکشد.

نیاز نوشت:به خوندن چندتا کتاب نیاز دارم دربارهء امام حسین(ع) فکر میکنم همه فهمیدین چه چیزی رو میخوام دریافت کنم از خوندن کتابا،اگه کتابی مد نظرتونه ممنون میشم معرفی کنید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()