داشتم میز تحریرم رو مرتب میکردم (!) ، کشو رو باز کردم...

همیشه از خاطرات و جمع کردن اونا تنفر داشتم...

هیچوقت دفتر خاطراتی نداشتم...

دوست دارم همیشه تو ذهنم نگه دارم...

ولی یه چیزایی تو این کشو جمع شدن که ناخواسته شدن خاطره!

یه صدف که روش تاریخ 13/5/88 خورده،  منو و خواهرم و دختر خالم رفتیم لب دریا و این صدف رو پیدا کردیم، اونروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم رو شن ها عکس یه قلب بزرگ کشیدیم و توش نوشتیم empty  ولی الان اون قلبا خالی نیست دختر خالم عید بله برونشه و خواهرم هم درگیر درس و دانشگاشه...افسوس

یه کش باف صورتی روش عکس یه خرگوش نازه اینو هم دختر خالم فکر کنم حدودا" 5سال پیش واسم سوغاتی آورد ولی هیچوقت ازش استفاده نکردم که خراب نشه...لبخند

دوتا تب سنج که ماله هر دو باریه که رفتم بیمارستان...نگران

یه کارت روش نوشته از 100تا 100تا قبولت دارم اینو یکی از دوستای خیلی خوبم وقتی دفعهء اول  مریض شدم روی یه شاخه گل چسبونده بود و واسم آورده بود...ابله

یه الاغ کوچولویه پلاستیکی ،پارسال مامان و بابام برای تولدم یه کیک خریدن این الاغه روش بود...نیشخند

سه تا کتاب جیبی...

یکیش از فریدون مشیری ،یکی از جبران خلیل جبران و یکی هم از سهیل محمودی...

کتاب سهیل محمودی رو باز کردم...

تو صفحهء اول نوشته بود:

برای تو بهترین!

از طرف یک دوست باور نکردنی!

بعد ته صفحه یه امضا زده بود و نوشته بود:

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

او عاشق تر است.

فاطی کاکا (چون عاشق کاکا بازیکن برزیلیه بهش میگیم فاطی کاکا)

 

وای چقدر دلم برای دوستام تنگ شده...ناراحت

بهش sms دادم نوشتن:

برای تو بهترین!

از طرف یک دوست باور نکردنی!

15/9/1389

یادت توی خاطرم زنده شد!

 

تقویمم اونورتر بود یادم اومد فاطی متولد بهمن ماهه...

(همیشه پایه تخته مینوشت آدما دو دسته ان اونایی که متولد بهمن ماهن اونایی که دوست دارن متولد بهمن ماه باشن!یادش به خیر...)

دیدم دقیقا" یک بهمن تولدشه!تعجب

از دلم کلی تشکر کردم که آبروی ذهن پیرم رو خرید...از خود راضی

دلم به موقع برای فاطی تنگ شده بود...تشویق

اونم کلی ذوق کرد که تولدش یادم مونده بود...زبان

و کلی گلگی کرد که بهش زنگ نمیزنم و چندباری زنگ زده گوشیم خاموش بوده...خجالت

فردا هم دعوتم کرد خونشون برای آش رشته نذری دارن...چشمک

تنبلی نوشت:خواهرم منو بعد از مدت ها پشت میز تحریرم دید اومد دستامو محکم گرفت گفت:سماء تو رو خدا خودتو نکش،این آخرین راه حل نیست!

همین کارا رو میکنن من درس نمیخونم!نیشخند

دل درد نوشت:خیلی دلم برای دوستام تنگ شده ،برای همونایی که بوی سادگی و آدمیت میدن!من و دوستام همیشه جمع خندون و درسخونی بودیم ، روزهای خوش مدرسه مثل پتک کوبیده میشه تو این روزهایه تنهاییم!...افسوس

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()