ایستاده بودیم که ماشین بگیریم...

بعنوان مسافرکش ایستاد...

سوار شدیم...

و طبق معمول آینه رو تنظیم کرد و سوال پرسیدنش شروع شد...

از مقصد ، تا هوا سرده و از کجایی هستین تا اسمتون چیه و...

صدای آهنگ رو بلند کرد...

ویراژ داد...

بطری رو از لای پاهاش آورد بالا و سر کشید...

تو آینه نگاه میکرد و میخندید...

بوی گند دهنش ماشین رو پر کرده بود...

تو حال و هوایه خودش نبود...

زنگ زد یه جایی و زد رو پخش...

الو؟سلام...مامان ماشینم رو بردی کارواش؟؟؟

نگاه کرد و خندید...

سوالاتش رو تکرار کرد...

بار دیگه...

الو؟من تا چند دقیقه دیگه میام سمت املاکی...

چشماش تو آینه و میخندید...

به بهونهء گشتن دنبال کارت ، پولاش رو در آورد و پخش کرد روی صندلی...

و لبخند زد...

سوالاش رو تکرار کرد...

عصبانی شد...

از بی جواب موندن...

از اصرار به اینکه پیاده میشم...

خیلی سر سنگینی...

خود درگیری داری...

اخمات تو همه...

اینا حرفایی بود که میزد...

پیاده شدم...

پول رو گرفتم طرفش...

دستمو محکم زد...

خوردن دستش به دستم یه احساس عمیق داشت...

انگار یه زخم عمیق رو نمک زده باشن...

فهمیدم که...

جات خالیه...

جات توی دلم درست بین بطن چپ و راستم ، بین شک و دودلی هایه بودن و یا مردنت ،بین تپش هایه گاه و بیگاه منقطع قلبم خالیه...

جات تو تک تک لحظاتم خالیه...

حالم رو نمیفهمی...

وقتی نگاه شهوت به اندامم بیفته...

وقتی رذلی فکر کنه میتونه شرافت منو با پول بخره...

وقتی ترس تمام وجودم رو گرفته ولی محکم نشون بدم...

وقتی صدام بلرزه و بخوام پیاده شم و اون به سلامتیم بطری بالا ببره...

آه...

حالم رو نمیفهمی...

بی ارزش میشه برام...

بویه ادکلن...

مکاپ دخترونه...

موهایه آراسته...

لباس مناسب...

همش بی ارزش میشه...

مقابل نگاه های کثیف...

بی ارزش میشه...

دستی که دستش رو لمس کرد...

چشمهایی که به نگاهش تو آینه دوخته شده بود...

و لبهایه برجسته ای که نگاه کثیفش رو خمار کرده بود...

بی ارزش میشن برام...

تموم نگاهها...

تموم مردها...

تموم آدم ها...

و تو...

دردم رو نمیدونی...

آهم رو که جگر خودم را سوزونده نمیفهمی...

هیچوقت منو نمیفهمی...

دردم از نبودنته و از نداشتنت...

به کی بگم مرد؟

از کدوم مرد بویه تو بیرون میاد؟

و آه مردانگی...

کمرنگ شدی....

و یافتنت بین امروزیا به ذرهء اپسیلونی یا به کاهی در کاهدون شبیهه...

و امروز میفهمم...

بی مرد که باشی مردانی که برای ناموس خودشون مردونگی میکنن برات نامردی میکنن...

بی مرد که باشی میشی بیت المال...

بی مرد که باشی محکم بودنت رو بی حیایی میدونند...

بی مرد که باشی بغضی داری که هر لحظه به سرت کوبیده میشه...

فهمیدم...

هرکس بگه همشیره شیر خوردهء مشترکم نیست...

و هرکس بگه خواهر پیمان اخوتی با من نبسته...

هیچکس برادر نمیشه...

خوشا به غیرت مردی که رگ گردنش برای ناموس باد میکرد...

خوشا به مردی که ناموس همه براش ناموس بود...

خوشا به مردانگی...

کاش دردم رو بدونی وقتی از بچگی یادت بدن پسر عموت مثل برادرته و تو بهش تکیه کنی ولی  اون بهت بگه دوست داره!

کاش دردم رو بدونی وقتی پسرخالهء خواهر دارت وسط خیابون بعنوان شوخی روسریت رو از سرت بکشه و نگاه بقیه به تار موهات براش بی ارزش باشه!

کاش دردم رو بدونی وقتی دوست بابات از نبودش استفاده میکنه برای همصحبتی باهات!

واااای...

کاش دردم رو میفهمیدی...

 دستم برگشت سمت خودم ولی پول رو پرت کردم تو صورتش...

پول رو از پنجره انداخت بیرون و داد و بیداد راه انداخت که من ازونجا دور شده بودم....

 

دل درد نوشت:این نوشته برای خودم...خیلی درد داشت...

ایراد نگارشی را نادیده بگیرید!(شاید بازنویسی شود)

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()