صدایش میآید...

صدایه ترقه و دانبول و دیمبو میآید...

صدایه زردی من از تو سرخی تو از من میآید...

صدایه از آتش پریدن میآید...

صدایه خنده و شادی میآید...

صدایه آتش بازی و فشفشه هایه رنگی میآید...

صدایه انفجار میآید...

صدایه شلیک میآید...

صدایه توپ و تانک میآید...

صدایه آجیر خطر میآید...

صدایش میآید...

صدایه چهارشنبهء آخر سال میآید...

 

پ.ن:این شب از نظر پدر و مادرم (و قطعا" هر کسی که سختی هایه جنگ رو با تمام اعضا و جوارحش چشیده) منفور ترین شب سال به حساب میاد...به حرمت زخمهایه پدر و مادرم یک روز هم به نظارهء آتش بازی آخر سال نرفتم!

بعضی از شبهایی که برایه خیلی ها قشنگترین شبه چقدر برایه بعضی هایه دیگه دردناکه...

پدرم در این شب به خاطر صداهایی که میاد(بدلیل اینکه خونهء ما نزدیک به دریاست و معمولا" بوستان هایه لب دریا همیشه محل برگزاری این مراسم بودند صدا به وضوح تو خونمون قابل شنیدنه) شدیدا" عصبی میشه و تماما" خاطرات اون دوران براش زنده میشه و این شب تنها شبیه که ولوم تلوزیون بلندتر از شبهایه دیگست...

چقدر یه آتیش کوچیک روشن کردن و پریدن از روش طبق همون رسوم قدیمی بیشتر مزه میداد تا ایجاد این صداها و...

مطمینم برایه خیلی ها خیلی لذت بخشه و اون بعضی ها برام محترمن ولی احساس پدر و مادرم و احترامی که براشون قایلم برام خیلی ارزشمندتره...

شاد باشید.


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()