آیلار گه گاهی یادش میره بگه خاله چندبار که اسمم رو صدا میزنه و بی جواب میمونه خودش میفهمه صداش رو باریکتر میکنه و یه خالهء با ناز و عشوه میاره اول اسمم...

هر روز روبروی آینه میشینه و با موهاش ور میره ، هر کی بپرسه چیکار میکنی میگه میخوام مثل خاله سماء بشم...

وقتی میاد خونمون وقت ناهار و شام رو میز غذاخوری فورا" میره جای من میشینه...

رو تختم خوابیده بودم تا اومد تو اتاق صورتمو پوشوندم که فکر کنه خوابم و اذیتم نکنه اونم گفت چته اومدم بوست کنم و برم...

وقتی براش عکس میگرفتیم اصرار داشت با شال براش عکس بگیریم هر چه سریعتر دوست داره بزرگ بشه...

رفته بودیم پارک و میخواست صورتش رو نقاشی کنه چشماشو محکم بسته بود و لباشو غنچه کرده بود ،تا آخر شب هم چیزی نخورد چون میترسید رژ لبش پاک بشه...

اینا رو همه گفتم که بگم همین موجود کوچولوی دوپا،

انرژی مثبت دنیای این روزهای منه...

این یعنی:

دنیام خیلی قشنگه...

 

برای خدای خودم: ممنون که خدایی میکنی...

دوست داشتم عکس آیلار رو بذارم ولی یه مشکلی پیش اومد اگه حل شد میذارم....

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()