دم در مغازه ایستاده بودم...

اونور خیابون...

دوتا دختر داشتن راه میرفتن...

یه 206 همپاشون میرفت...

یکی از دخترا دست دومی رو گرفته بود و یه قدم جلوترش راه میرفت و اونو میکشید...

با خودم گفتم:تا دوتا دختر تو خیابون میبینن مگه آرامش میذارن واسه آدم باید بیرون رفتن رو زهرمار کنن!

دختره که عقب تر بود...

دور زد سمت ماشینه یه چیزی بهشون گفت و با صدای بلند خندید...

بعد دوستشم نگای دوتا پسرا کرد و بازم یه چیزی گفت و خندید...

با خودم گفتم:یه پسر تا چراغ سبز نبینه پیله نمیشه،حتما" میدونه امیدی هست که اینقدر گیر داده!

یه ذره که جلوتر رفتن...

من دور زدم سمت در مغازه...

وقتی نگاه کردم دیدم در ماشین بسته شد و دوتا دخترا نبودن...

با خودم گفتم:....

من هیچی نداشتم که با خودم بگم....

 

از حواشی قضیه نوشت:

+اینکه من بیرون از مغازه منتظر مامانم بودم ماست بخره و بیاد برای یه لحظه خیلی خوشحالم کرد!

+با دیدن این صحنه خیلی مبهوت بودم این اتفاق یک اتفاق خیلی عادی بود ولی از عادی شدنش بیشتر ناراحت شدم!

+من حق قضاوت دربارهء مردم رو ندارم!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()