از پنجرهء اتاقم نگای تک تک خونه ها میکنم...

خونهء اول:

یه مرد جوون داره پنجره رو پاک میکنه،

 کنارش یه خانوم با یه پیراهن کوتاه داره کمکش میکنه،

 باهم شوخی میکنن و میخندن...

خونهء دوم:

یه حجله دم در گذاشتن و یه پردهء سیاه نوشته فوت جوان ناکام...

تنها 19سالش بود...

خونهء سوم:

پدرم جدول حل میکنه...

مادرم سریال مورد علاقه اش رو تماشا میکنه...

خواهرم درس میخونه...

من...

 

 

زندگی مسیر همیشگی اش را میرود...

گاهی سخت و گاهی آسان...

گاهی از بعضی ها امید برای زندگی گرفته میشود،

 و گاهی به بعضی ها داده میشود...

زندگی را باید در لحظه زندگی کرد...

 

 

پس:

خدایا ممنونم بایت لحظه ای که پدرم به زور منو از جام بلند میکنه تا اسم بازیگر تو جدول رو بهش بگم...

خدایا ممنونم بابت لحظه ای که غر زدنای مادرم به خاطر شخصیتهای فیلم نمیذاره متوجه فیلم بشیم...

خدایا ممنونم بابت لحظه ای که خواهرم تمام مبلهای جلوی تلوزیون رو با کتاباش اشغال میکنه...

خدایا ممنونم بابت ملموس بودنت تو لحظه لحظهء زندگیم...

 

داشتن این خانواده انرژی مثبت این روزهای منه!

 

 

+یک صلوات برای شادی روح آن مرحوم.سپاس

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()