پسر جوان همسایه جان سپرده...

مادرش بی پناه شده...

جوانکش جلوی چشمانش پر پر شده...

همسایه ها میگویند:پسرک قرص خورده و شبانه جان داده!

پسر نوجوان همسایهء دیگر قصد داشته نصف دینش را در سن کمش کامل کند...

بخت برگشته زن گرفته...

والدینش هم ازین اتفاق مسروراند...

همسایه ها میگویند:حتما" پسر و دختر را در خانه باهم گرفته اند و آنها را به اجبار به عقد هم در آورده اند!

دختر همسایه پدرش به لقاء الله پیوسته و بی پناه شده...

حالا بعد از پنج سال از فوت پدرش...

حق دارد آزادانه برود...

آزادانه بیاید...

همسایه ها میگویند:این دختر افسارش گسیخته و دارد هرزگی میکند!

از خانهء تازه داماد کمی صدای هوار میآید...

کمی هم جیغ...

خب خودمانیم ، فقط  کمی...

همسایه ها میگویند:میخواهند از هم جدا شوند!

........

پسر عمویم میآید دم در خانه و من تنهایم...

تعارف میکنم که داخل بیاید و مرد همسایه را میبینم...

خب در را باز میگذارم...

و به تمام خانواده آمدنش در وقت نبودشان را اطلاع میدهم!

پسر خاله ام با ماشین دنبالم میآید...

همهء همسایه ها بیرونن اند...

و من...

خب مجبورم...

در صندلی عقب مینشینم!

میخواهم به بالکن خانه مان بروم...

دلم میخواهد هوا بخورم...

خب ملک شخصیمان است...

حریم خودمان...

روسری به سر ندارم!

من که هیچوقت روسری سر نمیکنم...

خب این اجبار از کجا آمده؟

ولی حرف هم سایه را چه کنم؟

دلم میخواهد این سایه ای که ما را به هم پیوند زده از بیخ آتش بزنم...

(مگر سایه بیخ دارد؟!!!)

مگر میشود بیخیال حرفشان شد؟

من میانشان زندگی میکنم...

ناخواسته زبانشان به جانم تازیانه میزند...

به جانم...

به آب رویم...

به اعتبار پدرم...

چقدر بدم میآید از همسایگی این فوضولان مهربان گوش دراز...

راستی،

همسایه ها همیشه باهم مهربانند،

ولی...

وقتی پشتت را به آنها میدهی،

شمشیر زبانشان را عجیب احساس میکنی!

 

+من خوبم...ممنون بابت نظرای خصوصی...کامپیوترم خراب شده بود و...!خجالت


برچسب‌ها:
+ تاريخ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()