توصیه های آخر یک پشتیبان و گرمایی که بوی خوش را به مهلکه  میبرد...

نگاهی به در ورودی و نگاهی به ساعت مچی...

رأس ساعت 7:30...

مقواهای کوچک چسبانده شده بر روی در داخلی که وظیفهء اطلاع رسانی را انجام میدهند!!!

در خیل جمعیت و ضعف چشمانم!

بلاخره پیدا شد ، کلاس 113 طبقهء همکف ، شمارهء 12000047 ، مستقر میشوم...

مراقبی ک تنها وظیفه اش گذاشتن سوزن ته گرد بر روی صندلی هاست!

کسی پارچهء سبز بر دستانش بسته و کسی قرآن میخواند...

کسی چشمانش را بسته و کسی نفس عمیق میکشد...

و کسی هم با اعتماد به نفس بر روی صندلی اش لم داده و اطرافیان  را زیر نظر میگیرد و با خودش میگوید:

چرا در دلم نشانی از اضطراب نمی یابم؟!

سوال اول نظر سنجی:

محیط آزمون را چگونه میبینید؟! و جواب:بسیار ضعیف!

این گزینه را زدم تا بعدها از انتخابم نادم نباشم...

ساعت8...

شروع آزمون...آزمونی که حضار آینده شان را گرو آن میدانند...

چقدر تأسف بار است آینده ای که در چند ورق خلاصه شود!

و پیامی این چنین بر ابتدای دفترچهء سوالات:

"اگر دانشگاه اصلاح شود ، مملکت اصلاح میشود."

و من در حالت خنثی... بر این جمله تامل میکنم...

و خیلی زود در صفحهء بعد جوابم را می یابم:

"بزرگان ما و شیطان با وعده های دروغ سبب گمراهی ما شدند."

خانه ها را پر میکنم و با خود میاندیشم،واقعا" رمز این خانه های سیاه چیست؟!

یعنی تابع الگوی خاصی هستند؟!

ای خانه های بیچاره!مانند خانه های دلمان تابع الگویند و عاقبت مسیرشان سیاهی ست!

از خانه ها متنفر میشوم...

بر میگردم و باز ورق میزنم...

چراغی ک هی خاموش و روشن میشود و کولری که سرمایش را کرده در وجودمان و کم نمیآورد...

نه به انبساط بیرون و نه به انقباض درون! بی شک در آخر دچار ترک خواهم شد...

+چوکو کولرو خاموش أکونم؟!

نژاد پرستانه تر از این ناممکن است!حتی راضی نیست پارسی صحبت کند و حق شهرستانی های جمع را ادا کند...

میکرفون و صدای یک زن:

رابطان محترم اجرای بند...

دیییییییییییییید دیییییییییییییییییییید دییییییییییییید...

2دقیقه ای میشود که گوشی همراه این ناقص العقل کنار میکرفون است و نظم این جلسات بی نظم را از هم پاشیده...

مدرنیته شدن زندگی این دوپایان عمرا" اگر وجودشان را مدرن سازد ، این پیشرفت ها ناشیانه دارد ما را به سمت بی فرهنگیه هر چه تمام تر سوق میدهد...

ای وای مغز مرا ببین ، چگونه مصر است بر همه چیز دقت کند و از هر اتفاقی داستانی بسازد...

با ولعی بی نظیر آب را مینوشم و با تمام وجودم مزه مزه اش میکنم و طعم لجنش را حس میکنم و حال میکنم!

چشمان گیرا و عطر خوش مردک ناظر...

مدهوش میشوم و سرم را به دیوار تکیه میدهم...چشمانم را میبندم و غرق میشوم...عادتی قدیمیست از بر کردن بوی عطر آدمها...

همیشه عاشق بوهای تلخ بوده ام!

دفترچه های دوم را باز کنید...

وه چه خوب!

اینها جا برای محاسبات دارند یعنی به راحتی میتوانم افکارم را زیر هر برگه خالی کنم...

-لعنتی،حق تو بیشتر از اینهاست...لگد میزدی و نوشخوار میکردی...حال تحویل بگیر نفرین های مرا...شکم روش امانت را خواهد برید...

لاندا در چشمانم لامبادا میرقصد...

معادله های چند مجهولی که از هیچ راهی فهمشان میسر نیست...

محلول هایی که مانند دشنام ناموسی میمانند...

و پله ای بزرگ برای تعویض چراغ آن هم یک ساعت به اتمام وقت آزمون...

مرد بی چاره در ارتفاع میلرزید و رنگ به رخسار نداشت و تنها صدای قهقهه ها بود که به گوش میرسید...

چقدر چشمان زاغ و موهای بلوند این زن آشناست...فکر کن،فکر کن،به یاد بیاور...

آهان این همان پشتیبانی ست که بیرون از حوزه به بچه ها قوت قلب میداد...این پشتیبان ، مراقب جلسات هم هست...

چقدر خوش وظیفه ست این زن تا اینجا دارد قوت قلب میدهد!!!...

+تموم کردی؟!

-اوهوم...

+آفرین!

در دلم میگویم : زنیکهء خوش خیال!من بی پشتیبان به انتها رسیده ام...

غرق در افکار و به یاد آنان که دیدمشان...

وقت تمام...

صدایشان از ته کلاس میآید...

نظر سنجی مارا پس دهید...نظرسنجی مارا پس دهید...

و در دلم میخندم...بلند بلند میخندم ، به این ابلهانی که هنوز قانون جایشان را نمیدانند...من به هیچ وجه کاری نمیکنم که بعدتر پشیمان شوم...

خانواده هایی نگران و منی که در تاریکی محض آمدم...

و بیتی که از میان تست ها در یادم ماند:

قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم / تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم


برچسب‌ها:
+ تاريخ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده سین.جیم نظرات ()