فقط کمی از "سما"

گاهی وقتا به خودت که میای میبینی غرق چند خط نوشتهء فلسفی و شاید ادبی شدی...

و شاید هم خیلی وقتا غرق دو دوتایی که دیگه هیچوقت چهارتا نیستن و قانونهای نیوتنی که سیب حوا مغزش رو منقلب کرد...

مشکل در هیچ کدوم ازینا نیست

مشکل غرق شدنه...

اینکه دور بشی از خودت...

خیلی دور...

و یا شاید بری تو خودت...

خیلی عمیق...

نمیدونم چی شده ک هوس یه نوشتنه خودمونی کردم...

شاید هیچ وقت تو این وبلاگ سما از خودش و زندگیه شخصیش نگفته ، فقط نوشته هایی رو بالا آورده که انعکاسی از واژهء درد بدون هیچ مالکیتی بودن...

اما گاهی دلم میخواد خوده خودم باشم ، نه دور و نه خیلی عمیق...

گاهی دلم میخواد پر باشم از افکار دخترونه...پر از افکار 22ساله...پر از آدم بزرگا...

از بوی گند 30یاست و Dن خلاص بشم...

از نوشته هایی که انگ شعر و ادبی خوردن خلاص شم...

از قلمی که توی هم آغوشی بوی دین به مشامش میخوره و توی ارضا شدن بوی سیاست...

از شک و تردید...گاهی وقتها شدیدا نیاز دارم باور کنم...حتی دروغ رو...

گاهی نیاز دارم دادی که تو گلوم بوده از تمام مسافر کشایی که ازم بیشتر از حقشون کرایه گرفتن

از تمام پله هایی که ازشون لیز خوردم

از تمام اونایی که بی احساس دونستنم

از تمام غذاهای شیرین

از تمام نگاه هایی که برای یه شب جنس خوبی دونستنم

از تمام پسر فامیلهایی که باید تاکید کنی ارزش برادر بودن هم ندارن

از تمام اسمهای عربی مثل نامم

از تمام اونایی که عاشقانه پیشنهاد تجربه شدن میدن

و هزارتا از.... دیگه !

باید این داد رو گاهی بزنم ، به جای اینکه نفس بکشم...

رکم . مغرورم . خود خواهم . جدی ام  . کسی رو وارد زندگیم نمیکنم . متفاوت و خاص نیستم . بیشتر از سنم نمیفهمم . مهربون نیستم . بامعرفت نیستم . از محدودیت جز در برخورد با آدمها بیزارم . خیلی وقتها از اهدافم دور میشم اما از خودم بودن نه . حرفایی ک عمل نمیکنم زیاد میزنم . از دین و فلسفه و سیاست و روانشناسی بیزارم اما به کنکاش کشیدن مغزم با این علوم رو میستایم . به هنر و هندسه و هرچی که از کنکاش در میاره مغزم رو نیاز دارم.

مهندسی عمران رو عاشق هستم هم برای مهندس شدن هم برای عمران اما از هرچی خوندنیه بیزارم.

به اعضای خانوادم احترام میذارم اما از احساس های ذاتی بیزارم.

بچه ها و حیوانات موجودات پاکی ان اما از حماقت بیزارم.

ترجیح میدم برای دیدن زندگی چشمای ضعیفی داشته باشم اما چهار چشمه نباشم.

ترجیح میدم از سکوتم حوصلهء همه سر بره اما سر کسی رو نخورم.

ترجیح میدم قبل ازینکه ناقد باشم موقعیت سنج باشم.

ترجیح میدم به جای افزایش فهم و علم به فکر افزایش درک و شعورم باشم.

ترجیح میدم دل بسته باشم اما وابسته نباشم.

ترجیح میدم پرسپولیسی باشم و عاشق رنگ نارنجی اما سورمه ای بپوشم.

ترجیح میدم تابع فوتبال باشم و بدمینتن باز باشم و برای همیشه از تماشای ژیمناستیک لذت ببرم.

ترجیح میدم آدمای دی ماهی اطرافم نباشن ! (مایلید ناراحت بشید)

ترجیح میدم پیکی و پوکی باشم اما تن سالم به گور نبرم .

ترجیح میدم با اصفهانی ها کمتر رابطه داشته باشم . (مایلید ناراحت بشید)

ترجیح میدم قضاوت نکنم تا قضاوت نشم.

و اما گاهی...

گاهی دوست دارم به همونایی که بهشون عشق میورزم به جای عزیزم بگم شما...تا بدونن برام محترمن!

گاهی بغل میکنم آدمها رو و بهشون میگم چقدر بودنشون خوبه !

گاهی از همه میپرسم از ده تا چندتا دوسم دارن.

گاهی به دوستام میگم چقدر لاغر و زیبا شدن.

گاهی میخوابم رو پای مادرم و دستشو میبوسم.

گاهی میایستم کنار پدرم و میگم باید مرد آیندم مثل تو مرد باشه.

گاهی با خواهرم غیبت خانوادهء همسرشو میکنیم.

همیشه با خواهرم  مسابقهء بلندترین جیغ رو میذاریم.

همیشه با دخترخالم مسابقهء فحش رکیک میذاریم.

همیشه با دوستام به لهجهء خاص حرف میزنیم.

همیشه بهم میگن دیوونه و دیوونگی رو عاشق بودم.

همیشه الو گفتنام مسخره میشه.

هیچوقت برنج نپختم.

هیچوقت برادری غیر از زاییده مادرم رو نخواستم.

هیچوقت به کسی بیشرف نگفتم.

هیچوقت به کسی مطلقا اعتماد نمیکنم.

هیچوقت دین رو قبول نداشتم.

خیلی کم از گذشته ام حرف میزنم.

خیلی کم میرم رو منبر.(مثل الان)

خیلی کم همدردی میکنم.

خیلی کم حرف میزنم اما با بعضیا وقت کم میارم.(برای حرف زدن)

خیلی کم دوست صمیمی دارم اما اونایی که هستن بهترینن.

تازگیا دوست اجتماعی رو قبول ندارم.

تازگیا به موی مشکی علاقه پیدا کردم.

تازگیا از تلوزیون تماشا کردم بدم میاد.

تازگیا به هیچ پسری جزوه نمیدم.

و خیلی هیچوقتها و تازگیای زیاده دیگه....که شاید بعدها یادم بیاد و ناراحت بشم از ننوشتنشون و شاید بعدها اینجا رو بخونم و پشیمون بشم از نوشتنشون...

اما مهمتر از همه کمی از بدی های خودم رو گفتن بود و کمی خوبیهام رو گفتن ، کمی تحسین و کمی تحقیر...

مهمتر از همه مهم شدن سما برای خودم بود...

شاید سمایی  که در گذشته بودم رو دوست نداشتم اما به هرچی که امروز هستم میبالم و عاشق اونچه در آینده میشم ، هستم.

این سماست شاید پر از تناقض و شاید پر از تردید اما همیشه سماست !...

/ 10 نظر / 17 بازدید
احمد

همین تناقض هاست که انسان رو به سمت کمال میکشونه البته اگه تناقض ها منطقی و علمی باشن در عین حال تناقض در باور ها و رفتار ها آدمو رو میتونه به نابودی بکشه

مرضیه

مهمتر از همه مهم شدن سما برای خودت بود... بهت تبریک می گم بابت این اهمیت سما جونم. به نظرم قدم اوله برای رشد و تعالی. برای پیشرفت. برای اینکه وقتی روزی دوباره این جا رو خوندی، حس خوبی داشته باشی بابت گام هایی که رو به جلو برداشتی. [لبخند]

شبانه دات بلاگفا

س ل ا م عاقا 70 درصد گمونم مشترکات داریم و این چ بد و البته چقدر عالیست[لبخند]

زانیار

یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است گلم در سایه کوه باید از دشت گذشت

نگارنده

من که تناقضی ندیدم، هرچه هست یک آدم با یکسری خصوصیات که خودش سعی داره اونها رو بشناسه ..اینکه آدم گاهی بشینه خودش رو ببینه و توصیف کنه خیلی خوبه .. من تو رو خیلی دووووز دارم، هرچی که هستی خیلی وقت بود همچی جیک جیک نکرده بودی [زبان][قلب]

شبانه دات بلاگفا

[لبخند]

زانیار

یه وختی احوالی نگیریا...[قهر]

منصور

یه رفیق آهگساز دارم که البته خواننده هم هست. همیشه بهش حسودیم میشه البته اینو به خودشم گفتم! هروقت ناراحته با تمام احساس یه آهنگ میسازه که اتفاقا عالی هم درمیاد. بعدش آروم میشه. این نوشتار زیبا هم مطمئنا کلی احساستو ترمیم کرده. خوشبحالت که دست بقلمت خوبه و البته خیلی از نکاتی که گفتی واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد در هرصورت مهم نظرات نیستن مهم این بود که واسه خودت نوشتی. پیروز باشی

یه بنده خدا

با داشتن یسنا این نوشته ها خود کفره بنویس ولی زیبایی حقیقت ها را بنویس دنیا کوچکتراز آنی است که می پنداریم