نارفیق...

این مثنوی حکایت پریشانی من است،

بشنو که سوگنامهء پشیمانی من است،

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد،

به چشم باز فرصت دیدن نمیدهد،

وقتی نقاب نماد یکرنگ بودن است،

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است،

دیگر چه جایه عاشق بودن است؟،

کدامین احمق از این عشق راضی است؟،

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام ،

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام،

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام،

بیزارم از تمامی این رفیقان نارفیق،

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق،

من را به ابتذال نبودن کشانده اند،

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند،

تا این رفیقان ریاکار زنده اند،

یعقوب درد میکشد و کور میشود،

یوسف همیشه وصلهء ناجور میشود،

اینجا کسی برای کسی،کس نمیشود.

حتی عقاب درخور کرکس نمیشود،

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است،

هرکه بماند مخیر است،

ما میرویم،

گرچه از الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است،

ما میرویم مقصدمان نامشخص است،

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است،

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم،

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است،

(مسعود فردمنش)

/ 8 نظر / 13 بازدید
مهندس بیسواد

خو الان عمو فیلتر چی کجایه که بیاد این بیت آخر رو ببینه؟؟؟

آدمک

[گل][گل][گل] دو تا از گل ها رو خودت بردار واسه share کردن این شعر قشنگ. یکی شون رو هم بدده به مسعود واسه این همه قشنگی شعرش. [لبخند]

احمد

لایــــک خیلی زیبا بود ...[گل][گل]

غريبه

ضربه خورده اون دو خط آخر رو بيخيال اون بيت وسطيه رو نگاه كن [تعجب] سماء تو چطور تا حالا فيلتر نشدي؟ [وحشتناک]

مهندس بیسواد

[عینک]خاله جان مثبت فکر کن[مغرور]

غريبه

چيچيو مثبت فكر كن عملا گفته .....[وحشتناک] لا اله الا الله [اوه] سماء اگه فيلتر شدي حلالت ميكنم غصه نخور [لبخند]

مهندس بیسواد

فقط خواستم ببینم هنوز تو آلمانم یا نه؟

گاندلف

من اینو خونده بودم... مطمئنم کامنت هم داشتم... کو؟!!! چه کارش کردی...[منتظر]