اشتباه یا....؟

ساعت از نیمه های شب گذشته.....

همه جا تاریک و آروم....

و گاهی هم صدای سگی ولگرد سکوت گوش خراش شب رو میشکنه....

خانه های کنار هم ، با خانواده هایی گرم و به ظاهر صمیمی....

صدای کوبیدن دسته ی در به گوش میرسه.....

زن همسایه ست ، اومده تا اجازه ی دوست صمیمیش رو از مادرش بگیره ، گویا شوهرش طبق معمول همیشگی شب کاره و اون از تنهایی در شب میترسه......

مادر صحرا" جواب کلیشه ای معمول " : بله 100% میاد، مگه شما جز ما کسی رو دارین همسایه باید به درد همسایه اش بخوره و و و ....

صحرا هم با اشتیاق همیشگی ، چادر به سر با دوستش رفت ، معمولا شب هایی که شوهر اون شب کار بود صحرا میرفت پیشش و تا صبح با هم از هر دری میگفتن ، تو محدوده ی سنی هم بودن و راحت و صمیمی، از دوران بچه گی هم محله ای بودن و قابل اعتماد.....

روزها گذشت و  صمیمیت دو دوست بچه گی بیشتر و بیشتر شد...

و همینطور شبهای نبودن شوهر اون و رفتن صحرا خونشون برای گذروندن شب...

و بار دیگر و شب دیگر و همیبنطور تکرار و تکرار.....

از اون نیمه شب 1 ماه گذشت....

2ماه....

.

.

.

7ماه

و 9ماه.....

و نیمه شبی دیگر....

در آن زمان ها معمولا خونه ها کوچیک بود و جمعیت زیاد، کسی  متوجه بود و نبود و رفت و آمد و تغییر و تحولات درونی و ظاهری دومی در خانه نمیشد....

صدای جیغ و داد صحرا از اتاق بلند شد ، همه با سرعت به سمت اتاقی  که جثه ی  ریز نقش صحرا رو که در آن روزهای اخیر به گفته ی خواهر و برادرش کمی پرخور شده بود رو روی زمین دیدن....

صحرا دل درد شدیدی داشت و فقط جیغ میزد و ناله میکرد....

به صورت اورژانسی اون رو به خیال مسمومیت به بیمارستان رسوندن....

همه ی اهل خونه نگران و مضطرب پشت در اتاق منتظر دکتر بخش که از حال صحرا با خبرشون کنه....

3 ساعت بعد....

بلاخره دکتر از اتاق اومد بیرون....

مبارک باشه.پسره.......

مادر و پدر صحرا در حالت بهت و ناباوری:

دکتر اشتباه شده.....!!!!؟

دکتر مریض ما اسمش صحراست....

دکتر فقط 15سال داره.....

دکتر اون باکره ست و ازدواج نکرده....

دکتر ، دکتر ....!!!!

ولی زمانه نه گوش به حرف دکتر داد نه پدر و مادر صحرا.....

بعدها از زبون صحرا متوجه شدن شبی که زن همسایه میاد دنبال صحرا برای گذروندن شب و ترس از تنهایی ، شوهرش هم خونه بود ، اون زن با شوهرش معامله کرده بوددر صورتی که بتونه صحرا رو بیاره خونه برای گذروندن یک شب با شوهرش، شوهرش در مقابل براش النگوی طلا بخره.....

صحرا اولین شب که رفت (شاید و شاید) به خواست قلبیش نبوده و اولین تجربه ی شیرینش با تلخی و اجبار قرین بود  ولی شب های بعدی با اطلاع ازقوانین کثیف این بازی بازهم بازی رو تکرار کرد.....

بعد ازینکه دکتر بخش از ناآگاهی خانواده ی صحرا نسبت به بارداریش خبردار شد، به نیروی انتظامی اطلاع داد.

بعد از اون جریان صحرا  و اون مرد رو به 6 ماه زندان محکوم کردن در صورتی که اون زوج منکر این قضیه شده بودن ولی باز هم آزمایشات عکس این ادعا رو ثابت کرد .....

و اون بچه سر از یتیم خونه در آورد....

بعد از 6ماه پدر و مادر صحرا به اندازه ی کسیکه 100 سال ازین زندگی  را گذرانده ، کهن تر شده بودن....

بعدها یکی از زن های فامیل به قصد کار خیر و فداکاری  پسرش رو قانع میکنه که صحرا رو نجات بده و آبروی رفته اش رو هرچند غیر ممکن ، ولی بر گردونه و باهاش ازدواج کنه.....

الان صحرا یک زن 50 ساله است ولی اون لکه ی  ننگ برای همیشه روی پیشینوش موندگار شده....

حال فرزند ارشد صحرا از شوهر فعلیش 28 سال داره  ولی گذشته ی ننگین مادرش و انگشت نما بودن برای همیشه کمرشو خم نگه داشته....

و برادر یتیم خانه اییش الان حدودا باید 35 سال رو داشته باشه....

صحرا الان داره با زندگیه سختش دست و پنجه نرم میکنه ، از شوهر علیلش نگهداری میکنه و با حقوق بهزیستی چرخ زندگی خودش و 5 فرزند ش که کوچیکترینشون 19 سالشه رو می چرخونه.....

اون مرد هم بعد از گذروندن 6 ماه حبس با خیال راحت به زندگیش با یک روال طبیعی کنار زنش ادامه میده....

آیا سختی زندگی فعلی اش تقاص همان اشتباه بچگانه است؟

آیا میتوان اسم آن را اشتباه گذاشت یا آنرا حماقت نامید؟

آیا تقاص این اشتباه را فقط صحرا باید بپردازد و آن مرد زندگی آرام و خوشش را ادامه دهد؟

آیا بچه های صحرا باید به خاطر گذشته ی مادرشان دائم محکوم باشند؟

و هزارتا آیای دیگه که بعد از خوندن این داستان به ذهن هر خواننده ای خطور میکننه......

من این داستان رو برای قضاوت نقل نمیکنم ، من نه درمورد صحرا و نه اون مرد و نه درمورد زنش قضاوتی میکنم ، قضاوت بر عهدهء قاضی.

 من از زندگیه صحرا خبر دارم اون بعد از گذشت سالها بازهم از اتفاق گذشته درس نگرفت و باز هم به صورت مکرر اشتباهش رو با ظواهری متفاوت تکرار کرد.

اشتباه زمانی اشتباه به حساب میاد که برای یک بار انجام  بشه  نه بیشتر، تکرارش به صورت آگاهانه  دیگه اشتباه به حساب نمیاد از اون گذشته وقتی کاری رو با علم به اشتباه بودنش تکرار میکنیم نه فقط خودمون بلکه بقیه رو هم میندازیم تو مخمصه. تو این جریان یک بچه هست که برای همیشه باید حسرت چشیدن طعم پدر و مادر تو دلش بمونه ، پدر و مادری هستن که انگ بی شرافتیه دخترشون برای همیشه دامن گیرشونه و دختر و پسر دم بختی که با گذشته ی مادرشون بهترین مورد ها از سر راهشون برداشته میشه و و و....

من برای قضاوت ننوشتم....

قضاوت بر قاضی......

 

 

  دکتر علی شریعتی:

                       انسان نقطه ایست بین دو بی نهایت ،

                         بی نهایت فرشته و بی نهایت لجن ،

                              بنگر به طرف کدام یک میروی.

شاد باشید.

/ 29 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

زیبایی ، زیباست ولی در این امر ، هیچ شکّی نیست خداوند هم زیبایی رو دوست داره ان الله جمیل ، و یحبّ الجمال پس ما انسانها هم که مخلوق خداوندیم و از روح خداوندی در کالبد ما دمیده شده ، به زیباییها دل می بندیم اما با توجه به عظمت انسان ، آیا هر چیز زیبایی ارزش اینو داره که انسان با اون همه بزرگیش بهش دل ببنده ؟ مشکل ما انسانها اینه که گاهی فراموش میکنیم کی هستیم و با چه رسالتی به این دنیای بی ارزش پا گذاشتیم درسته که همه ی ما نام انسان رو یدک میکشیم و جزئی از همین بشر هستیم ، ولی اینکه کدام یک از ماها تونستیم طلایه درا نشان افتخار انسانیت باشیم ، جای سواله ممنون از اینکه با دقت و حوصله ی فراوان ، به نوشته های من پاسخ میدین مباحثه با شما در این زمینه ، بسیار ارزشمنده پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد [گل]

صدف

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام سماء جونم[ماچ] سماء جون مرسی اومدی پیشم[گل] سماء دلم خیلی واست تنگ می شه[نگران] دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست دارم[قلب] قررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررربونت[ماچ][ماچ][گریه]

فرهاد

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور پنجه های التماس هر درخت خشک آسمان و چشمه های فواره هایش کور عصر و از آهنگ غم سرشار باد و قیچی های ناپیدای او در کار هر فرو افتادن برگی پیام مرگ باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ منصور اوجی

فرهاد

با عرض سلام و تقدیم احترام و با آرزوی زیباترین لحظه ها برای شما دوست عزیز به مناسبت فرا رسیدن فصل زیبای پاییز ، شعری پاییزی رو تقدیم میکنم آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانی است ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تار پودش باد گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نو میدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها، پاییز

بردیا

[دست]

Fofo

Chon feshare zendegi ziade khodamo mikosham Chon khunevadam badan khodamo be lajan mikesham Chon aramesh nadaram sigar mikesham Chon bekaratam parid khodforushi mikoanam Chon... Chon... Chon... Ziadan adamayi k ozreshun badtar az gonahe Vasashun moteasefam Ghezavat nakardam haghighat bud azizam