چه باید شد!!!...

 

کجا میری؟...

از کجا میای؟...

چرا میری؟...

چرا میای؟...

چی میخوری؟...

چرا نمیخوری؟...

چی میپوشی؟...

چرا اینو میپوشی؟...

چرا میخوابی؟...

چرا بیداری؟...

چرا؟...

چرا؟...

چرا؟...

اینها سوالاتیه که دایم از طرف پدر و مادر هامون دریافت میکنیم...

میشه اسمش رو چی گذاشت؟

نگرانی یا دخالت؟

نگرانی هایی که گاهی ما نیازمند اون هستیم،نگرانی هایی که ما رو زنده میکنه...

وقتی خودت رو تنها ببینی با کوچکترین حرف اونا که چرا تنها نشستی میتونی بفهمی اونا همیشه هستن و حمایتت میکنن در هر شرایطی و همیشه...

و حتی زمانی که به ظاهرت گیر بدن اینا تو رو زنده میکنه چون میفهمی همیشه آدمهایی وجود دارن که تو و کوچکترین جزئیات ظاهری و کوچکترین تغییرات باطنی تو براشون مهمه و ارزش داره و رفتار و طریقهء پوشش و رفت و آمدن هات رو کنترل میکنن چون براشون مهمی...

تا بعضی جاها که پیش میرن اونا حق دارن نگران باشن  در برابر انعطاف پذیری کودک دیروزشون که امروز وارد اجتماع شده و یا در برابر ترس هایی که در هر جامعه ای وجود داره و جوونها رو تهدید میکنه و یا شاید هم باور نکردن بزرگ شدن بچه شون و یا ترس از دست دادن فرزندشون یا....

احتمالات زیادی برای نگرانیه اونا میشه داد که اغلب به سمت ترس سوق پیدا میکنه و از حیطهء یک نگرانیه ساده خارج میشه و خروج از این حدو مرز گهگاهی اونا رو به حد دخالت میرسونه...

بله، دخالت...

دخالت در دنیای یک فرد مجزاو مستقل ، دخالتی که از اون فرد اجازهء ابراز وجود و یافتن استعدادهاش رو سلب میکنه...

دخالتی در پیدا کردن راهش و یافتن عقیده اش...

جهت دادن به مسیر زندگیش و علایق و سلایقش و جهت دادن به اهدافش...

دخالت هایی که وارد زندگیه تو میشن و میخوان طبق امیال خودشون زندگیه تو رو هدف گذاری کنند و مسیر بدهند...

جوانهای دیروز میخوان زندگیه  جوان امروز رو طبق ذهنیات دیروزیه خودشون جهت بدهند...

پدر و مادر امروز میخوان با جوان امروز رفتاره همان کودک دیروز را داشته باشند...

و اینجاست که نگرانی های یک مادر و یک پدر از حد و مرز نگرانی خارج شده و وارد دخالت در زندگیه شخصی مستقل با عنوان بچهء خودشان میشه...

منطبق کردن ذهنیت و طرز تفکر قدیمی بر زندگیه یک جوان نسل امروز، این یعنی سرکوب کردن نیاز و استعداد و تواناییه یک جوان نسل امروز...

و اما مادر و پدر ،

 عقلانیت من در حدی شکل گرفته  که میتونم راهم رو از بیراهه تشخیص بدم ولی این دخالت شماست که به من اجازهء حرکت نمیده...

من تربیت شدهء دست شما هستم و هیچوقت منکر نمیشم که جهت دهندهء ابتدایی در زندگیه من ، عقاید من  و هر ذهنیتی که از من، من را بوجود آورده شما بودید و تا عمر دارم شکر گذارتون هستم...

منه جوون به نگرانیها و توجهات شما نیاز دارم...

نیاز دارم وقتی که دیر به خونه میام شما نگران من باشید و در مقابل نیاز دارم وقتی بخوام با جمع دوستام برم بیرون شما به من اعتماد کنید چون تنها اعتماد کردن شما به من ، غیر ممکنه باعث سوءاستفادهء من ازین اعتماد بشه...

نیاز دارم وقتی تنها نشسته ام شما نگران من باشید و در مقابل گاهی به تنهاییه من احترام بذارید چون هر آدمی نیازمند تنهایی هست و این تنهایی هیچوقت نمیتونه منو افسرده کنه...

نیاز دارم وقتی به خرید میرم شما نظرتون رو دربارهء خرید من بهم بگید ولی در مقابل نیاز دارم که خرید خودم رو با سلیقهء شخصی خودم انجام بدم چون خودم بهتر از هرکسی میدونم چی به من و اندام من میاد...

نیاز دارم وقتی ایرادی در لباس پوشیدن من و آراستگیه من هست شما متذکر شوید ولی در مقابل نیاز دارم که خودم برای ظاهر خودم تصمیم بگیرم چون قطعا" من میدونم در چه جامعه ای و چه محیطی هستم و کدوم طریقه برای ظاهر من مناسبتره ...

نیاز دارم از درسام با خبر باشید و نگران درسهای من باشید ولی در مقابل گاهی در انتخاب رشته و یا مسیر تحصیلی نیاز دارم خودم راهم رو انتخاب کنم چون من بهتر از شما میتونم علاقهء خودم رو تشخیص بدم و قطعا" بهتر از شما میدونم درس خوندن برای من مفیده...

نیاز دارم در انتخاب دوستام کمکم کنید و دوستام رو بشناسید ولی در مقابل ممکنه سلیقهء من در انتخاب دوستم از روی اخلاق و باطن اون بهتر از شناخت ظاهریه شما ازون شخص باشه چون من بیشتر با اون در ارتباطم و میدونم مصاحبت با چه کسی میتونه بر من اثر مثبت و یا منفی بذاره...

پس به من اجازهء گزینش ، تجربه و ریسک کردن بدید تا مسیرم رو خودم انتخاب کنم.

و در آخر

 نیاز دارم نگران من باشید و بی توجهی شما منو اذییت میکنه...

نیاز دارم نگران من باشید و دخالته شما منو اذییت میکنه...

نگرانی هاتون رو قدر میدونم و باید و باید و باید برام محترم باشه ولی هر کدوم از دو مورد بی توجهی و دخالت از طرف شما باعث ایجاد عناد در من و از عمد رفتن به بیراههء من میشه چون من یک جوونم و آزادی هام باید و باید و باید برای شما قابل احترام باشه.

 

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگارنده

خیلی خوب نوشتی .. خیلی کامل بود ولی باور کن سخته .. شاید تو با این طرز فکر بتونی مثل پدر و مادرت رفتار نکنی، ولی اونها یاد گرفته اند که این نگرانی ها یا دخالت ها یعنی تربیت درست ... یه کم باید تحمل کنی ..

آدمک

نمی دونم شاید چون یه خورده سنم بالا رفته عقیده ام اینطوری شده باشه ولی من طرف پدر و مادر رو می گیرم. باید یه سری چیزها رو از دیدگاه اونا ببینیم (که البته بخوایم نخوایم خواهیم دیدم). برای تو با ارزش ترین چیز زندگی ات همین جوونیته و برای اونا با ارزش ترین چیز زندگی شون تو هستی. تو می خوای استقلال جوانی ات رو داشته باشی و اونا می خوان تو رو داشته باشن. سر درازی داره این قصه ....

مه سا

راه را باید رفت قلبم را جاگذاشته ام در سینه 1 مرد دوشنبه این هفته دوباره برمیگردم اینبار اما در کافه رو نمیبندم....... منم دلم تنگ شده بود بسیاااااااااااااااااار

اندیشه وحدت

سلام چه قالب خوشگلی داری.دوست داشتی به منم سربزن با تبادل لینک موافق بودی خبرم کن عزیزم[بغل][ماچ][ماچ][بغل]

علیرضا

سلام سماء. آره خودمم قبول دارم که لجبازی اصلا واکنش درستی نیست.اما من رک گفتم این اخلاق بد رو دارم.البته اصلا و ابدا بهشون بی احترامی نمی کنم.و این باعث میشه یه جورایی با خودم لجبازی کنم!

عارف

دخالت و نگرانی هر دو باید باشه ولی همونطور که گفتی جوری نباشه که جلو پیشرفت و حرکتت روبگیره ، من بهشون حق میدم نگران باشن چون تو محیط و جامعه کثیفی هستیم و راحت میشه آدم رو به بیراهه کشوند ولی اینکه آزادی و حق انتخاب رو از جوونا بگیرن هم درست نیست ! من که خودم همیشه این آزادی و استقلال رو برای خودم ایجاد کردم و اعتماد 100% اطرافیانم رو به دست آوردم و کم پیش میاد بهم خوب وبد رو بگن ولی اگه بگن اول بهش فکر میکنم اگه هم منطقی نباشه درست بهشون میگم که شرایط مثل زمان اونا نیست و این چیزا دیگه وجود نداره خیلی از این نگرانی ها و ... از گذشته اونا نشئت میگیره و اختلاف سنی بعضی وقتا باعث میشه تا همدیگه رو درک نکنن و باعث دخالت بشه ولی سعی کنیم همیشه احترام بذاریم اونا بدمون رو نمیخوان اگه هم کاری که میگن واسه ما جالب نیست سعی کنیم راضیشون کنیم یا منطقی رفتار کنیم که اونا هم ناراحت نشن !

زبل خان

سلام من فقط سوال هایی را که مطرح کردی خوندم و تا تهش گرفتم حرفت چیه ... ففط اینو یاد آوری کنم که ... خدای تو و آفریننده تو خالق تو ... قسم یاد کرده که ... اگه وحدانیت من نبود ... مجبور میکردم شما ها رو که پدر و مادرتان را سجده و عبادت کنید ... . . به تعبیری آنها بعد باری تعالی خدایان کوچک هستند نعوذ و باا... . . پس مواظب باش دلشان را نشکنی ... گردن کشی نکنی ... بی احترامی نکنی ... . به دل نگیر گفته هایم را فقط یک تذکره بود روز خوش دوست من ....

نازنین

سلام سما جان نمیدونم کلا امیدوارم وقتی پدر یا مادر شدیم البته ما ک فقط مادر میشیم بچه مون رو درست تربیت کنیم ...

سارا

[قلب شکسته][قلب شکسته]« مــــــــــــــــــرگ عشــــــــــــــــقولانه »[قلب شکسته][قلب شکسته]

گاندلف

نه... پس اینجور که معلومه از خونه فرار نمیکنی...نوچ.. هیجان ها تمامشد... میدونی تو ژاپن انقلاب معنی نداره... چون طبق آموزه های کنفسیوس خاقان ها نماینده ی خدا هستند تا اراده ی اونو جاری کنن و اگر بی نظمی یا نارضایتی و حتی بلای طبیعی واقع بشه بخاطر خطای همین خاقان هاست... و باید اونها رو اصلاح کرد نه اینکه قیام کرد و پست بندش انقلاب... و برای همین دختر فراری داریم... انقلاب گر هم.. چون معتقد به اصلاحات نیستیم... باید به هم بریزیم... ولی شما مثل اینکه اصلاح طلبی... ( به کسی نمیگم ولی...[نیشخند] ) خیلی خوب نتیجه گیری کردی.. اینو میخواستم تو این ریسم و بافتنها بگم...[نیشخند]