اندر احوالات من!

 

از ساعت 00:00 شب ممنوعیت غذایی شروع شد...

خودم رو برای عمل آماده کردم...

صبح ساعت 6 بیدار شدم و بیشتر از هر روز دیگه ای به خوم رسیدم...

آمادهء آماده شدم و راهی بیمارستان شدیم...

بیمارستان دقیقا کنار امامزاده سید مظفر است به امامزاده سلام کردم مثل همیشه ، خییییییلی عادی...

وارد بیمارستان شدیم دیدن مریضی مردم اصلا برام جالب نبود یا بهتر بگم یه جورایی مریضی خودم از یادم رفت...

بگذریم.

بیمارستان به این بزرگی یه اتاق خصوصی واسه من خالی نداشت کلی اعصابم خرد و خمیر شد ولی بعدا که هم اتاقی مهربون و بی آزارم رو دیدم فهمیدم چه خوب شد که باهاش آشنا شدم چون هم همزبونم بود هم اینکه خیلی چیزا از بودنش یاد گرفتم....

آزمایش خون گرفتن...

لباسای اتاق عمل رو پوشیدم و آماده شدم...

وقتی رفتم مامان خیلی نگران بود ولی نگاش کردم و با اعتماد به نفس کامل خندیدم و گفتم: من پوست کلفت تر ازین حرفام، و رفتم تو اتاق عمل...

اومدن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن و رفتن...

تنها بودیم...

تنهای تنها...

فقط خودم و خدای خودم...

یک خلوت دو نفره...

شاید بهترین خلوتی که تو تمام عمرم داشتم...

کلی باهاش حرف زدم...

بهش گفتم: خدایی؟ هر چی مصلحتمه همون رو انجام بده تو کارت دخالت نمیکنم فقط بهم صبر بده که درد رو تحمل کنم...

و....

دیگه هیچی نفهمیدم...

اسمت چیه؟سماء

متولد؟71

حالم خوب بود ، درد نداشتم ولی شدیدا نفس تنگی گرفته بودم...

سرم تو دستم بود و مدام بهم مسکن میدادن...

درد رو احساس نمیکردم...

شب صدای ناله ء مریضا میومد واقعا" واسم ناراحت کننده بود...

هم اتاقیم یه خانوم حدودا 35-40 ساله بود که گویا رحمش رو در آورده بودن...

بیچاره اصلا آروم و قرار نداشت ، کلی مسکن بهش دادن ولی مدام ناله میکرد و درد میکشید، دو ملیون و پونصد شده بود هزینهء دو شب بیمارستان و عملش ، شوهرش یه جوشکار ساده بود و مثل اینکه از پس مخارج بیمارستان بر نمیومد با اینهمه دردش غصهء پول بیمارستان رو هم میخورد...

شب همش از تو راهروی بیمارستان صدای جیغ یه خانومی میومد همه میگفتن عمل زیبایی سینه انجام داده و خیلی درد داره...

ولی من باتمام دردم تمام طول شب ساکت و آروم روی تخت خوابیده بودم....

چون میدونستم ناله کردنم نه حالم رو خوب میکنه و نه دردم رو کم میکنه این اطمینان رو داشتم که اون تخت برام امن ترین جای ممکنه چون من برای بهبودی اونجا بودم...

خدا رو شکر کردم...

با تمام وجودم بهش گفتم خدایا ممنونتم...

ممنونم که نه عضوی از وجودم رو در آوردن و نه از خلقتم ناراضی ام...

من مطمئنم در هر وضعیت و شرایطی باشم اون بهترین حالت ممکن برای منه....

همیشه یه بدتری هست که من تا اون خیلی فاصله دارم و خدا منو گذاشته تو قسمت بهترینها و شرایطی مناسب با میزان تحمل و صبرم ....

خدایا واقعا شکرت.

دکتر شریعتی:

                   خدایا راهی نمیبینم و آینده پنهان است،

                   اما مهم نیست،

                   همین کافی است که راه را تو میبینی

                   و من تو  را...

/ 10 نظر / 8 بازدید
کوما

سلام واقعا جالب بود * آپم منتظر نظرات ارزشمندتون.

دایی سعید

نوموخوااااام من میخواستم تو وب سماجونم هورا بشم[نگران]

دایی سعید

خوشحالم ک عملت موفقت آمیز بوده عزیزم [هورا] منم واسه عمل لوزم ی شب بیمارستان بودم تازه دوتا هم اتاقی داشتم ک تا صب نخوابیدن فقط ناله میکردن [ناراحت]

دایی سعید

یکیشون پیرمرد بود ک کلا حنجره نداشت !!![نگران] اون یکی هم معتاد بود!!! ینی داشتم از ترس سکته میکردم[قهقهه]

دایی سعید

ولی اون شب واسم خاطره شد هیچوقت یادم نمیره چقدر این جوجه پرستارارو اذیت میکردم هیچوقت سرجام نبودم همش دنبالم میگشتن هلهلههل[قهقهه][خنده]

دایی سعید

آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن[هورا] اونا هم خوبن سلام دارن خدمتتون[مغرور] مهدی ی هفته دیگه اعزام میشه ب خدمت مقدس سربازی[ناراحت]

دایی سعید

من خوابم میاد سماجون دوست دارم هوارتا بوس بای[قلب][ماچ][خداحافظ]

سلام سماء بازم ميگم خيلي خوشحالم حالت بهتره و عملت موفقيت اميز بوده ايشالا كامل خوب بشي وبرگردي[ماچ][چشمک][قلب]

reza.m

نميدونم اون كامنتي كه گذاشتم فكر كونم اسم نداشت ولي بدون من نوشتم نميدونم اصلا اومد يا نه[نیشخند]

مصطفی

خدارو شکر . . . فقط همینو میشه گفت بخاطر سلامتیت[ماچ][قلب]