حس مقدس تنهایی

 

تنهایی:احساسی که پدیدار شدن آن در وجودت به دلیل احساس کمبود نیرو برای شنیدن حرفایت نیست بلکه نیاز به بودن شخصی که قادر به ادراک و فهمیدن احساسات ماورای ظاهری تو میباشد.

گاهی اوقات "تنها بودن" با همین مفهوم عمیق و انکار نا پذیرش بیشترین احساسیه که بهت فشار میاره...

فشار میاره و فشار میاره تاجایی که حس میکنی داره به نخاعت میرسه و میخواد،

 ذهنت رو فلج کنه...

احساست رو حجیم و حجیم تر کنه...

قلبت رو سوهان بکشه...

تشنه میشی،

حس میکنی عطش داری، یه عطشی که وجود اطرافیانت نمیتونه سیرابت کنه...

چشمات بسته شدن...

دوست  داری اونا رو باز کنی...

ولی هرچی تقلا میکنی نمیتونی...

یه نیرویی هست که اونا رو بسته نگه داشته...

 باز شون میکنی...

ولی همه جا رو تار میبینی...

 رو عقل فلج شده ات پا میذاری و قلب خونی ات رو میگیری دستت و نگای اطرافت میکنی ،

تو چشمای تک تک اطرافیانت نگاه میکنی میبینی که نگاه هیچکدومشون نمیتونه خون سرازیر شده رو بند بیاره...

عقلت فلج شده و هیچ فرمانی نمیده اینجا فقط احساست پادشاهی میکنه  و به فکر رفع تشنگی روحت و درمان قلب سوهان کشیده ات هستی...

میگردی

میگردی

میگردی

یهو از جلوی آیینه رد میشی...

یه آشنا میبینی...

یکی که خیلی وقته میشناسیش...

مثل گمشده ای که پیداش کرده باشی...

دیدنش آرومت میکنه...

دستشو محکم میگیری تو دستت...

گرمای دستشو حس میکنی...

با همین حرکت خون قلبت بند میاد...

دستت رو میذاری رو گونه هاش و اشکاش رو پاک میکنی...

موهاشو ناز میکنی و میای نزدیک

میای نزدیک...

 ا ا ا ببین...

خودشم داره میاد نزدیک...

میخوای بوسش کنی...

اونم میخواد بوست کنه!

ببین!

اونم دوست داشته کنارت باشه وقتی تو تنهایی...

دوست داشته حرفاتو بشنوه و نوازشت کنه...

اون خیلی خوب درکت میکنه...

بوسش میکنی و سرگیجه میگیری...

یه سردرد قشنگ همراه با یه شوک...

آها...

ببین عقلت زنده شد...

احساست تازه شد...

چشمات روشن شد...

دیگه تنها نیستی ، تو خودت رو برای همیشه داری...

گوشاتو برای شنیدن حرفات داری...

دستاتو برای نوازش موهات داری...

و این نیاز نمیتونه به تو فشار بیاره...

این تنهایی احساسیست که با خودش یک نیاز رو همراه داره نیازی که ممکنه چشمامون رو کور کنه و عقلمون رو فلج ،مواظب باشیم تحت فشار ، احساسمون رو به بی لیاقت ها تقدیم نکنیم چون اون آدما قلبمون رو خونی تر میکنن و از تالاپ تولوپ کردن میندازنش،اول خودمون رو بشناسیم و برای رفع نیازمون سراغ کسی نریم...

این نیاز هیچوقت نمیتونه ما رو مجبور به اشتباه کنه...

مواظب باشیم که نیازمون رو با چه کسی تامین میکنیم...

این نیاز یک نیاز اساسی و مهمیه که برای تامینش خیلی تلاش میکنیم حتی اگه بارها طعم تلخ شکست رو تجربه کنیم باز هم در تلاشیم که دوباره و چند باره امتحان کنیم تا بلاخره تیرمون به هدف بخوره...

تامین این نیاز نیازمند چاشنی عقل و قلب و احساسی میباشد.

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدمک

اینم یه چیزی که هم به مطلبت ارتباط داره و هم نداره. یه چیزی که برای سن تو هنوز (به نظر من) زوده. ولی دل نشینه. زیاد تنها نیستی و تنهایی!! ... نه آن که آزارت دهد یا آشفته ات کرده باشد اینگونه زیستن. فقط تنهایی ... و به شدت هم مایلی حفظش کنی و اگرچه ته دلت بدت نمی آید که همیشگی هم نباشد (!!) ولی به صورتی فلسفی و منطقی کاملا معتقدی که تنهایی برایت استقلال می آورد و آزادی و راحت خاطر. و به این نتیجه هم رسیده ای که هیچ کس همتایت نیست. حالا می فهمی که کسی راهش را به خاطر تو کج نمی کند. می گویی درگیری عاطفی را دوست نداری. می دانی چرا؟! چون از جنس بشری!! چون آنقدر شجاعت نداری که از اشتباهات احتمالی اش بدون آسیب بیرون بزنی و متفاوت از آنچه گذشت، دوباره شروع کنی. چون هیچ وقت زباله های عاطفی ات را بیرون نمی ریزی و همیشه آنها را جایی گوشۀ قلبت پنهان می کنی. طوری که بوی گند تلخی و کهنگی اش مشامت را بیازارد!! ادامه ...

آدمک

ولی باز هم تویی و اندیشۀ ناخودآگاه گریز از تنهایی که اتفاقا هر از چند گاهی هم پر رنگ می شود. مثلا آن زمان که همسرِ دوست قدیمی ات به زبان مشترک خودشان شوخی می کند و دو نفری از ته دل می خندند! یا آن زمان که تنها مسافرت می کنی و دلت بی اختیار در طلب غایبی می گردد که نمی دانی کیست و کجاست! و شاید هم وقتی که فیلمهای اکشن می بینی و در می یابی حتی قهرمان قسم خوردۀ فیلم هم با آن همه سرسختی که دارد، به نگاهی بند دلش را آب می دهد ... ولی نمی شود. انگار کسی نیست. انگار از اول هم کسی نبوده است که تو را بفهمد و به خاطرت کوتاه بیاید و تغییر کند و اندیشه هایش را به اندازۀ فهم و خواستۀ تو کج کند!! راستی چرا هیچ کس با اندازه ها و معیارهای تو پیدا نمی شود؟! ولی باز هم ته دلت، جایی میان حس دیوانه شدن از خواستن کسی و اصرار بر ماندن در وضعیت مستقل تنهایی، امیدواری که کسی هست ... . دور بزن ... دور بزن برویم ببینیم چند "منِ" دیگر را می شود دید که تنها هستند و از همین تنها ماندن راضی اند و ناراضی؟!!

مژگان

منم تنهایی هامو با خودم میگذرونم .. منم وقتی تنهام با خودم هستم

بردیا

در جهان هرگز مشو مدیوناحساس کسی تا نباشد رایگانمهرت گروگان کسی گوهر خود را مزن بر سنگ هر نا قابلی صبر کن ÷یدا شود گوهر شناس قابلی.....! be vaghtesh be hesabet miresam khanom khanoma[نیشخند]

علیرضا

سلام سماء. اولش بگم که متنم کاملا جدید و زیبا بود. اما دزمورد تنهایی.یه چیز خیلی پیچیده ایه.می تونم بگم تا حد زیادی به خلق و خوی خود آدما بستگی داره.یکی تز تنهایی خوشش نمیاد و یکی میاد.من خودم تنهایی رو دوست دارم.البته نه تو همه شرایط. به جاهایی نمیشه و نباید تنها بود.چون آدم باید بگه و بخنده و حتی گریه کنه بین آدمای اطرافش.ولی جاهایی هم هست که باید تنها باشه.جایی که باید با خودش کنار بیاد.جایی که خودشه که میتونه مشکلاتش رو حل کنه.البته تو همون تنهایی هم آدم تنها نیست.فقط همدمش عوض میشه.مثلا یه کاغذ و قلم.مثلا یه کتاب یا مثلا خدا همدمش میشم. خلاصه این که تنهایی ها با هم فرق می کنن.تنهایی ای که یعنی قطع همه ارتباط ها کاملا مضره.ولی تنهایی به معنی تغییر همدم تو موقعیت خودش کاملا خوبه. ولی در کل مسئله ی پیچیده ایه.دکتر شریعتی میگه: "مسئله ی تنهایی اساسی ترین درد انسان است"

محمد...

ما که با تنهایی بیشتر حال مبکنبم تا با قسمت کردنش ونیاز و..

محمد...

میکنیم......فارسی را پاس بداریم[گل]

نازنین

سلام سما جان ... خبری ازت نیست دختر ..

$

ر زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل "تنهایی" مان

foruogh

ba sme jadiiiiiiiiid umadaaaaaaaam rasti fadatsham ye anti mozahem be dare vebet beZan[خنده][گل]