دوستت داشتم سرزمین من...

خانه ام را میخواهند ویران کنند...

سقف خانه ام را میخواهند بر سرم بریزند...

آه خانه ام...

تو سقفم بودی و سر پناهم...

تو مأمنم بودی و خوابگاهم...

با آجر به آجر دیوارهایت قصه ها دارم و اکنون غصه هایش را ...

آه خانه ام...

چه بی تفاوتند همگی...

آهاااای هم محله ای ها...

صدایم را میشنوید؟...

خانه ام را از چنگم درآوردند...

خانهء پدری ام را...

خانهء کودکی ام را...

آه خانه ام...

خانه ای که پدرم آجرش را روی هم گذاشت...

خانه ای که پدرم برایش گلوله خورد...

تیر شلیک کرد...

بر مین پا نهاد...

خانه ای که مادرم برای ساخت دیوارهایش دعا کرد...

خانه ای که مادرم برایش بی خانمان شد...

بی شناسنامه شد...

جنگ زده شد...

آه خانه ام...

میخواهند تو را که برای هر آجرت زخمی در دل است را با یک  لگد ویران کنند...

میخواهند تو را از ملک شخصی من در بیاورند...

بر در و دیوارت رنگ و لعاب دورویی بزنند...

پنجره هایت را حصار آهنی بزنند...

درت را برای همیشه قفل کتابی بزنند...

و آه خانه ام...

تو را از من گرفته اند و خوشا به مرام و زورشان..

.

.

.

و آه ویرانه ام...

چه دل فراخ بودم ، زمانی که مشت میکوبیدم در دهان دشمن و بزرگ مردان حقیرت برایم مقدس بودند...

و چه خوش خیال بود پدرم ، زمانی که برایت میجنگید و خمپاره به جان میخرید...

و چه دریا دل بود مادرم ، زمانی که برای آزادیت دست به دعا شد و به خدایش رو انداخت...

و امروز از ملک شخصی من در آمدی...

تنها تحمیل شده ام به زادگاهی که در آن زیسته بودم و اکنون در آن معلق میزنم...

گه گاهی دلم برایت میتپد و میتنگد...

دل است دیگر، گاهی کششی به سمتت دارد ولی...

ولی پشت دستش را داغ کرده ام که برایت کمی هم نلرزد...

و آه ویرانه ام...

امروز به انگ اسلام اجباری ات به جمهورت اضافه شدم تا تکلیف از قبل معین شده ات را تعیین کنم...

و دردم تازه گشت...

ای کاش همانگونه بی طرف میماندم و مرا مجبور به زدن نقاب و گذاشتن دو گوش مخملی بر سرم نمیکردند...

و آه ویرانه ام...

مهر اول را به قداست الله وسط پرچمت به سجلم وارد میکنم...

و ای کاش بی طرف میماندم...

برگه را خالی یا پر در مسیر از قبل جهت دهی شده ات میاندازم...

بگذار غیور مردان خود به نام هر که صلاحیتش به صلاح مسیر میسر شده شان است نام نوشته شده در برگه ام را سوق دهند...

باور کن پشت دست دلم را داغ کرده ام که نگویم ولی...

ولی زبانم استخوان ندارد...

چقدر حریمت برایم مقدس بود ای خانهء به فروش رفته ام...

/ 24 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیره

مادرم را کشتند و پیکر بیجانش را روی دستمان داغ کردند . جان مادر را خاک هم در بر نمیگیرد خاکش را در توبره کردند خاکسترش را در فضا پاها ی مان بی وزن شده و زمین ما جاذبه ندارد و ما پا در هوایان هنوز امیدواریم به فردا سما ! جان مادر روی دست ماست ! کم بهایی ندارد لامصب ! درد دارد ولی خاکش میکنیم . بذر جان ، جانانه می ارزد شاید روزی جوانه داد لاکردار ! شاید دوباره سر از خاک برداشت بی پیر ! شاید فردا از آن توست مادر مرده !

کارینو

سماااااااااااااااااای عزیزم حست روخوب درک میکنم... مثل همیشه زیبا نوشتی و تاثیر گذار... نبینم چشات غمگین باشه.. آی لاو یووووووووووووووووووووووووووو یه عالمه...[قلب]

فروغ

مثل همیشه عالی و بی نقص نوشتی گلممممم[گل] ببخش خیلیییی داغونم واسه همین نمیتونم احساسمو اونطور ک باید منتقل کنم ولی واقعا عالی بود عزیزمممم[ماچ]

آناميس

ستاره سهيل شدى سماء! معلومه حضور چشم گيرى تو انتخابات داشتيا! :)

غريبه

ميبيني شقايق ؟ نكنه دزديدنش ؟[متفکر]

saeedo

[منتظر]... غریبه که اینجاست....................................................[منتظر] [زبان]

عارف

نمیدونم چی نظر بذارم خب [ناراحت] اما اونجا که نوشتی : امروز به انگ اسلام اجباری ات به جمهورت اضافه شدم تا تکلیف از قبل معین شده ات را تعیین کنم... رو دوس داشتم [افسوس] خیلی زیبا مینویسی سماء [گل]